مشهور آن است كه ولادت آن حضرت در مدينه در سوم ماه شعبان بوده ، وشيخ طوسى
رحمه اللّه روايت كرده كه بيرون آمد توقيع شريف به سوى قاسم بن عَلاءِ
همدانى وكيل امام حسن عسكرى عليه السّلام كه مولاى ما حضرت حسين عليه
السّلام در روز پنجشنبه سوّم ماه شعبان متولّد شده ، پس آن روز را روزه دار
و اين دعا را بخوان :(اَللّهَمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِحَقِ الْمَوْلوُدِ فى
هذَا الْيَوْم (1)...) و ابن شهر آشوب رحمه اللّه ذكر كرده كه ولادت آن
حضرت بعد از ده ماه و بيست روز از ولادت برادرش امام حسن عليه السّلام بوده
و آن روز سه شنبه يا پنجشنبه پنجم ماه شعبان سال چهارم از هجرت بوده ، و
فرموده روايت شده كه ما بين آن حضرت و برادرش فاصله نبوده ،مگر به قدر مدّت
حمل و مدّت حمل ،شش ماه بوده است (2). و سيّد بن طاوس و شيخ ابن نما و شيخ
مفيد در(ارشاد)نيز ولادت آن حضرت را در پنجم شعبان ذكر فرموده اند،(3)و
شيخ مفيد در(مقنعه ) و شيخ در (تهذيب ) و شهيد در (دروس )،آخر ماه ربيع
الاوّل ذكر فرموده اند،(4) و به اين قول درست مى شود روايت (كافى ) ازحضرت
صادق عليه السّلام كه ما بين حسن و حُسين عليهماالسّلام طُهرى فاصله شده و
ما بين ميلاد آن دو بزرگوار شش ماه و ده روز واقع شده (5) واللّه العالِم .
و بالجمله ؛ اختلاف بسيار در باب روز ولادت آن حضرت است امّا كيفيت ولادت آن جناب شيخ
طوسى رحمه اللّه و ديگران به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السّلام نقل
كرده اند كه چون حضرت امام حسين عليه السّلام متولد شد، حضرت رسول صلى
اللاه عليه و آله و سلّمَّسْماء بنت عُمَيْس را فرمود كه بياور فرزند مرا
اى اَسْماء، اَسْماء گفت : آن حضرت را در جامه سفيدى پيچيده به خدمت حضرت
رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم بردم ، حضرت او را گرفت و در دامن گذاشت
و در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت ، پس جبرئيل نازل شد و گفت :
حق تعالى ترا سلام مى رساند ومى فرمايد كه چون على عليه السّلام نسبت به
تو به منزله هارون است نسبت به موسى عليه السّلام پس او را به اسم پسر كوچك
هارون نام كن كه شبير است و چون لغت تو عربى است او را حسين نام كن . پس
حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم او را بوسيد وگريست و فرمود كه ترا
مصيبتى عظيم در پيش است خداوندا! لعنت كن كشنده او را پس فرمود كه
اَسْماء،اين خبر را به فاطمه مگو. چون روز هفتم شد حضرت رسول صلى اللّه
عليه و آله و سلّم فرمود كه بياور فرزند مرا، چون او را به نزد آن حضرت
بردم گوسفند سياه وسفيدى از براى او عقيقه كرد يك رانش را به قابله داد و
سرش را تراشيد و به وزن موى سرش نقره تصدّق كرد و خلوق بر سرش ماليد، پس او
رابر دامن خود گذاشت و فرمود:اى ابا عبداللّه ! چه بسيار گران است بر من
كشته شدن تو، پس بسيار گريست . اَسماء گفت : پدر و مادرم فداى تو باد اين
چه خبر است كه در روز اوّل ولادت گفتى و امروز نيز مى فرمائى و گريه مى كنى
؟! حضرت فرمود: كه مى گريم بر اين فرزند دلبند خود كه گروهى كافر ستمكار
از بنى اميّه او را خواهند كشت ، خدا نرساند به ايشان شفاعت مرا، خواهد كشت
او را مردى كه رخنه در دين من خواهد كرد و به خداوند عظيم كافر خواهد شد،
پس گفت : خداوندا! سئوال مى كنم از تو در حقّ اين دو فرزندم آنچه راكه
سئوال كرد ابراهيم در حقّ ذُريّت خود، خداوندا! تو دوست دار ايشان را و
دوست دار هر كه دوست مى دارد ايشان را و لعنت كن هر كه ايشان را دشمن دارد
لعنتى چندان كه آسمان و زمين پر شود.(6) شيخ صدوق و ابن قولويه و ديگران
از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده اند كه چون حضرت امام حسين عليه
السّلام متولّد شد حقّ تعالى جبرئيل را امر فرمود كه نازل شود با هزار ملك
براى آنكه تهنيت گويد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را از جانب
خداوند و از جانب خود، چون جبرئيل نازل مى شد گذشت در جزيره اى از جزيره
هاى دريا، به ملكى كه او را (فطرس ) مى گفتند و از حاملان عرش الهى
بود.وقتى حق تعالى او را امرى فرموده بود و او كندى كرده بود پس حقّ تعالى
بالش را در هم شكسته بود و او را در آن جزيره انداخته بود پس فطرس هفتصد
سال در آنجا عبادت حق تعالى كرد تا روزى كه حضرت امام حسين عليه السّلام
متولّد شد. و به روايتى ديگر حقّ تعالى او را مخيّر گردانيد ميان عذاب
دنيا و آخرت ، او عذاب دنيا را اختيار كرد پس حقّ تعالى او را معلّق
گردانيد به مژگانهاى هر دو چشم در آن جزيره و هيچ حيوانى در آنجا عبور نمى
كرد و پيوسته از زير او دود بد بوئى بلند مى شد چون ديد كه جبرئيل با
ملائكه فرود مى آيند از جبرئيل پرسيد كه اراده كجا داريد؟ گفت : چون حقّ
تعالى نعمتى به محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم كرامت فرموده است ، مرا
فرستاده است كه او را مبارك باد بگويم ، ملك محمّد صلى اللّه عليه و آله و
سلّم كرامت فرموده است ، مرا فرستاده است كه او را مبارك باد بگويم ، ملك
گفت : اى جبرئيل ! مرا نيز با خود ببر شايد كه آن حضرت براى من دعا كند تا
حقّ تعالى از من بگذرد. پس جبرئيل او را با خود برداشت و چون به خدمت حضرت
رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد تهنيت و تحّيت گفت و شرح حال فطرس
را به عرض رسانيد. حضرت فرمود كه به او بگو كه خود را به اين مولود مبارك
بمالد و به مكان خود بر گردد. فطرس خويشتن را به امام حسين عليه السّلام
ماليد،بال برآورد و اين كلمات را گفت و بالا رفت عرض كرد: يا رسول اللّه !
همانا زود باشد كه اين مولود را امّت تو شهيد كنند و او را بر من به اين
نعمتى كه از او به من رسيد مكافاتى است كه هر كه او را زيارت كند من زيارت
او را به حضرت حسين عليه السّلام برسانم ، و هر كه بر او سلام كند من سلام
او را برسانم ، و هر كه بر او صلوات بفرستد من صلوات او را به او مى رسانم
.(7) و موافق روايت ديگر چون فطرس به آسمان بالا رفت مى گفت كيست مثل من
حال آنكه من آزاد كرده حسين بن علىّ و فاطمه و محمّدم عليهماالسّلام .(8) ابن
شهر آشوب روايت كرده كه هنگام ولادت امام حسين عليه السّلام فاطمه
عليهاالسّلام مريضه شد و شير در پستان مباركش خشك گرديد رسول خدا صلى اللّه
عليه و آله و سلّم مُرضِعى طلب كرد يافت نشد پس خود آن حضرت تشريف آورد
به حجره فاطمه عليهاالسّلام و انگشت ابهام خويش را در دهان حسين مى گذاشت و
او مى مكيد. بعضى گفته اند كه زبان مبارك را در دهان حسين عليه السّلام مى
گذاشت و او را زقه مى داد چنانچه مرغ جوجه خود را زقه مى دهد تا چهل شبانه
روز رزق حسين عليه السّلام را حقّ تعالى از زبان پيغمبر صلى اللّه عليه و
آله و سلّم گردانيده بود، پس روئيد گوشت حسين عليه السّلام از گوشت پيغمر
صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، و روايات به اين مضمون بسيار است .(9) و
در (علل الشّرايع ) روايت شده كه حال امام حسين عليه السّلام در شير خوردن
بدين منوال بود تا آنكه روئيد گوشت او ازگوشت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و
سلّم و شير نياشاميد از فاطمه عليهاالسّلام و نه از غير فاطمه .(10) و
شيخ كلينى در (كافى )از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه حسين عليه
السّلام از فاطمه عليهاالسّلام واز زنى ديگر شير نياشاميد او را به خدمت
پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى بردند حضرت ابهام مبارك را در دهان
او مى گذاشت و او مى مكيد واين مكيدن اورا، دو روز سه روز كافى بود.پس گوشت
و خون حسين عليه السّلام ازگوشت و خون حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و
سلّم پيدا شد و هيچ فرزندى جز عيسى بن مريم و حسين بن على عليه السّلام شش
ماهه از مادر متولّد نشد كه بماند ،(11) و در بعضى روايات به جاى عيسى ،
يحيى نام برده شده . عَرَبيّه : (قائل سيّد بحر العلوم است ) شعر : لِلّهِ مُرْتَضِعٌ لَمْ يَرْتَضِعْ اَبَداً مِنْ ثَدْىِ اُنْثى وَ من طه مَراضِعُهُ
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 22:10 توسط عماد و مهدی نیسی
|
بيان امُورى كه متعلّق به حضرت سيّدالشّهداء عليه السّلام است از زمان حركت
آن حضرت از مدينه تا ورود به كربلا و شهادت مسلم بن عقيل و شهادت دو كودك
او: چون در كتب فَريقَيْن اين واقعه هائله به طور مختلف ايراد شده دراين
رساله اكتفاءمى شود به مختصرى ازآنچه اعاظم عُلما در كتب معتبره ذكرنموده
اند وما تاممكن باشد ازروايت شيخ مفيد وسيّدبن طاوس وابن نما و طبرى تجاوز
نمى كنيم وروايت ايشان رابه روايت سايرين اختيار مى كنيم ، وغالباًدر صدر
مطلب اشاره به محلّ اختلاف وناقِل آن مى رود. الحال مى گوئيم : بدان كه
چون حضرت امام حَسَن عليه السّلام به رياض قدس ارتحال نمود شيعيان در عراق
به حركت در آمده عريضه به حضرت امام حسين عليه السّلام نوشتند كه ما معاويه
را از خلافت خلع كرده با شما بيعت مى كنيم حضرت در آن وقت صلاح در آن امر
ندانسته امتناع از آن فرموده وايشان را به صبر امر فرمود تا انقضاء مدّت
خلافت معاويه پس چون معاويه عليه اللّعنه در شب نيمه ماه رجب سال شصتم هجرى
از دنيا رخت بر بست فرزندش يزيد عليه اللّعنه به جاى او نشست و به اِعداد
امر خلافت خود پرداخت نامه اى نوشت به وليد بن عتبة بن ابى سفيان كه از
جانب معاويه حاكم مدينه بود به اين مضمون كه : اى وليد! بايد بيعت بگيرى از
براى من از ابو عبداللّه الحسين و عبداللّه بن عمر (63) و عبداللّه بن
زبير و عبد الرحمن بن ابى بكر، و بايد كار بر ايشان تنگ گيرى و عذر از
ايشان قبول ننمائى و هر كدام از بيعت امتناع نمايد سر از تن او برگيرى و به
زودى براى من روانه دارى . چون اين نامه به وليد رسيد مروان را طلبيد و
با او در اين امر مشورت كرد. مروان گفت :كه تا ايشان از مردن معاويه خبر
دار نشده اند به زودى ايشان را بطلب و بيعت از براى يزيد از ايشان بگير و
هر كدام كه قبول بيعت نكند او را به قتل رسان . پس درآن شب وليدايشان را
طلب نمود و ايشان در آن وقت در روضه منوّره حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله
و سلّم مجتمع بودند، چون پيغام وليد به ايشان رسيد امام حسين عليه السّلام
فرمود كه چون به سراى خود باز شدم من دعوت وليد را اجابت خواهم كرد. پيك
وليد كه عمر بن عثمان بود برگشت عبد اللّه زبير گفت كه يا ابا عبد اللّه !
دعوت وليد در اين وقت بى هنگام مى نمايد و مرا پريشان خاطر ساخت در خاطر
شما چه مى گذرد؟ حضرت فرمود: گمان مى كنم كه معاويه طاغيه مرده است و وليد
ما را از براى بيعت يزيد دعوت نموده . چون آن جماعت بر مكنون خاطر وليد
مطّلع گرديدند عبداللّه عمر و عبدالرّحمن بن ابى بكر گفتند كه ما به خانه
هاى خود مى رويم و در به روى خود مى بنديم . و ابن زبير گفت كه من هرگز
با يزيد بيعت نخواهم كرد. حضرت امام حسين عليه السّلام فرمود كه مرا چاره
اى نيست جز رفتن به نزد وليد پس حضرت به سراى خويش تشريف برد و سى نفر از
اهل بيت و موالى خود را طلبيد و امر فرمود كه سلاح بر خود بستند وآنها را
با خود برد و فرمود كه شما بر در خانه بنشينيد و اگر صداى من بلند شود به
خانه در آئيد. پس حضرت داخل خانه شد چون وارد مجلس گرديد ديد كه مروان نيز
در نزد وليد است پس حضرت نشست . وليد خبر مرگ معاويه را به حضرت داد آن
جناب كلمه استرجاع گفت پس وليد نامه يزيد را كه در باب گرفتن بيعت نوشته
بود براى آن حضرت خواند، آن جناب فرمود: من گمان نمى كنم كه تو راضى شوى به
آنكه من پنهان با يزيد بيعت كنم بلكه خواهى خواست از من كه آشكارا در حضور
مردم بيعت كنم كه مردم بدانند، وليد گفت : بلى چنين است . حضرت فرمود:
پس امشب تاءخير كن تا صبح تا ببينى راءى خود را در اين امر. وليد گفت : برو
خداوند با تو همراه تا آنكه در مجمع مردم ترا ملاقات نمائيم . مروان به
وليد گفت كه دست از او بر مدار اگر الحال از او بيعت نگيرى ديگر دست بر او
نمى يابى مگر آنكه خون بسيار از جانِبَين ريخته شود اكنون دست بر او يافته
اى او را رها مكن تا بيعت كند و اگرنه او را گردن بزن . حضرت از سخن آن
پليد در غضب شد و فرمود كه يابن الزّرقاء! تو مرا خواهى كشت يا او، به خدا
سوگند كه دروغ گفتى و تو و او هيچ يك قادر بر قتل من نيستيد. پس رو كرد به
وليد و فرمود: اى امير! مائيم اهل بيت نبوّت و معدن رسالت و ملائكه در خانه
ما آمد و شد مى كنند و خداوند ما را در آفرينش مقدّم داشت و ختام خاتميّت
بر ما گذاشت و يزيد مردى است فاسق و شرابخوار و كشنده مردم به ناحقّ و
علانيه به انواع فسوق و معاصى اقدام مى نمايد و مثل من كسى با مثل او هرگز
بيعت نمى كند و ديگر تا ترا ببينم گوئيم و شنويم . اين را فرمود و بيرون
آمد و با ياران خود به خانه مراجعت نمود و اين واقعه درشب شنبه سه روز به
آخر ماه رجب مانده بود، چون حضرت بيرون رفت مروان با وليد گفت كه سخن مرا
نشنيدى به خدا سوگند ديگر دست بر او نخواهى يافت . وليد گفت : واى بر
تو! راءيى كه براى من پسنديده بودى موجب هلاكت دين و دنياى من بود، به خدا
سوگند كه راضى نيستم جميع دنيا از من باشد و من در خون حسين عليه السّلام
داخل شوم ، سُبحان اللّه تو راضى مى شوى كه من حسين رابكشم براى آنكه گويد
با يزيد بيعت نكنم ؛ به خدا قسم هر كه در خون او شريك شود او را در قيامت
هيچ حسنه نباشد و نخواهد بود، مروان در ظاهر گفت كه اگر از براى اين ملاحظه
بود خوب كردى ولكن در دل راءى وليد را نپسنديد . وليد در همان شب در بيعت
ابن زبير مبالغه نمود و او امتناع مى كرد تا آنكه درهمان شب از مدينه فرار
نموده متوجّه مكّه شد چون وليد بر فرار او مطّلع شد مردى از بنى اميّه را
با هشتاد سوار از پى او فرستاد چون از راه غير متعارف رفته بود چندان كه او
را طلب كردند نيافتند و برگشتند. چون صبح شد حضرت امام حسين عليه
السّلام از خانه بيرون آمده و در بعضى از كوچه هاى مدينه مروان آن حضرت را
ملا قات كرد و گفت : يا ابا عبداللّه ! من ترا نصيحت مى كنم مرا اطاعت كن و
نصيحت مرا قبول فرما. حضرت فرمود: نصيحت تو چيست ؟ گفت : من امر مى كنم
ترا به بيعت يزيد كه بيعت او بهتر است از براى دين و دنياى تو!؟ حضرت
فرمود: اِنّا لِلهِ وَ اِنّا اِلَيهِ راجِعُونَ وَ عَلَى اْلاِسْلامِ
السَّلام ... كلمات حيرت انگيز مروان باعث اين شد كه حضرت كلمه استرجاع
بر زبان راند و فرمود: بر اسلام سلام باد هنگامى كه امّت مبتلا شدند به
خليفه اى مانند يزيد و به تحقيق كه من شنيدم از جدّم رسول خدا صلى اللّه
عليه و آله و سلّم كه مى فرمود خلافت حرام است بر آل ابى سفيان و سخنان
بسيار در ميان حضرت و مروان جارى شد پس مروان گذشت از آن حضرت به حالت
غضبان چون آخر روز شنبه شد باز وليد كسى به خدمت حضرت امام حسين عليه
السّلام فرستاد و در امر بيعت تاءكيد كرد حضرت فرمود: صبر كنيد تا امشب
انديشه كنم و در همان شب كه شب يكشنبه دو روز به آخر رجب مانده بود متوجّه
مكّه شد و چون عازم خروج از مدينه شد سر قبر جدّش پيغمبر و مادرش فاطمه و
برادرش حسن عليهماالسّلام رفت و با آنها وداع كرد و با خود برداشت
فرزندان خود و فرزندان برادر و برادران خود و تمام اهل بيت خود را مگر
محمّد بن الحنفيه رحمه اللّه كه چون دانست كه آن حضرت عازم خروج است به
خدمت آن حضرت آمد وگفت : اى برادر گرامى ! تو عزيزترين خلقى نزد من و از
همه كس به سوى من محبوب ترى و من آن كس نيستم كه نصيحت خود را از احدى دريغ
دارم و تو سزاوارترى در باب آنچه صلاح شما دانم عرض كنم ؛ زيرا كه تو
ممازجى با اصل من و نفس من و جسم من و جان من و توئى امروز سند و سيّد اهل
بيت و تو آن كسى كه طاعتت بر من واجب است ؛ چه آنكه خداوند ترا برگزيده است
و در شمار سادات بهشت مقررّ داشته است . اى برادر من ، صلاح شما را
چنين مى دانم كه از بيعت يزيد كناره جوئى و از بلاد و شهرهائى كه درتحت
فرمان او است دورى گزينى و به باديه ملحق شوى و رسولان به سوى مردم بفرستى و
ايشان را به بيعت خويش دعوت نمائى پس اگر بيعت تو را اختيار نمايند خدا را
حمد كنى و اگر با غير تو بيعت كردند به اين دين و عقل تو نكاهد و به مروّت
و فضل تو كاهش نرسد. همانا من مى ترسم بر تو كه داخل يكى از بلاد شوى و
اهل آن مختلف الكلمه شوند گروهى با تو و طايفه اى مخالف تو باشند و كار به
جدال و قتال منتهى شود آن وقت اوّل كس توئى كه هدف تير و نشان شمشير شوى و
خون تو كه بهترين مردمى از جهت نفس و از قبل پدر و مادر ضايع شود و اهل بيت
شريف ، ذليل و خوار شوند. حضرت فرمود كه اى برادر، پس به كجا سفر كنم ؟
گفت : برو به مكّه و در همانجا قرار گير و اگر اهل مكّه با تو شيوه بى
وفائى مسلوك دارند متوجّه بلاد يمن شو كه اهل آن بلاد شيعيان پدر و جّد
تواَند و دلهاى رحيم و عزمهاى صميم دارند و بلاد ايشان گشاده است و اگر در
آنجا نيز كار تو استقامت نيابد متوجّه كوهستانها و ريگستانها و درّه ها شو و
پيوسته از جائى به جائى منتقل شو تا ببينى كه عاقبت كار مردم به كجا منتهى
شود. حضرت فرمود كه اى برادر هر آينه نصيحت و مهربانى كردى و اميد دارم
كه راءيت محكم و متين باشد و موافق بعضى روايات پس محمّد بن حنفيّه سخن را
قطع كرد و بسيار گريست و آن امام مظلوم نيز گريست پس فرمود كه اى برادر،
خدا ترا جزاى خير دهد نصيحت كردى و خيرخواهى نمودى اكنون عازم مكّه معظّمه
گرديده ام و مهيّاى اين سفر شده ام و برادران و فرزندان برادران و شيعيان
خود را با خود مى برم و اگر تو خواهى در مدينه باش و ديده بان و عين من باش
و آنچه سانح شود به من بنويس . پس آن حضرت دوات و قلم طلبيده وصيّت نامه
نوشت و آن را در هم پيچيده و مهر كرد و به دست او داد و درآن ميان شب روانه
شد. (64) و موافق روايت شيخ مفيد در وقت بيرون رفتن از مدينه اين آيه
را آن حضرت تلاوت نمود كه در بيان قصّه بيرون رفتن حضرت موسى است از ترس
فرعون به سوى مَدْيَن (فَخَرَجَ مِنْها خاَّئَفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّني مِنَ الْقَوْم الظّالِمينَ)؛(65) يعنى
پس بيرون رفت از شهر در حالتى كه ترسان و مترقَب رسيدن دشمنان بود گفت
پروردگارا نجات بخش مرا از گروه ستمكاران . و از راه متعارف آن حضرت روانه
شد پس اهل بيت آن حضرت گفتند كه مناسب آن است كه از بيراهه تشريف ببريد
چنانكه ابن زبير رفت تا آنكه اگر كسى به طلب شما بيايد شما را در نيابد،
حضرت فرمود كه من از راه راست به در نمى روم تا حق تعالى آنچه خواهد ميان
من و ايشان حكم كند.(66) و از جناب سكينه عليهاالسّلام مروى است كه
فرمود وقتى ما از مدينه بيرون شديم هيچ اهل بيتى از ما اهل بيت رسول خدا
صلى اللّه عليه و آله و سلّم ترسان و هراسان تر نبود. از حضرت امام
محمّد باقر عليه السّلام روايت است كه چون حضرت امام حسين عليه السّلام
اراده نمود كه از مدينه طيّبه بيرون رود مخدّرات و زنهاى بنى عبدالمطّلب از
عزيمت آن حضرت آگهى يافتند پس به خدمت آن حضرت شتافتند و صدا را به نوحه و
زارى بلند كردند تا آن كه آن حضرت در ميان ايشان عبور فرمود وايشان را قسم
داد كه صداهاى خود را از گريه و نوحه ساكت كنند وصبر پيش آورند. آن محنت
زدگان جگر سوخته گفتند: پس ما نوحه وزارى را براى چه روزبگذاريم به خدا
سوگند كه اين زمان نزد ما مانند روزى است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و
آله و سلم ازدنيا رفت ومثل روزى است كه اميرالمؤ منين عليه السّلام وفاطمه
عليهاالسّلام ورقّيه وزينب وامّ كلثوم دختران پيغمبر از دنيا رفتند، خدا
جان مارا فداى تو گرداند اى محبوب قلوب مؤ منان واى يادگار بزرگواران ، پس
يكى ازعمّه هاى آن حضرت آمد وشيون كرد و گفت : گواهى مى دهم اى نور ديده من
كه دراين وقت شنيدم كه جنّيان برتو نوحه مى كردند و مى گفتند: شعر : وَاِنَّقَتيلَ الطَّفّ مِنْ آلِ هاشِمٍ اَذَلُّ رقابًا مِنْ قُريْشٍفَذَلَّتِ(67) و
موافق روايت قطب راوندى و ديگران ، امّسلمه زوجه طاهره حضرت رسالت صلى
اللّه عليه و آله و سلّم دروقت خروج آن حضرت به نزد آن جناب آمد عرض كرد:اى
فرزند، مرا اندوهناك مگردان به بيرون رفتن به سوى عراق ؛ زيرا كه من شنيدم
ازجدّبزرگوار تو كه مى فرمود كه فرزند دلبند من حسين در زمين عراق كشته
خواهد شد در زمينى كه آن راكربلا گويند. حضرت فرمود كه اى مادر به خدا
سوگند كه من نيز اين مطلب رامى دانم ومن لامحاله بايد كشته شوم و مرا از
رفتن چاره اى نيست و به فرموده خدا عمل مى نمايم ، به خدا قسم كه مى دانم
درچه روزى كشته خواهم شد و مى شناسم كشنده خود را و مى دانم آن بقعه را كه
در آن مدفون خواهم شد و مى شناسم آنان را كه با من كشته مى شوند از اهل بيت
و خويشان و شيعيان خودم واگر خواهى اى مادر به تو بنمايم جائى راكه در آن
كشته و مدفون خواهم گرديد. پس آن حضرت به جانب كربلا اشاره فرمود به
اعجاز آن حضرت زمينها پست شد وزمين كربلانمودار گشت وامّسلمه محلّ شهادت آن
حضرت راومضجع ومدفن او را و لشكرگاه او را بديد و هاى هاى بگريست . پس
حضرت فرمود:كه اى مادر! خداوند مقدّر فرموده و خواسته مرا ببيند كه من به
جور و ستم شهيد گردم و اهل بيت و زنان و جماعت مرا متفّرق و پراكنده ديدار
كند و اطفال مرا مذبوح و اسير در غُل و زنجير نظاره فرمايد در حالتى كه
ايشان استغاثه كنند و هيچ ناصرى و معينى نيابند. پس فرمود: اى مادر!
قَسَم به خدا من چنين كشته خواهم شد اگر چه به سوى عراق نروم نيز مرا
خواهند كشت . آنگاه امّ سلمه گفت كه در نزد من تربتى است كه رسول خدا صلى
اللّه عليه و آله و سلّم مرا داده است و اينك در شيشه آن را ضبط كردم . پس
حضرت امام حسين عليه السّلام دست فراز كرد و كفى از خاك كربلا بر گرفت و به
امّ سلمه داد و فرمود: اى مادر! اين خاك را نيز با تربتى كه جدّم به تو
داده ضبط كن و در هر هنگامى كه اين هر دو خاك خون شود بدان كه مرا در كربلا
شهيد كرده اند. علاّمه مجلسى رحمه اللّه در (جلاء) فرموده و به سند
معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده اند (شيخ مفيد و ديگران ) كه
چون حضرت سيّدالشّهدا عليه السّلام از مدينه معلّى بيرون رفت فوجهاى بسيار
از ملائكه با علامتهاى محاربه و نيزه ها در دست و بر اسبهاى بهشت سوار، بر
سر راه آن حضرت آمدند و سلام كردند و گفتند: اى حجّت خدا بر جميع خلايق بعد
از جدّ و پدر و برادر خود، به درستى كه حقّ تعالى جدّ ترا در مواطن بسيار
به ما مَدَد و يارى كرد اكنون ما را به يارى تو فرستاده است . حضرت فرمود:
وعده گاه ما و شما آن موضعى است كه حقّ تعالى براى شهادت و دفن من مقرّر
فرموده است ، و آن كربلا است ، چون به آن بقعه شريفه برسم به نزد من آئيد،
ملائكه گفتند: اى حجّت خدا! هر حكمى كه خواهى بفرما كه ما اطاعت مى كنيم و
اگر از دشمنى مى ترسى ما همراه توئيم و دفع ضرر ايشان از تو مى كنيم حضرت
فرمود كه ايشان ضررى به من نمى توانند رسانيد تا به محل شهادت خود برسم ،
پس افواج بى شمار از مسلمانان جنّيان ظاهر شده چون به خدمت آن حضرت آمدند
گفتند: اى سيّد و بزرگ ما، ما شيعيان و ياوران توئيم آنچه خواهى در باب
دشمنان خود و غير آن بفرما تا ما اطاعت كنيم و اگر بفرمائى جميع دشمنان ترا
در همين ساعت هلاك كنيم بى آنكه خود تعبى بكشى و حركتى بكنى به عمل آوريم ؛
حضرت ايشان را دعا كرد و فرمود: مگر نخوانده ايد اين آيه را: اَيْنَما
تَكوُنُوا يُدرِكْكُمُ اْلَمْوتُ وَلَوْكُنْتُمْ في بُروُج مُشَيَّدَةٍ. در
قرآن كه حقّ تعالى بر جدّمن فرستاد. يعنى در هر جا باشيد در مى يابد شما را مرگ و هر چند بوده باشيد در قلعه هاى محكم . و باز فرموده است :قُلْ لَوْ كُنْتُم في بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَذينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ اْلقَتْلُ اِلى مَضاجِعِهم ؛ يعنى
بگو اى محمّد به منافقان كه اگر مى بوديد در خانه هاى خود البتّه بيرون مى
آمدند آنها كه برايشان كشته شدن نوشته شده بود به سوى محلّ كشته شدن و
استراحت ايشان ،اگر من توقّف نمايم و بيرون نروم به جهاد به كه امتحان
خواهند كرد اين خلق گمراه را و به چه چيز ممتحن خواهند كرد اين گروه تباه
را و كه ساكن خواهد شد درقبر دركربلا كه حقّتعالى بر گزيده است آن را در
روزى كه زمين راپهن كرده است و آن مكان شريف را پناه شيعيان من گردانيده و
بازگشت به سوى آن بقعه مقدّسه راموجب ايمنى دنيا و آخرت ايشان ساخته وليكن
به نزد من آئيد در روز عاشوراء كه در آخر آن روز من شهيد خواهم شد در كربلا
در وقتى كه احدى از اهل بيت من نمانده باشد كه قصد كشتن او نمايند و سر
مرا براى يزيد پليد ببرند. پس جنّيان گفتند كه اى حبيب خدا، اگر نه آن بود
كه اطاعت امر تو واجب است ومخالفت تو ما راجايز نيست هرآينه مى كشتيم جميع
دشمنان تراپيش از آنكه به تو برسند. حضرت فرمود كه به خدا سوگند كه قدرت ما
بر ايشان زياده از قدرت شما است وليكن مى خواهيم كه حجّت خدا را بر خلق
تمام كنيم وقضاى حقّ تعالى را انقياد نمائيم .(68) شيخ ممجّد آقاى حاجى ميرزا محمّد قمى صاحب (اربعين حسينيه ) دراين مقام فرمود: شعر : گفت من با اين گروه بد ستيز دادخواهى دارم اندر رستخيز كربلا گرديده قربانگاه من هست هفتاد ودوتن همراه من بقعه من كعبه اهل دل است مر گروه شيعيان را معقل است گربمانم من به جاى خويشتن پس كه مدفون گردد اندر قبر من تاپناه خيل زَوّ اران شود شافع جرم گنهكاران شود امتحان مردم برگشته خو كى شود گر من گريزم از عدو موعد من با شما در كربلا است روزعاشورا كه روز ابتلا است
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 22:9 توسط عماد و مهدی نیسی
|
دان كه در روز ورود آن حضرت به كربلا خلاف است واصح اقوال آن است كه ورود
آن جناب به كربلا در روز دوم محرم الحرام سال شصت و يكم هجرت بوده و چون به
آن زمين رسيد پرسيد كه اين زمين چه نام دارد؟ عرض كردند: كربلا مى نامندش ،
چون حضرت نام كربلا شنيد گفت : اَللّهُمَ اِنّى اَعُوذُبِكَ مِنَ الْكَربِ
وَ الْبَلا ءِ! پس فرمود كه اين موضع كَربْ و بَلا و محل محنت و عنا
است ، فرود آئيد كه اينجا منزل و محل خِيام ما است ، و اين زمين جاى ريختن
خون ما است . و در اين مكان واقع خواهد شد قبرهاى ما، خبر داد جدّم رسول
خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به اينها. پس درآنجا فرود آمدند. و حرّ
نيز با اصحابش در طرف ديگر نزول كردند و چون روز ديگر شد عمر بن سعد
(ملعون ) با چهار هزار مرد سوار به كربلا رسيد و در برابر لشكر آن امام
مظلوم فرود آمدند. ابو الفرج نقل كرده پيش از آنكه ابن زياد عمر سعد را
به كربلا روانه كند او را ايالت رى داده و والى رى نموده بود چون خبر به
ابن زياد رسيد كه امام حسين عليه السّلام به عراق تشريف آورده پيكى به جانب
عمر بن سعد فرستاد كه اوّلاً برو به جنگ حسين و او را بكش و از پس آن به
جانب رى سفر كن . عمر سعد به نزد ابن زياد آمده گفت : اى امير! از اين مطلب
عفونما. گفت : ترا معفوّ مى دارم و ايالت رى از تو باز مى گيرم عمر سعد
مردّد شد ما بين جنگ با امام حسين عليه السّلام و دست برداشتن از ملك رى
لاجرم گفت : مرا يك شب مهلت ده تا در كار خويش تاءمّلى كنم پس شب را مهلت
گرفته ودر امر خود فكر نمود، آخر الا مر شقاوت بر او غالب گشته جنگ سيّد
الشهداء عليه السّلام را به تمنّاى ملك رى اختيار كرد، روزى ديگر به نزد
ابن زياد رفت وقتل امام عليه السّلام را بر عهده گرفت ، پس ابن زياد بالشكر
عظيم او را به جنگ حضرت امام حسين عليه السّلام روانه كرد.(121) سبط
ابن الجوزى نيز قريب به همين مضمون را نقل كرده ، پس از آن محمّد بن سيرين
نقل كرده كه مى گفت : معجزه اى از اميرالمؤ منين عليه السّلام در اين باب
ظاهر شد؛ چه آن حضرت گاهى كه عمر سعد را در ايّام جوانيش ملاقات مى كرد به
او فرموده بود: واى بر تو يابن سعد! چگونه خواهى بود در روزى كه مُردّد شوى
ما بين جنّت و نار و تو اختيار جهنّم كنى .(122) بالجمله ؛ چون عمرسعد
وارد كربلا شد عُروة بن قيس اَحمسى را طلبيد و خواست كه او را به رسالت به
خدمت حضرت بفرستد واز آن جناب بپرسد كه براى چه به اين جا آمده اى و چه
اراده دارى ؟ چون عُروه از كسانى بود كه نامه براى آن حضرت نوشته بود حيا
مى كرد كه به سوى آن حضرت برود و چنين سخن گويد، گفت : مرامعفوّدار واين
رسالت را به ديگرى واگذار، پس ابن سعد به هر يك از رؤ ساى لشكر كه مى گفت
به اين علّت ابا مى كردند؛ زيرا كه اكثر آنها از كسانى بودند كه نامه براى
آن جناب نوشته بودند وحضرت را به عراق طلبيده بودند پس كثيربن عبداللّه كه
ملعونى شجاع و بى باك و بى حيائى فتّاك بود برخاست وگفت كه من براى اين
رسالت حاضرم واگر خواهى ناگهانى اورا به قتل در آورم ، عمر سعد گفت : اين
را نمى خواهم وليكن برو به نزد او وبپرس كه براى چه به اين ديار آمده ؟پس
آن لعين متوجّه لشكرگاه آن حضرت شد. اَبُوثُمامه صائدى را چون نظر برآن
پليد افتاد به حضرت عرض كرد كه اين مرد كه به سوى شما مى آيد بدترين اهل
زمين و خونريزترين مردم است اين بگفت و به سوى (كثير) شتافت و گفت : اگربه
نزد حسين عليه السّلام خواهى شد شمشير خود را بگذار وطريق خدمت حضرت راپيش
دار. گفت : لاوَاللّه ! هرگز شمشير خويش را فرو نگذارم ، همانا من رسولم
اگر گوش فرا داريد ابلاغ رسالت كنم و اگر نه طريق مراجعت گيرم .
اَبُوثُمامه گفت : پس قبضه شمشير ترا نگه مى دارم تاآنكه رسالت خود را بيان
كنى و برگردى . گفت : به خدا قسم نخواهم گذاشت كه دست بر شمشير گذارى .
گفت : به من بگو آنچه دارى تا به حضرت عرض كنم ومن نمى گذرم كه چون تو مرد
فاجر وفتّاكى با اين حال به خدمت آن سرور روى ، پس لختى با هم بد گفتند وآن
خبيث به سوى عمر سعد بر گشت وحكايت حال را نقل كرد، عُمر، قُرّة بن قيس
حَنْظَلى را براى رسالت روانه كرد. چون قُرّة نزديك شد حضرت با اصحاب خود
فرمود كه اين مرد رامى شناسيد؟ حبيب بن مظاهر عرض كرد: بلى مردى است از
قبيله حَنْظَله و با ما خويش است ومردى است موسوم به حُسن راءى من گمان نمى
كردم كه او داخل لشكر عمر سعد شود! پس آن مرد آمد به خدمت آن حضرت وسلام
كرد وتبليغ رسالت خود نمود، حضرت در جواب فرمود كه آمدن من بدين جا براى آن
است كه اهل ديار شما نامه هاى بسيار به من نوشتند وبه مبالغه بسيار مرا
طلبيدند، پس اگر از آمدن من كراهت داريد برمى گردم ومى روم پس حبيب رو كرد
به قُرّه وگفت : واى بر تو! اى قرّة ، از اين امام به حق رومى گردانى و به
سوى ظالمان مى روى ؟ بيا يارى كن اين امام را كه به بركت پدران او هدايت
يافته اى ، آن بى سعادت گفت : پيام ابن سعد را ببرم وبعد از آن باخود فكر
مى كنم تا ببينم چه صلاح است . پس برگشت به سوى پسر سعد وجواب امام را نقل
كرد، عمر گفت : اميدوارم كه خدا مرا از محاربه و مقاتله با او نجات دهد. پس
نامه اى به ابن زياد نوشت وحقيقت حال را در آن درج كرده براى ابن زياد
فرستاد .(123) حسّان بن فائد عَبَسى گفته كه من در نزد پسر زياد حاضر بودم كه اين نامه بدو رسيد چون نامه را باز كرد وخواند گفت : شعر : اَلاّْنَ اِذْ عُلِقَتْ مَخاِلبُنا بِه يَرجُوالنَّجاةَ وَلاتَ حِيْنَ مَناصٍ يعنى
الحال كه چنگالهاى ما بر حسين بند شده در صدد نجات خود بر آمده و حال آنكه
مَلْجاء و مَناصى از براى رهائى او نيست . پس در جواب عمر نوشت كه نامه تو
رسيد به مضمون آن رسيدم ،پس الحال بر حسين عرض كن كه او و جميع اصحابش
براى يزيد بيعت كنند تا من هم ببينم راءى خود را در باب او بر چه قرار
خواهد گرفت و السّلام (124) پس چون جواب نامه به عمر رسيد آنچه
عبيداللّه نوشته بود به حضرت عرض نكرد ؛ زيرا كه مى دانست آن حضرت به بيعت
يزيد راضى نخواهد شد. ابن زياد پس از اين نامه ، نامه ديگرى نوشت براى عمر
سعد كه يابن سعد حايل شوميان حسين و اصحاب او و ميان آب فرات و كار را بر
ايشان تنگ كن و مگذار كه يك قطره آب بچشند چنانكه حائل شدند ميان عثمان بن
(125) عّفان تقىّ زكىّ و آب در روزى كه او را محصور كردند. پس چون اين
نامه به پسر سعد رسيد همان وقت عمر بن حجّاج را با پانصد سوار بر شريعه
موكّل گردانيد و آن حضرت را از آب منع كردند، و اين واقعه سه روز قبل از
شهادت آن حضرت واقع شد و از آن روزى كه عمر سعد به كربلا رسيد پيوسته ابن
زياد لشكر براى او روانه مى كرد، تا آنكه به روايت سيّد تا ششم محّرم بيست
هزار نزد آن ملعون جمع شد.(126) و موافق بعضى از روايات پيوسته لشكر آمد
تا به تدريج سى هزار سوار نزد عمر جمع شد،و ابن زياد براى پسر سعد نوشت كه
عذرى از براى تو نگذاشتم در باب لشكر بايد مردانه باشى و آنچه واقع مى شود
درهر صبح و شام مرا خبر دهى . پس چون حضرت آمدن لشكر را براى مقاتله با
او ديد به سوى ابن سعد پيامى فرستاد كه من با تو مطلبى دارم و مى خواهم
ترا ببينم پس شبانگاه يكديگر را ملاقات نموده و گفتگوى بسيار با هم نمودند
پس عمر به سوى لشكر خويش برگشت و نامه به عبيداللّه بن زياد نوشت كه اى
امير خداوند آتش برافروخته نزاع ما را با حسين خاموش كرد و امر امّت را
اصلاح فرمود، اينك حسين عليه السّلام با من عهد كرده كه بر گردد به سوى
مكانى كه آمده يا برود در يكى از سرحدّات منزل كند و حكم او مثل يكى از
ساير مسلمانان باشد در خير و شرّ يا آنكه برود در نزد امير يزيد دست خود را
در دست او نهد تا او هر چه خواهد بكند. و البته در اين مطلب رضايت تو و
صلاحيّت امّت است . مؤ لف گويد:اهل سِيَر و تواريخ از عُقْبَهِ بن
سِمْعان غلام رباب زوجه امام حسين عليه السّلام نقل كرده اند كه گفت : من
با امام حسين عليه السّلام بودم از مدينه تا مكّه و از مكّه تا عراق و از
او مفارقت نكردم تا وقتى كه به درجه شهادت رسيد، و هر فرمايشى كه در هر جا
فرمود اگر چه يك كلمه باشد خواه در مدينه يا در مكه يا در راه عراق يا روز
شهادتش تمام را حاضر بودم و شنيدم اين كلمه را كه مردم مى گويند آن حضرت
فرمود دست خود را در دست يزيد بن معاويه گذارد، نفرمود. فقير گويد: پس
ظاهر آن است كه اين كلمه را عمر سعد از پيش خود در نامه درج كرده تا شايد
اصلاح شود و كار به مقاتله نرسد؛ چه آنكه عمر سعد از ابتداء جنگ با آن حضرت
را كراهت داشت و مايل نبود. و بالجمله : چون نامه به عبيداللّه رسيد و
خواند گفت : اين نامه شخصى ناصح مهربانى است با قوم خود و بايد قبول كرد.
شِمر ملعون برخاست و گفت : اى امير! آيا اين مطلب را از حسين قبول مى كنى ؟
به خدا سوگند كه اگر او خود را به دست تو ندهد و در پى كار خود رود، امر
او قوّت خواهد گرفت و ترا ضعف فرو خواهد گرفت اگر خلاف كند دفع او را ديگر
نتوانى كرد، لكن الحال به چنگ تو گرفتار است و آنچه رَاءيت در باب او قرار
گيرد از پيش مى رود. پس امر كن كه در مقام اطاعت و حكم تو بر آيد، پس آنچه
خواهى از عقوبت يا عفو در حقّ او و اصحابش به عمل آور. ابن زياد حرف او را
پسنديد و گفت : نامه اى مى نويسم در اين باب به عمر بن سعد و با تو آن را
روانه مى كنم و بايد ابن سعد آن را بر حسين و اصحابش عرض نمايد اگر قبول
اطاعت من نمود، ايشان را سالماً به نزد من بفرستد و اگر نه با ايشان كارزار
كند و اگر پسر سعد از كارزار با حسين اِبا نمايد تو امير لشكر مى باش و
گردن عمر را بزن و سرش را براى و سرش را براى من روانه كن . پس نامه اى نوشت به اين مضمون : اى
پسر سعد! من ترا نفرستادم كه با حسين رفق و مدارا كنى و در جنگ او مسامحه و
مماطله نمائى و نگفتم سلامت و بقاى او را متمنّى و مترجّى باشى و نخواستم
گناه او را عذر خواه گردى و از براى او به نزد من شفاعت كنى ، نگران باش
اگر حسين و اصحاب او در مقام اطاعت و انقياد حكم من مى باشند پس ايشان را
به سلامت براى من روانه نما ؛ و اگر اباء و امتناع نمايند با لشكر خود
ايشان را احاطه كن و با ايشان مقاتلت نما تا كشته شوند و آنها را مُثلْه كن
، همانا ايشان مستحق اين امر مى باشند و چون حسين كشته شد سينه و پشت او
را پايمال ستوران كن ؛ چه او سركش و ستمكار است و من دانسته ام كه سُم
ستوران مردگان را زيان نكند چون بر زبان رفته است كه اگر او را كشم اسب بر
كشته او برانم اين حكم بايد انفاذ شود. پس اگر به تمام آنچه امرت كنم اقدام
نمودى جزاى شنونده و پذيرنده به تو مى دهم و اگر نه از عطا محرومى و از
امارات لشكر معزول و شِمر بر آنها امير است و منصوب والسلام . آن نامه را
به شمر داد و به كربلا روانه نمود.(127)
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 22:8 توسط عماد و مهدی نیسی
|
حُرّ بن يزيد چون تصميم لشكر را برامر قتال ديد و شنيد صيحه امام حسين عليه السّلام راكه مى فرمود: اَما مِنْ مُغيثٍ يُغيثُنا لِوَجْهِ اللّهِ، اَما مِنْ ذآبٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم . اين
استغاثه كريمه اورا از خواب غفلت بيدار كرد لاجرم به خويش آمد ورو به سوى
پسر سعد آورد وگفت : اى عُمر! آيا با اين مرد مقاتلت خواهى كرد؟ گفت : بلى !
واللّه ، قتالى كنم كه آسانتر او آن باشد كه اين سرها از تن پرد و دستها
قلم گردد،گفت : آيانمى توانى كه اين كار را از در مسالمت به خاتمت برسانى ؟
عُمرگفت : اگر كار به دست من بود چنين مى كردم لكن امير تو عبيداللّه بن
زياد از صُلح اباكرد و رضا نداد. حُرّ آزرده خاطر از وى بازگشت ودر
موقفى ايستاد، قُرّة بن قيس كه يك تن از قوم حُرّبود بااو بود، پس حُرّ به
او گفت كه اى قُرّه !اسب خود را امروز آب داده اى ؟ گفت : آب نداده ام ،
گفت : نمى خواهى او را سقايت كنى ؟ قرّه گفت كه چون حُرّ اين سخن را به من
گفت به خدا قسم من گمان كردم كه مى خواهد از ميان حربگاه كنارى گيرد وقتال
ندهد وكراهت دارد از آنكه من بر انديشه او مطّلع شوم وبه خدا سوگند كه اگر
مرا از عزيمت خود خبر داده بود من هم به ملازمت او حاضر خدمت حسين عليه
السّلام مى شدم . بالجمله ؛ حُرّ از مكان خود كناره گرفت واندك اندك به
لشكر گاه حسين عليه السّلام راه نزديك مى كرد مُهاجر بْن اَوْس به وى گفت :
اى حُرّ! چه اراده دارى مگر مى خواهى كه حمله افكنى ؟ حُرّاو را پاسخ نگفت
و رعده ولرزش اورا بگرفت ، مُهاجر به آن سعيد نيك اختر گفت : همانا امر تو
مارا به شكّ وريب انداخت ؛زيرا كه سوگند به خداى در هيچ حربى اين حال را
از تو نديده بودم ، واگراز من مى پرسيدند كه شجاعترين اهل كوفه كيست از تو
تجاوز نمى كردم وغير ترا نام نمى بردم اين لرزه ورعدى كه در تو مى بينم
چيست ؟ حُرّگفت : به خدا قسم كه من نفس خويش را در ميان بهشت ودوزخ مخيّرمى
بينم وسوگند به خداى كه اختيار نخواهم كرد بر بهشت چيزى را اگر چه پاره
شوم وبه آتش سوخته گردم ، پس اسب خود را دوانيد وبه امام حسين عليه
السّلام ملحق گرديد در حالتى كه دست بر سر نهاده بود ومى گفت : بار الها!
به حضرت تو انابت و رجوع كردم پس بر من ببخشاى چه آنكه در بيم افكندم دلهاى
اولياى ترا واولادپيغمبر ترا.(146) ابو جعفرطبرى نقل كرده كه چون حُرّ
رحمه اللّه به جانب امام حسين عليه السّلام و اصحابش روان شد گمان كردند كه
اراده كار زار دارد، چون نزديك شد سپر خود را واژگونه كرد دانستند به طلب
امان آمده است وقصد جنگ ندارد، پس نزديك شد وسلام كرد.(147) مؤ لف گويد: كه شايسته ديدم در اين مقام از زبان حُرّ اين چند شعر را نقل كنم خطاب به حضرت امام حسين عليه السّلام ؛ شعر : اى درِ تو مقصد ومقصود ما وى رخ تو شاهد ومشهود ما نقدغمت مايه هرشادئى بندگيت بهْزهر آزادئى يار شواى مونس غمخوارگان چاره كن اى چاره بيچارگان درگذر از جرم كه خواهنده ايم چاره ماكن كه پناهنده ايم چاره ما ساز كه بى ياوريم گرتو برانى به كه رو آوريم دارم از لطف ازل منظر فردوس طمع گرچه دربانى ميخانه فراوان كردم سايه اى بر دل ريشم فكن اى گنج مراد كه من اين خانه به سوداى تو و يران كردم پس
حُرّ با حضرت امام حسين عليه السّلام عرض كرد: فداى تو شوم ، يابن رَسُول
اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم ! منم آن كسى كه ترا به راه خويش
نگذاشتم وطريق بازگشت بر تو مسدود داشتم و ترا از راه وبيراه بگردانيدم
تابدين زمين بلاانگيز رسانيدم وهرگز گمان نمى كردم كه اين قوم با تو چنين
كنند وسخن ترا برتو ردّكنند، قسم به خدا! اگر اين بدانستم هرگز نمى كردم
آنچه كردم . اكنون از آنچه كرده ام پشيمانم وبه سوى خدا تو به كرده ام آيا
توبه وانابت مرا در حضرت حقّ به مرتبه قبول مى بينى ؟ آن درياى رحمت الهى
در جواب حُرّ رياحى فرمود: بلى ، خداوند از تو مى پذيرد وتو را معفوّمى
دارد. شعر : گفت بازآ كه در تو به است باز هين بگير از عفو ما خطّ جواز اى درآكه كس زاحرار وعبيد روى نوميدى در اين در گه نديد گردو صد جرم عظيم آورده اى غم مخور رو بر كريم آورده اى اكنون
فرودآى وبياساى ، عرض كرد: اگر من در راه تو سواره جنگ كنم بهتر است از
آنكه پياده باشم وآخر امر من به پياده شدن خواهد كشيد. حضرت فرمود: خدا ترا
رحمت كند بكن آنچه مى دانى . اين وقت حُرّ از پيش روى امام عليه السّلام
بيرون شد و سپاه كوفه را خطاب كرد وگفت : اى مردم كوفه ! مادر به عزاى شما
بنشيند وبر شما بگريد اين مرد صالح را دعوت كرديد و به سوى خويش او را
طلبيديد چون ملتمس شما را به اجابت مقرون داشت از يارى او برداشتيد
وبادشمنانش گذاشتيد وحال آنكه بر آن بوديد كه در راه او جهاد كنيد وبذل جان
نمائيد، پس از درِ غدر ومكر بيرون آمديد وبه جهت كشتن او گرد آمديد و او
را گريبان گير شديد و از هر جانب او را احاطه نموديد تا مانع شويد او رااز
توجّه به سوى بلاد وشهرهاى وسيع الهى ، لاجرم مانند اسير در دست شما گرفتار
آمد كه جلب نفع و دفع ضرر را نتواند، منع كرديد او را و زنان واطفال واهل
بيتش را از آب جارى فرات كه مى آشامد از آن يهود ونصارى ومى غلطد در آن
كِلاب و خَنازير واينك آل پيغمبر ازآسيب عطش از پاى در افتادند. شعر : لب تشنگان فاطمه ممنوع از فرات برمردمان طاغى وياغى حلال شد از باد ناگهان اجل گلشن نبى از پافتاده قامت هر نو نهال شد چه بد مردم كه شما بوديد بعد از پيغمبر، خداوند سيراب نگرداند شما را در روزى كه مردمان تشنه باشند چون
حُرّ كلام بدين جا رسانيد گروهى تير به جانب او افكندند واو بر گشت ودر
پيش روى امام عليه السّلام ايستاد. اين هنگام عُمر سعد بانگ در آورد كه اى
دُرَيْد(148) رايت خويش را پيش دار، چون عَلَم رانزديك آورد عُمر تيرى در
چلّه كمان نهاد وبه سوى سپاه سيّدالشّهدا عليه السّلام گشاد وگفت :اى مردم
گواه باشيد اوّل كسى كه تير به لشكر حسين افكند من بودم !؟(149) سيّد بن
طاوس روايت كرده : پس از آنكه ابن سعد به جانب آن حضرت تير افكند لشكر او
نيز عسكر امام حسين عليه السّلام را تير باران كردند ومثل باران بر لشكر آن
امام مؤ منان باريد، پس حضرت رو به اصحاب خويش كرده فرمود: برخيزيد
ومهيّاشويد از براى مرگ كه چاره اى از آن نيست خدا شمارا رحمت كند، همانا
اين تيرها رسولان قوم اند به سوى شماها. پس آن سعادتمندان مشغول قتال شدند
وبه مقدار يك ساعت باآن لشكر نبرد كردند و حمله بعد از حمله افكندند تاآنكه
جماعتى از لشكر آن حضرت به روايت محمّد بن ابى طالب موسوى پنجاه نفر از پا
در آمدند وشهدشهادت نوشيدند.(150) مؤ لف گويد: كه چون اصحاب سّيدالشهداء عليه السّلام حقوق بسيار برما دارند، فَاِنَّهُمْ عَلَيهِم السّلام . شعر : اَلسّابقُونَ اِلَى المَكارِم وَالْعُلى وَالْحائزوُنَ غَدًاحِياضَالْكَوْثَر لَوْلا صَوارمُهُمْ وَ وَقْعُ نِبالِهِمْ لَمْ يَسْمَعِ اْلا ذانُ صَوْتَ مُكَبِّرٍشعر : و كعب بن جابر كه از دشمنان ايشان است در حقّ ايشان گفته : شعر : فَلَمَ تَرَعَيْنى مِثْلَهُمْ فى زَمانِهِمْ وَلا قَبْلَهُمْ فىِ النّاسِ اِذ اَنَا يافِعٌ اَشَدَّ قِراعاً بالسُّيُوفِ لَدَى الْوَغا اَلا كُلُّ مَنْ يَحْمِى الدِّمارُ مُقارعٌ وَ قَدْ صَبَروُ الِلطَّعنِ وَ الضرْبِ حُسَّرا وَقَدْ نازَلوا لوْ اَنَّ ذلِكَ نافِعٌ پس
شايسته باشد كه آن اشخاصى را كه در حمله اولى شهيد شدند و من بر اسم
شريفشان مطّلع شدم ذكر كنم و ايشان به ترتيبى كه در (مناقب ) ابن شهر آشوب
است اين بزرگوارنند: (151) نُعَيْم بْن عَجلان و او برادر نعمان بن
عجلان است كه از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام و عامل آن حضرت بر بحرين
و عمّان بوده و گويند اين دو تن با نضر كه برادر سوم است از شجعان و از
شعراء بوده اند و در صفّين ملازمت آن حضرت داشته اند. عمران بن كعب حارث
الاشجعى كه در رجال شيخ ذكر شده . حنظلة بن عمرو الشّيبانى - قاسط بن زهير
و برادرش مُقْسِطْ و در رجال شيخ اسم والدشان را عبداللّه گفته . كَنانَةِ
بن عتيق تغلبى كه از ابطال و قُرا و عُبّاد كوفه به شمار رفته . عمرو
بن ضُبَيْعَة بن قيس التّميمى و او فارسى شجاع بود، گويند اوّل با عمر سعد
بوده پس داخل شده در انصار حسين عليه السّلام . ضرغامة بن مالك تغلبى ، و
بعضى گفته اند كه او بعد از نماز ظهر به مبارزت بيرون شد و شهيد گرديد. عامر
بن مسلم العبدى ، و مولاى اوسالم از شيعيان بصره بودند و با سيف بن مالك و
ادهم بن اميّه به همراهى يزيد بن ثبيط و پسرانش به يارى امام حسين عليه
السّلام آمدند و در حمله اولى شهيد گشتند، و در حقّ عامر و زهير بن سليم و
عثمان بن امير المؤ منين عليه السّلام و حّر و زهير بن قين و عمرو صيداوى و
بشر حضرمى فرموده فضل بن عبّاس بن ربيعة بن الحرث بن عبدالمطّلب
رَحِمَهُمُ اللّه در خطاب بنى اميّه و طعن بر افعال ايشان : شعر : اَرْجِعُوا عامِرًا وَرَدّوُازُهَيْرًا ثُمَّ عُثْمانَ فَارْجِعُوا غارمينا وَ ارْجِعُوا الحُرَّ وَ ابْنَ قَيْنٍ وَ قَوْمًا قُتِلوُا حينَ جاوَزوُا اصِفّينًا اَيْنَ عَمْروٌ وَ اَيْنَ بِشْرٌ وَقَتْلى مِنْهُم بِالْعَراءِ مايُدْ فَنُونا(152) سيف
بن عبدالّله بن مالك العبدى ،بعضى گفته اند كه او بعد از نماز ظهر به
مبارزت بيرون و شهيد شد رحمه اللّه . عبدالّرحمن بن عبد الّله الا رحبى
الهمدانى و اين همان كس است كه اهل كوفه او را با قيس بن مُسهر به سوى امام
حسين عليه السّلام به مكّه فرستادند با كاغذهاى بسيار روز دوازدهم ماه
رمضان بود كه خدمت آن حضرت رسيدند. حباب بن عامر التّيمى از شيعيان كوفه
است با مسلم بيعت كرده و چون كوفيان با مسلم جفا كردند حباب به قصد خدمت
امام حسين عليه السّلام حركت كرده و در بين راه به آن حضرت ملحق شد . عَمْرو
الجُنْدُعى ؛ ابن شهر آشوب او را از مقتولين در حمله اولّى شمرده و لكن
بعض اهل سِيَر گفته اند كه او مجروح روى زمين افتاده بود و ضربتى سخت بر سر
او رسيده بود قوم او، او را از معركه بيرون بردند، مدّت يك سال مريض و
صاحب فراش بود در سر سال وفات كرد و تاءئيد مى كند اين مطلب را آنچه در
زيارت شهداء است : اَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَتَّثِ مَعَهُ عَمْرو بْنِ
عَبْدِاللّهِ الْجُنْدُعى . حُلاس (به حاء مهمله كغُراب )بن عمرو الازدى
الرّاسبى ، و برادرش نعمان بن عمرو از اهل كوفه و از اصحاب اميرالمؤ منين
عليه السّلام بوده ، بلكه حلاس از سرهنگان لشكر آن حضرت در كوفه بوده . سَوّارِ
بنِ اَبى عُمَيْر النَّهْمى در حمله اولى مجروح در ميان كشتگان افتاد او
را اسير كردند به نزد عمر سعد بردند. عمر خواست او را بكشد قوم او شفاعتش
كردند او را نكشت لكن به حال اسيرى و مجروح بود تا شش ماه پس از آن وفات
كرد مانند مُوَقَّع بن ثُمامه كه او نيز مجروح افتاده بود قوم او، او را به
كوفه بردند و مخفى كردند، ابن زياد مطلع شد فرستاد تا او را بكشند، قوم او
از بنى اسد شفاعتش كردند او را نكشت لكن او را در قيد آهن كرده فرستاد او
را به زاره (موضعى به عمّان ) موقّع از زحمت جراحتها مريض بود تا يك سال ،
پس از آن در همان زاره وفات فرمود. و اشاره به او كرده كُمَيت اَسَدى در اين مصراع : وَ اِنَّ اَبا موسى اَسيرٌ مُكَبَّلٌ.(ابو موسى كنيه مُوَقَّع است ). بالجمله ؛ در زيارت شهداء است : اَلسَّلامُ عَلَى الْجريحِ الْمَاْسُور سَوّارِ بن اَبى عُميرِ النَهْمى . عمار
بن ابى سَلامة الدّالا نى الهمدانى از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام و
از مجاهدين در خدمتش به شمار رفته بلكه بعضى گفته اند كه او حضرت رسول صلى
اللّه عليه و آله و سلّم را نيز درك كرده . زاهر مولى عمرو بن الحَمِق
جدّ محمّد بن سنان زاهرى در سنه شصتم به حج مشرّف شده و به شرف مصاحبت حضرت
سيّدالشهداء نائل شده و در خدمتش بود تا در روز عاشوراء در حمله اولى شهيد
گشت . از قاضى نعمان مصرى مروى است كه چون عمروبن الحَمِق از ترس
معاويه گريخت به جانب جزيره و مردى از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام كه
نامش زاهر بود با او همراه بود، چون مار عمرو را گزيد بدنش ورم كرد،
زاهر را فرمود كه حبيبم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مرا خبر داده
كه شركت مى كند در خون من جنّ و انس و ناچار من كشته خواهم گشت ؛ در اين
وقت اسب سوارانى كه در جستجوى او بودند ظاهر شدند عمرو به زاهر فرمود كه تو
خود را پنهان كن اين جماعت به جستجوى من مى آيند و مرا مى يابند و مى كشند
و سرم را با خود مى برند و چون رفتند تو خود را ظاهر كن و بدن مرا از زمين
بردار و دفن كن . زاهر گفت : تا من تير در تركش دارم با ايشان جنگ مى كنم
تا آنگاه با تو كشته شوم ، عمرو فرمود: آنچه من مى گويم بكن كه در امر من
نفع مى دهد خدا ترا. زاهر چنان كرد كه عمرو فرموده بود و زنده بماند تا در
كربلا شهيد شد رحمه اللّه جَبَلَة بنِ على الشّيبانى از شجاعان اهل كوفه بوده . مسعود
بن الحجّاج التيمى و پسرش عبدالرحمن از شجاعان معروفين بوده اند با ابن
سعد آمده بود در ايامى كه جنگ نشده بود آمدند خدمت امام حسين عليه السّلام
سلام كنند بر آن حضرت پس سعادت شامل حالشان شده خدمت آن حضرت ماندند تا در
حمله اولى شهيد گشتند. زهير بن بشر الخثعمى . عمار بن حسّان بن شريح
الطّائى از شيعيان مخلص بوده و با حضرت امام حسين عليه السّلام از مكه
مصاحبت كرده تا دركربلا. و پدرش حسّان از اصحاب اميرالمؤ منين عليه
السّلام بوده و در صِفيِن در ركاب آن حضرت شهيد شده . و در رجال ، اسم
عمّار را عامر گفته اند، و از اَحفاد اوست عبداللّه بن احمد بن عامر بن
سليمان بن صالح بن وهب بن عامر مقتول به كربلا ،ابن حسّان و عبداللّه
مُكَنّى است به ابوالقاسم و صاحب كتبى است كه از جمله آنها است (كتاب قضايا
اميرالمؤ منين عليه السّلام ) روايت مى كند آن را از پدرش ابوالجعد احمد
بن عامر و شيخ نجاشى روايت كرده از عبداللّه بن احمد مذكور كه گفت : پدرم
متولّد شد سنه صد و پنجاه و هفت و ملاقات كرد شيخ ما حضرت رضا عليه السّلام
را در سنه صد و نود و چهار و وفات كرد حضرت رضا عليه السّلام در طوس سنه
دويست و دو، روز سه شنبه هيجدهم جمادى الاولى و من ملاقات كردم حضرت
ابوالحسن ابو محمّد عليه السّلام را و پدرم مؤ ذن آن دو بزرگوار بود الخ
(153)پس معلوم شد كه ايشان بيت جليلى بوده اند از شيعه قدّس اللّه ارواحهم . مسلم
بن كثير ازدىّ كوفى تابعى گويند از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام بوده
و در ركاب آن حضرت در بعضى حروب زخمى به پايش رسيده بود و خدمت
سّيدالشهداء عليه السّلام از كوفه به كربلاء مشرف شده در روز عاشورا در
حمله اولى شهيد شد و (نافع ) مولاى او بعد از نماز ظهر شهيد گرديد. زهير
بن سليم ازدىّ و اين بزرگوار از همان سعادتمندان است كه در شب عاشورا به
اردوى همايونى حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام ملحق شدند. عبداللّه و عبيداللّه پسران يزيد بن ثُبَيْط(154)عبدى بصرىّ. ابو
جعفر طبرى روايت كرده كه جماعتى از مردم شيعه بصره جمع شدند در منزل زنى
از عبدالقيس كه نامش ماريه بنت منقذ و از شيعيان بود و منزلش مجمع شيعه بود
و اين در اوقاتى بود كه عبيداللّه بن زياد به كوفه رفته بود و خبر به او
رسيده بود از اقبال و توجّه امام حسين عليه السّلام به سمت عراق ، ابن زياد
نيز راهها را گرفته و به عامل خود در بصره نوشته بود كه براى ديده بانها
جائى درست كنند و ديده بان در آن قرار دهند و راهها را پاسبانان گذارند كه
مبادا كسى ملحق به آن حضرت شود پس يزيد بن ثبيط كه از قبيله عبدالقيس و
از آن جماعت شيعه بود كه در خانه آن زن مؤ منه جمع شده بودند، عزم كرد كه
به آن حضرت ملحق شود، او را ده پسر بود، پس به پسران خود فرمود كه كدام از
شماها با من خواهيد آمد؟ دو نفر از آن ده پسر مهيّاى مصاحبت او شدند، پس با
آن جماعتى كه در خانه آن زن جمع بودند فرمود كه من قصد كرده ام ملحق شوم
به امام حسين عليه السّلام و اينك بيرون خواهم شد. شيعيان گفتند كه مى
ترسيم بر تو از اصحاب پسر زياد، فرمود: به خدا سوگند! هر گاه برسد شتران يا
پاهاى ما به جادّه ، و راه ديگر سهل است بر من و وحشتى نيست بر من از
اصحاب ابن زياد كه به طلب من بيايند؛ پس از بصره بيرون شد و از غير راه
بيابان قفر و خالى سير كرد تا در ابطح به امام حسين عليه السّلام رسيد،
فرود آمد و منزل و ماءواى خود را درست كرد، پس رفت به سوى رحل و منزل آن
حضرت و چون خبر او به حضرت امام حسين عليه السّلام رسيد به ديدن او بيرون
شد به منزل او كه تشريف برد، گفتند: به قصد شما به منزل شما رفت ، حضرت در
منزل او نشست به انتظار او، از آن طرف آن مرد چون حضرت را در جايگاه خود
نديد احوال پرسيد، گفتند به منزل تو تشريف بردند. يزيد برگشت به منزل خود،
آن جناب را ديد نشسته . پس آيه مباركه را خواند . (بِفَضْلِاللّهِوَبِرَحْمَتِهِفَبِذلِكَ فَلْيَفرَحوُا).(155) پس
سلام كرد به آن حضرت و نشست در خدمتش و خبر داد آن حضرت را كه براى چه از
بصره به خدمتش آمده ، حضرت دعاى خير فرمود براى او پس با آن حضرت بود تا در
كربلا شهيد شد با دو پسرش عبداللّه و عبيداللّه .(156) بعضى از اهل
سِيَر ذكر كرده اند كه وقتى يزيد از بصره حركت كرد عامر و مولاى او سالم و
سيف بن مالك واَدْهم بن اُميّه نيز با او همراه بودند و ايشان نيز در كربلا
شهيد شدند و در مرثيه يزيد و دو پسرانش ، پسرش عامر بن يزيد گفته : شعر : يا فَرْ وَ قُومي فَانْدُبي خَيْرَ الْبَرِيَّةِ فِي الْقُبُورِ وَ اَبْكى الشَّهيدَ بِعَبْرَةٍ مِنْ فَيْضِ دَمْعٍ ذى دُروُرٍ وَ ارْثِ الْحُسَيْنَ مَعَ التَّفَجُّعِ وَالتَّأَوُّهِ وَالزَّفيرِ قَتَلوُا الْحرامَ مِنَ الاَْئمَّةِ فِي الحَرامِ مِنَ الشّهُوُرِ وَابْكى يَزيدَ مُجَدَّلاً وَ ابْنَيْهِ فى حَرِّ الهَجيرِ مُتَرمِّلينَ دِمائُهُمْ تَجْرى عَلى لَبَبِ النُّحُورِ يا لَهْفَ نَفْسى لَم تَفُزْ مَعَهُم بِجَنّاتٍ وَ حُورٍ و نيز از اشخاصى كه در اوّل قتال شهيد شدند: جَنْدَب
بن حُجرِ كِندىّ خَوْلانىّ است كه از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام به
شمار رفته . وجَنادَةِبن كعب انصارى است كه از مكّه با اهل و عيال خود در
خدمت امام حسين عليه السّلام بوده و پسرش : عمرو بن جنادة بعد از قتل پدر
به امر مادرش به جهاد رفت و شهيد شد. و سالم بن عمرو. قاسم بن الحبيب
الازدى . بكربن حىّ التيّمى . جُوَيْنِ بن مالك التيّمى . اُميّة بن سعد
الطااّئى . عبداللّه بن بشر كه از مشاهير شجاعان بوده . بشر بن عمرو. حجّاج
بن بدر بصرى حامل كتاب مسعود بن عمرو از بَصره به خدمت امام حسين عليه
السّلام رسيد، و رفيقش . قَعْنَبِ بن عمرو نَمرىّ بصرىّ. عائذ بن مُجَمَّع
بن عبداللّه عائذى ، (رضوان اللّه عليهم اجمعين ) و ده نفر از غلامان امام
حسين عليه السّلام ، و دو نفر از غلامان اميرالمؤ منين عليه السّلام . مؤ لّف گويد: كه اسامى بعضى از اين غلامان كه شهيد شده اند از اين قرار است : اسلم بن عمرو و او پدرش تركى بود و خودش كاتب امام حسين عليه السّلام ؛ و ديگر: قارب بن عبداللّه دئلى كه مادرش كنيز حضرت امام حسين عليه السّلام بوده ؛ و ديگر: مُنْحِج
بن سَهم غلام امام حسن عليه السّلام . با فرزندان امام حسن عليه السّلام
به كربلا آمد و شهيد شد. سعد بن الحرث غلام اميرالمؤ منين عليه السّلام . نصر
بن ابى نيزر غلام آن حضرت نيز و اين نصر پدرش همان است كه در نخلستان
اميرالمؤ منين عليه السّلام كار مى كرد. حرث بن نبهان غلام حمزه ، الى غير
ذلك . بالجمله ؛ چون در اين حمله جماعت بسيارى از اصحاب سيّد الشهداء
عليه السّلام شهيد شدند شهادتشان در حضرت سيدالشهداء عليه السّلام تاءثير
كرد پس در آن وقت جناب امام حسين عليه السّلام از روى تاءسف دست فرا برد و
بر محاسن شريف خود نهاد و فرمود: شدّت كرد غضب خدا بر يهود هنگامى كه از
براى خدا فرزند قرار دادند، و شدّت كرد خشم خدا بر نصارى هنگامى كه سه خدا
قائل شدند، و شدت كرد غضب خدا بر مجوس وقتى كه به پرستش آفتاب و ماه
پرداختند، و شديد است غضب خدا بر قومى كه متّفق الكلمه شدند بر ريختن خون
فرزند پيغمبر خودشان ، به خدا سوگند! به هيچ گونه اين جماعت را اجابت نكنم
از آنچه در دل دارند تا هنگامى كه خدا را ملاقات كنم و به خون خويش مخضّب
باشم . (157) مخفى و مستور نماند كه جماعتى از وجوه لشكر كوفه از دل
رضا نمى دادند كه با جناب امام حسين عليه السّلام رزم آغازند و خود را
مطرود دارَيْن سازند، از اين جهت كار مقاتلت به مماطلت مى رفت و امر مبارزت
به مسامحت مى گذشت و در خلال اين حال اِرسال رُسل و تحرير مَكاتيب تقرير
يافت و روز عاشورا نيز تا قريب به چاشتگاه كار بدينگونه مى رفت ، اين هنگام
بر مردم پر ظاهر گشت كه فرزند پيغمبر لباس ذلّت در بر نخواهد كرد و
عبيداللّه بن زياد بَغْضاى آن حضرت را دست بر نخواهد داشت ، لا جَرم از هر
دو سوى رزم را تصميم عزم دادند. اول كس از سپاه ابن سعد كه به ميدان
مبارزت آمد يسار غلام زياد بن ابيه و سالم غلام ابن زياد بود كه با هم به
ميدان آمدند، از ميان اصحاب امام حسين عليه السّلام عبداللّه بن عمير كلبى
به مبارزت ايشان بيرون شد، گفتند: تو كيستى كه به ميدان ما آمده اى ؟ گفت :
منم عبداللّه بن عمير. گفتند: ترا نشناسيم برگرد و زُهَير بن قين يا حَبيب
بن مظاهر يا برير را به سوى ما بفرست ، و يسار مقدّم بر سالم بود،
عبداللّه با او گفت كه اى پسر زانيه ! مگر اختيار ترا است كه هر كه بخواهى
برگزينى ؟ اين بگفت و بر او حمله كرد و تيغ بر او راند و او را در افكند،
سالم غلام ابن زياد چون اين را بديد تاخت تا يسار را يارى كند، اصحاب امام
حسين عليه السّلام عبداللّه را بانگ زدند كه خويشتن را واپاى كه دشمن رسيد،
عبداللّه چون مشغول مقتول خويش بود اصغاى اين مطلب نفرمود، لاجرم (سالم )
رسيد و تيغ بر عبداللّه فرود آورد عبداللّه دست چپ را به جاى سپر وقايه سر
ساخت لاجرم انگشتانش از كف جدا شد و عبداللّه بدين زخم ننگريست و چون شير
زخم خورده عنان برتافت و سالم را به زخم شمشير از قفاى يسار به دارالبوار
فرستاد پس به اين اشعار رَجز خواند: شعر : اِنْ تُنكِرونى فَاَنَا اْبُن كلْبِ حَسْبى بِبَيْتى فى عُلَيْمٍ(158)حَسْبى اِنّىِ امْرَءٌ ذُوُمِرَّةٍ(159)وَ عَصْبٍ(160) وَ لَسْتُ بِالْخَوّارِ (161) عِنْدَ النَّكْبِ پس
عمرو بن الحجّاج با جماعت خودازسپاه كوفه برميمنه لشكرامام حسين عليه
السّلام حمله كرد، اصحاب امام چون ديدند زانو بر زمين نهادند و نيزه هاى
خود را به سوى ايشان دراز كردند، خيل دشمن چون رسيدند از سنان ايشان
بترسيدند و پشت دادند، پس اصحاب امام حسين عليه السّلام ايشان را تير باران
نمودند بعضى در افتادند و جان دادند و گروهى بخستند و بجستند. اين وقت
مردى از قبيله بنى تميم كه او را عبداللّه بن حَوْزَه مى گفتند رو به لشكر
امام حسين عليه السّلام آورد و مقابل آن حضرت ايستاد و گفت : يا حسين ! يا
حسين ! آن حضرت فرمود چه مى خواهى ؟ قالَ: اَبْشِرْ بِالنّارِ فَقالَ: كَلاّ اِنّي اَقدَمُ عَلى رَبٍّ رَحيمٍ وَ شَفيعٍ مُطاعٍ حضرت
فرمود: اين كيست ؟ گفتند: ابن حَوزه تميمى است ، آن حضرت خداوند خويش را
خواند و گفت : بارالها! او را به سوى آتش دوزخ بكش . در زمان ، اسب اِبن
حَوزه آغاز چموشى نهاد و او را از پشت خود انداخت چنانكه پاى چپش در ركاب
بند بود و پاى راستش واژگونه برفراز بود، مسلم بن عَوسَجَه جلدى كرد و پيش
تاخت و پاى راستش را به شمشير از تن نحسش انداخت پس اسب او دويدن گرفت و سر
او به هر سنگ و كلوخى و درختى مى كوبيد تا هلاك شد و حقّ تعالى روحش را
به آتش دوزخ فرستاد، پس امر كارزار شدّت كرد و از جميع ، جماعتى كشته گشت
.(162)
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 22:7 توسط عماد و مهدی نیسی
|
اين وقت حُر بن يزيد بر اصحاب عمر سعد چون شير غضبناك حمله كرد و به شعر عَنْتَرَه تمثل جست : شعر : مازِلْتُ اَرْمِيْهِمْ بِثُغْرَةِ(163)نَحْرِهِ وَ لَبانِهِ حَتّى تَسَرْبَلَ بالدَّمِ و هم رجز مى خواند و مى گفت : شعر : اِنّى اَنَا الْحُرُ وَ مَاْوَى الضَّيفِ اَضْرِبُ في اَعْناقِكُمْ بِالسَّيْفِ عَنْ خَيْرِ مَنْ حَلَّ بِاَرْض الْخَيْفِ (164) اَضرِبُكُمْ وَ لا اَرى مِنْ حَيْفٍ راوى
گفت : ديدم اسب او را كه ضربت بر گوشها و حاجب او وارد شده بود و خون از
او جارى بود حُصَين بن تميم رو كرد به يزيد بن سفيان و گفت : اى يزيد! اين
همان حّر است كه تو آرزوى كشتن او را داشتى اينك به مبارزت او بشتاب . گفت :
بلى و به سوى حرّ شتافت و گفت : اى حرّ ميل مبارزت دارى ؟ گفت : بلى ! پس
با هم نبرد كردند. حُصين بن تميم گفت : به خدا قسم مثل آنكه جان يزيد در
دست حرّ بود او را فرصت نداد تا به قتل رسانيد، پس پيوسته جنگ كرد تا آنكه
عمرسعد امر كرد حصين بن تميم را با پانصد كماندار اصحاب حسين را تير باران
كنند، پس لشكر عمر سعد ايشان را تير باران كردند زمانى نكشيد كه اسبهاى
ايشان هلاك شدند و سواران پياده گشتند. اَبو مِخنف از ايوب بن مشرح حيوانى
نقل كرده كه گفت : واللّه ! من پى كردم اسب حرّ را و تيرى بر شكم اسب او
زدم كه به لرزه و اضطراب در آمد آنگاه به سر در آمد. مؤ لف گويد: كه گويا حسّان بن ثابت در اين مقام گفته : شعر : وَ يَقوُلُ لِلطَّرْفِ(165) اِصْطَبِرْلِشَبَاء(166)الْقَنا فَهَدَمْتُ رُكْنَ الْمجْدِ اِنْ لَمْ تُعْقَرِ و چه قدر شايسته است در اين مقام نقل اين حديث حضرت صادق عليه السّلام : قالَ:(اَلْحُرُّ،
حُرٌّ عَلى جَميع اَحْوالِهِ اِنْ نابَتْهُ نائِبَةٌ صَبَرَ لَها وَاِنْ
تَداكَتْ عَلَيْهَا الْمَصائبُ لَمْ تَكْسِرْهُ و اِنْ اُسِرَ وَقُهِرَ وَ
اسْتَبْدَلَ بِالْيُسْرِ عُسْرًا). راوى گفت : پس حرّ از روى اسب مانند شير جستن كرد و شمشير برّانى در دستش بود و مى گفت : شعر : اِنْ تَعْقِرُوابى (167) فَاَنَا ابْنُ الْحُرِّ اَشْجَعُ مِنْ ذى لِبَدٍ هِزَبْرِ پس
نديدم احدى را هرگز مانند او سر از تن جدا كند و لشكر هلاك كند، اهل سِيرَ
و تاريخ گفتنداند كه حرّ و زهير با هم قرار داده بودند كه بر لشكر حمله
كنند و مقاتله شديد و كارزار سختى نمايند و هر كدام گرفتار شدند ديگرى حمله
كند و او را خلاص نمايد و بدين گونه يك ساعتى نبرد كردند و حرّ رَجز مى
خواند و مى گفت : شعر : الَيْتُ لا اُقْتَلُ حَتّى اَقْتُلا وَلَنْ اَصابَ الْيَوْمَ اِلاّ مُقْبِلاً اَضْرِبُهُمْ بِالسَّيفِ ضَرْبًا مِقْصَلاً(168) لا نا كِلاً مِنْهُمْ (169)وَ لا مُهَلَّلاً و در دست حرّ شمشيرى بود كه مرگ از دم او لايح بود و گويا ابن معتزّ در حقّ او گفته بود: شعر : وَلى صارِمٌ فيهِ الْمَنايا كَوامِنٌ فما يُنْتَضى اِلاّ لِسَفْكِ دِماءٍ تَرى فَوْقَ مِنْبَتِهِ الْفِرِنْدَ كَاَنَّهُ بَقِيَّةَ غَيمٍ رَقَّ دوُنَ سَماءٍ پس جماعتى از لشكر عمر سعد بر او حمله آوردند و شهيدش نمودند. بعضى
گفته اند كه امام حسين عليه السّلام به نزد او آمد و هنوز خون از او جستن
داشت ، پس فرمود: به به اى حُرّ! تو حُرّى همچنانكه نام گذاشته شدى به آن ،
حُرّى در دنيا وآخرت پس خواند آن حضرت : شعر : لَنِعْمَ الْحُرُّ حُرُّبَنى رَياحِ وَنِعْمَ الْحُرُّ عِنْدَ مُخْتَلَفِ الرِّماحِ وَنِعْمَ الْحُرُّ اِذْ نادى حُسَيْنًا
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 22:5 توسط عماد و مهدی نیسی
|
بُرَيْرِ بْنِ خُضَيْر رحمه اللّه (170) به ميدان آمد و او مردى زاهد وعابد
بود و او را (سيّدقُرّاء) مى ناميدند واز اشراف اهل كوفه از هَمْدانيين
بود و اوست خالوى ابو اسحاق عمروبن عبداللّه سبيعى كوفى تابعى كه در حقّ او
گفته اند: چهل سال نماز صبح را به وضوى نماز عشا گزارد ودر هر شب يك ختم
قرآن مى نمود، و در زمان او اَعْبَدى از او نبود، اَوْثَق در حديث از او
نزد خاصّه وعامّه نبود، و از ثِقات على بن الحسين عليه السّلام بود. بالجمله
؛ جناب بُرير چون به ميدان تاخت از آن سوى ، يزيد بن معقل به نزد او شتافت
وبا هم اتّفاق كردند كه مباهله كنند و از خدا بخواهند كه هر كه بر باطل
است بر دست آن ديگر كشته شود، اين بگفتند و بر هم تاختند. يزيد ضربتى بر
(بُرَيْر) زد او را آسيبى نرساند لكن بُرير او را ضربتى زد كه خُود او را
دو نيمه كرد و سر او را شكافت تا به دماغ رسيد يزيد پليد بر زمين افتاد مثل
آنكه از جاى بلندى بر زمين افتد. رضىّ بن منقذ عبدى كه چنين ديد
بر(بُرير) حمله آورد و با هم دست به گردن شدند ويك ساعت باهم نبرد كردند
آخرالا مر، بُرير او را بر زمين افكند و بر سينه اش نشست ، رضىّ استغاثه به
لشكر كرد كه او را خلاص كنند. كعب بن جابر حمله كرد و نيزه خود را گذاشت
بر پشت برير، (بُرير) كه احساس نيزه كرد همچنان كه بر سينه رضىّ نشسته بود
خود را بر روى رضىّ افكند و صورت او را دندان گرفت و طرف دماغ اورا قطع
كرد از آن طرف كعب بن جابر چون مانعى نداشت چندان به نيزه زور آورد تا در
پشت بُرير فرو رفت و برير را از روى رضى افكند و پيوسته شمشير بر آن
بزرگوار زد تا شهيد شد . راوى گفت : رضىّ از خاك برخاست در حالتى كه خاك
از قباى خود مى تكانيد وبه كعب گفت : اى برادر، بر من نعمتى عطاكردى كه تا
زنده ام فراموش نخواهم نمود چون كعب بن جابر بر گشت زوجه اش ياخواهرش
(نوار بنت جابر) با وى گفت كشتى (سّيد قرّاء) را هر آينه امر عظيمى به جاى
آوردى به خدا سوگند ديگر باتو تكلّم نخواهم كرد. (171)
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 22:1 توسط عماد و مهدی نیسی
|
وهب (172) بن عبداللّه بن حباب كَلْبى كه با مادر و زن در لشكر امام حسين
عليه السّلام حاضر بود به تحريص مادر ساخته جهاد شد، اسب به ميدان راند و
رجز خواند: شعر : اِنْ تَنْكُروُنى فَاَنَاابْنُ الْكَلْبِ سَوْفَ تَرَوْنى وَتَرَوْنَ ضَرْبى وَحَمْلَتى وَصَوْلَتى فى الْحَرْبِ اُدْرِكُ ثارى بَعْدَ ثار صَحْبى وَاَدْفَعُ الْكَرْبَ اَمامَ الْكَرْبِ لَيْسَ جِهادى فىِ الْوَغى بِاللَّعْبِ وجلادت
و مبارزت نيكى به عمل آورد و جمعى را به قتل در آورد. پس از ميدان باز
شتافت و به نزديك مادر و زوجه اش آمد و به مادر گفت : آيا از من راضى شدى ؟
گفت راضى نشوم تا آنكه در پيش روى امام حسين عليه السّلام كشته شوى ، زوجه
او گفت : ترابه خدا قسم مى دهم كه مرابيوه مگذار و به درد مصيبت خود مبتلا
مساز، مادر گفت : اى فرزند! سخن زن را دور انداز به ميدان رو در نصرت امام
حسين عليه السّلام خود را شهيد ساز تا شفاعت جدّش در قيامت شامل حالت شود،
پس وهب به ميدان رجوع كرد در حالى كه مى خواند: اِنّى زَعيمٌ لَكِ اُمَّ وَهَبٍ شعر : بِالّطَعْنِفيهِمْ تارَةً وَالضَّرْبِ ضَرْبَ غُلامٍ مُؤْمِنٍ بِالرَّبِّ پس
نوزده سوار و دوازده پياده را به قتل رسانيد و لختى كارزار كرد تا دو دستش
را قطع كردند، اين وقت مادر او عمود خيمه بگرفت و به حربگاه در آمد و گفت :
اى وهب ! پدر و مادرم فداى تو باد چندانكه توانى رزم كن و حرم رسول خدا
صلى اللّه عليه و آله و سلم از دشمن دفع نما، وهب خواست كه تا او را
برگرداند مادرش جانب جامه او را گرفت و گفت : من روى باز پس نمى كنم تا به
اّتفاق تو در خون خويش غوطه زنم ، جناب امام حسين عليه السّلام چون چنين
ديد فرمود: از اهل بيت من جزاى خير بهره شما باد به سرا پرده زنان مراجعت
كن خدا ترا رحمت كند. پس آن زن به سوى خِيام محترمه زنها برگشت و آن جوان
كلبى پيوسته مقاتلت كرد تا شهيد شد.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 22:0 توسط عماد و مهدی نیسی
|
راوى گفت : كه زوجه وَهَب بعد از شهادت شوهرش بى تابانه به جانب او دويد و
صورت بر صورت او نهاد شمر غلام خود را گفت تا عمودى بر سر او زد و به شوهرش
ملحق ساخت ، و اين اوّل زنى بود كه در لشكر حضرت سيّد الشّهداء عليه
السّلام به قتل رسيد.(173) پس از آن عمروبن خالد اَزْدى اسدى صيداوى
عازم ميدان شد خدمت امام حسين عليه السّلام آمد و عرض كرد: فدايت شوم يا
اباعبداللّه ! من قصد كرده ام كه ملحق شوم به شهداء از اصحاب تو و كراهت
دارم از آنكه زنده بمانم و ترا وحيد و قتيل بينم اكنون مرخّصم فرما، حضرت
او را اجازت داد وفرمود: ما هم ساعت بعد تو ملحق خواهيم شد، آن سعادتمند به
ميدان آمد واين رجزَ خواند: شعر : اِلَيْكَ يا نَفْسُ مِنَ الرَّحْمنِ فَاَبْشِرى بِالرَّوْحِ وَالرَّيْحانِ شعر : اَلْيَوْمَ تَجْزَيْنَ عَلَى الاِْحْسانِ پس كارزار كرد تا شهيد شد، رحمه اللّه . پس فرزندش خالدبن عمروبيرون شد ومى گفت : شعر : صَبْراًعَلَى المَوتِ بَنى قَحْطانِ كَىْ ما تَكوُنُوا فى رِضَى الرَّحْمنِ يااَبَتا قَدْ صِرْتَ فىِ الْجِنانِ فى قَصْرِ دُرٍ حَسَنِ الْبُنْيانِ پس جهاد كرد تا شهيد شد. سعد بن حنظله تميمى به ميدان رفت و او از اعيان لشكر امام حسين عليه السّلام بود رجز خواند و فرمود: شعر : صَبْرًا عَلَى الاَْسْيافِ وَاْلاَسِنَّة صَبْرًا عَلَيْها لِدُخُولِ الْجَنَّةِ وَحُورِعَيْنٍ ناعِماتٍ هُنَّةٍ يانَفْسُ لِلرّاحَةِ فَاجْهَدِ نَّهُ و فى طِلابِ الْخَيْرِ فَارْغِبَنَّهُ پس حمله كرد و كار زار سختى نمود تا شهيد شد، رحمه اللّه پس عميربن عبداللّه مَذْحِجى به ميدان رفت و اين رجز خواند: شعر : قَدْ عَلِمَتْ سَعْدٌ وَحَىُّ مَذْحِج (174) اِنّى لَدَى الْهَيْجاءِ لَيْثُ مُحْرِج (175) اَعْلُو بِسَيْفى هامَةَ الْدَجّجِ وَاَترُكُ الْقَرْنَ لَدَى التَّعَرُّجِ فَريسَة الضَّبْعِ(176) الْاَزلِّ(177) الْاَعْرَجِ(178) پس كارزار كرد و بسيارى را كشت تا به دست مسلم ضَبابىّ و عبداللّه بَجَلىّ كشته شد.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 21:59 توسط عماد و مهدی نیسی
|
از اصحاب سيّد الشّهداء عليه السّلام نافع بن هلال جَمَلى به مبارزت بيرون شد وبدين كلمات رجز خواند: اَنَا
اْبنُ هِلالِ الْجَمَلَى ، اَنَا عَلى دينِ عَلىّ عليه السّلام مزاحم بن
حريث به مقابل او آمد وگفت : اَنَاعَلى دين عُثْمان ؛من بر دين عثمانم ،
نافع گفت : تو بر دين شيطانى و بر او حمله كرد و جهان را از لوث وجودش پاك
نمود. عمرو بن الحجّاج چون اين دلاورى ديد بانگ برلشكر زد و گفت : اى
مردمِ احمق ! آيا مى دانيد با چه مردمى جنگ مى كنيد همانا اين جماعت فرسان
اهل مصرند و از پستان شجاعت شير مكيده اند و طالب مرگ اند احدى يك تنه به
مبارزات ايشان نرود كه عرصه هلاك مى شود، و همانا اين جماعت عددشان كم است و
به زودى هلاك خواهند شد، واللّه ! اگر همگى جنبش كنيد و كارى نكنيد جز
آنكه ايشان را سنگ باران نمائيد تمام را مقتول مى سازيد. عمر بن سعد گفت
: راءى محكم همان است كه تو ديده اى ، پس رسولى به جانب لشكر فرستاد تا
ندا كند كه هيچ كس از لشكر را اجازت نيست كه يك تنه به مبارزت بيرون شود،
پس عمرو بن الحجّاج از كنار فرات با جماعت خود بر ميمنه اصحاب امام حسين
عليه السّلام حمله كرد، بعد از آن كه آن منافقان را به اين كلمات تحريص بر
كشتن اصحاب امام حسين عليه السّلام نمود: يا اَهْلَ الْكُوفَةِ
اَلْزِمُواطاعَتَكُمْ وَ جَماعَتَكُمْ وَ لا تَرْتابُوا فى قَتْلِ مَنْ
مَرَقَ مِنَ الدّينِ وَ خالَفَ الاِمام ، خداوند دهان عمرو بن الحجّاج
را پر از آتش كند در ازاى اين كلمات كه بر جناب امام حسين عليه السّلام بسى
سخت آمد و به حضرتش اثر كرد، پس ساعتى دو لشكر با هم نبرد كردند و در اين
گيرودار جنگ ، مسلم بن عَوْسَجه اَسدى رحمه اللّه از پاى در آمد و از كثرت
زخم و جراحت به خاك افتاد، لشكر عمر سعد از حمله دست كشيدند و به سوى
لشكرگاه خود برگشتند، چون غبار معركه فرو نشست مسلم را بر روى زمين افتاده
ديدند حضرت امام حسين عليه السّلام به نزد او شتافت و در مسلم رمقى يافت پس
او را خطاب كرد و فرمود: خدا رحمت كند ترا اى مسلم ؛ و اين آيه كريمه را
تلاوت نمود: (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مِنْ يَنْتَظِرُ
وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً).(179) حبيب بن مظاهر كه به ملازمت خدمت آن
حضرت نيز حاضر بود نزديك مسلم آمد و گفت : اى مسلم ! گران است بر من اين
رنج و شكنج تو اكنون بشارت باد ترا به بهشت ، مسلم به صداى بسيار ضعيفى گفت
: خدا به خير ترا بشارت دهد، حبيب گفت : اگر مى دانستم كه بعد از تو در
دنيا زنده مى بودم دوست داشتم كه به من وصيّت كنى به آنچه قصد داشتى تا در
انجام آن اهتمام كنم لكن مى دانم كه در همين ساعت من نيز كشته خواهم شد و
به تو خواهم پيوست . مسلم گفت : ترا وصيّت مى كنم به اين مرد و اشاره كرد
به سوى امام حسين عليه السّلام و گفت : تا جان در بدن دارى او را يارى كن و
از نصرت او دست مكش تا وقتى كه كشته شوى ، حبيب گفت : به پررودگار كعبه جز
اين نكنم و چشم ترا به اين وصيّت روشن نمايم ، پس مسلم جهان را وداع كرد
در حالى كه بدن او روى دستها بود او را برداشته بودند كه در نزد كشتگان
گذارند، پس صداى كنيزك او به نُدبه بلند شد كه يَابْنَ عَوْسَجَتاهُ يا
سَيّداه . و معلوم مى شود كه مسلم بن عوسجه از شجاعان نامى روزگار بود
چنانكه شَبَث شجاعت او را در آذربايجان مشاهده كرده بود و آن را تذكره
نمود، و در زمانى كه مسلم بن عقيل به كوفه آمده بود مسلم بن عوسجه وكيل او
بود در قبض اموال و بيع اسلحه و اخذ بيعت . و با اين حال از عُبّاد روزگار
بود و پيوسته در مسجد كوفه در پاى ستونى از آن مشغول به عبادت و نماز بود
چنانكه از (اَخبار الطّوال ) دينورى معلوم مى شود، و او را اهل سِيَر اوّل
اصحاب حسين عليه السّلام گفته اند و كلمات او را در شب عاشورا شنيدى و در
كربلا مقاتله سختى نمود و به اين رجز مترنّم بود: شعر : اِنْ تَسْاءَلوُا عنّى فَّاِنّى ذوُلُبَدٍ مِنْ فَرْعِ (180)قَوْمٍ مِنْ ذُرى بنى اَسَدٍ فَمَنْ بَغانا حاَّئِدٌ عَنِ الرَّشَدِ وَ كافِرٌ بِدينِ جَبّارٍ صَمَدٍ و كُنْيه آن بزرگوار ابو جَحْل است چنان كه كُميت اسدى در شعر خود به آن اشاره كرده : وَ اِنَّ اَبا جَحْلٍ قَليلٌ مُجَحَّلٌ . جَحْل
به تقديم جيم بر حاء مُهمله ، يعنى مهتر زنبوران عسل و مُجَحَّل
كمُّعَظَّم ، يعنى صريع و بر زمين افكند شده ، و قاتل او مسلم ضبابى و
عبدالرّحمن بجلى است . بالجمله ؛ دوباره لشكر به هم پيوستند و شمر بن ذى
الجوشن - عليه اللّعنة - از ميسره بر ميسره لشكر امام عليه السّلام حمله
كرد و آن سعادتمندان با آن اشقيا به قدم ثبات نبرد كردند و طعن نيزه دو
لشكر و شمشير به هم فرود آوردند و سپاه ابن سعد، حضرت امام حسين عليه
السّلام و اصحابش را از هر طرف احاطه كردند و اصحاب آن حضرت با آن لشكر
قتال سختى نمودند و تمام جَلادت ظاهر نمودند و مجموع سواران لشكر آن حضرت
سى و دو تن بودند كه مانند شعله جوّاله حمله مى افكندند و سپاه ابن سعد را
از چپ و راست پراكنده مى نمودند. عروة بن قيس كه يكى از سركردگان لشكر
پسر سعد بود و چون اين شجاعت و مردانگى از سپاه امام عليه السّلام مشاهد
كرد، به نزد ابن سعد فرستاد كه يا بن سعد آيا نمى بينى كه لشكر من امروز از
اين جماعت قليل چه كشيدند؟ تيراندازان را امر كن كه ايشان را هدف تير بلا
سازند، ابن سعد كمانداران را به تيرانداختن امر نمود. راوى گفت : اصحاب
امام حسين عليه السّلام قتال شديدى نمودند تا نصف النّهار روز رسيد، حصين
بن تميم كه سر كرده تيراندازان بود چون صبر اصحاب امام حسين عليه السّلام
مشاهده نمود لشكر خود را كه پانصد كماندار به شمار مى رفتند امر كرد كه
اصحاب آن حضرت را تير باران نمايند، آن منافقان حسب الا مر امير خويش لشكر
امام حسين عليه السّلام را هدف تير و سهام نمودند و اسبهاى ايشان را عَقْر
(يعنى پى ) و بدنهاى آنها را مجروح نمودند. راوى گفت : كه مقاتله كردند
اصحاب امام حسين عليه السّلام با لشكر عمر سعد قتال بسيار سختى تا نصف
النّهار و لشكر پسر سعد را توانائى نبود كه بر ايشان بتازد جز از يك طرف
زيرا كه خيمه ها را به هم متصل كرده بودند و آنها را از عقب سر و يمين و
يسار قرار داده بودند. عمر سعد كه چنين ديد جمعى را فرستاد كه خيمه ها را
بيفكنند تا بر آنها احاطه نمايند سه چهار نفر از اصحاب امام حسين عليه
السّلام در ميان خيمه ها رفتند هنگامى كه آن ظالمان مى خواستند خيمه ها را
خراب كنند بر آنها حمله مى كردند و هر كه را مى يافتند مى كشتند يا تير به
جانب او مى افكندند و او را مجروح مى نمودند، عمر سعد كه چنين ديد فرياد
كشيد كه خيمه ها را آتش زنيد و داخل خيمه ها نشويد، پس آتش آوردند خيمه را
سوزانيدند، سيّد الشّهداء عليه السّلام فرمود: بگذاريد آتش زنند زيرا كه هر
گاه خيمه ها را بسوزانند نتوانند از آن بگذرند و به سوى شما آيند و چنين
شد كه آن حضرت فرموده بود. راوى گفت : حمله كرد شمر بن ذى الجوشن - عليه
اللعّنة - به خيمه حضرت امام حسين عليه السّلام و نيزه اى كه در دست داشت
بر آن خيمه مى كوبيد و ندا در داد كه آتش بياوريد تا من اين خيمه را با
اهلش آتش زنم . راوى گفت : زنها صيحه كشيدند و از خيمه بيرون دويدند،
جناب امام حسين عليه السّلام بر شمر صيحه زد كه اى پسر ذى الجوشن تو آتش مى
طلبى كه خيمه را بر اهل من آتش زنى ؟ خداوند بسوزاند ترا به آتش جهنّم .
حُمَيْد بن مُسْلم گفت : كه من به شمر گفتم سبحان اللّه ! اين صلاح نيست
براى تو كه جمع كنى در خود دو خصلت را يكى آنكه عذاب كنى به عذاب خدا كه
سوزانيدن باشد و ديگر آنكه بكشى كودكان و زنان را، بس است براى راضى كردن
امير كشتن تو مردان را، شمر به من گفت : تو كيستى ؟ گفتم : نمى گويم با تو
كيستم و ترسيدم كه اگر مرا بشناسد نزد سلطان براى من سعايت كند، پس آمد به
نزد او شبث بن رِبْعى و گفت : من نشنيدم مقالى بدتر از مقال تو و نديدم
موقفى زشت تر از موقف تو، آيا كارت به جائى رسيده كه زنها را بترسانى ، پس
شهادت مى دهم كه شمر حيا كرد و خواست برگردد كه زُهير بن قَين رحمه اللّه
با ده نفر از اصحاب خود بر شمر و اصحابش حمله كردند و ايشان را از دور
خِيام متفرق ساختند، و اباعزّه (به زاء معجمه ) ضَبابى را كه از اصحاب شِمر
بود به قتل رسانيدند، لشكر عمر سعد كه چنين ديدند بر ايشان هجوم آوردند و
چون لشكر امام حسين عليه السّلام عددى قليل بودند اگر يك تن از ايشان كشته
گشتى ظاهر و مبيّن گشتى و اگر از لشكر ابن سعد صد كس مقتول گشتى از كثرت
عدد نمودار نگشتى . بالجمله ؛جنگ سختى شد و قتلى و جريح بسيارى گشت تا آنكه وقت زوال رسيد.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 21:58 توسط عماد و مهدی نیسی
|
بو ثُمامه صيداوى كه نام شريفش عمرو بن عبداللّه است چون ديد وقت زوال است
به خدمت امام عليه السّلام شتافت و عرض كرد: يا ابا عبداللّه ، جان من فداى
تو باد! همانا مى بينم كه اين لشكر به مقاتلت تو نزديك گشته اند و لكن
سوگند به خداى كه تو كشته نشوى تا من در خدمت تو كشته شوم و به خون خويش
غلطان باشم و دوست دارم كه اين نماز ظهر را با تو بگزارم آنگاه خداى خويش
را ملاقات كنم ، حضرت سر به سوى آسمان برداشت پس فرمود: ياد كردى نماز را
خدا ترا از نماز گزاران و ذاكرين قرار دهد، بلى اينك وقت آن است ، پس فرمود
از اين قوم بخواهيد تا دست از جنگ بردارند تا ما نماز گزاريم ، حُصَين بن
تميم چون اين بشنيد فرياد برداشت كه نماز شما مقبول در گاه اِله نيست ،
حبيب بن مظاهر فرمود: اى حِمار غدّار نماز پسر رسول خدا صلى اللّه عليه و
آله و سلّم قبول نمى شود و از تو قبول خواهد شد؟!!! حُصَين بر حبيب حمله
كرد حبيب نيز مانند شير بر او تاخت و شمشير بر او فرود آورد و بر صورت اسب
او واقع شد حُصَين از روى اسب بر زمين افتاد پس اصحاب آن ملعون جلدى كردند
و او را از چنگ حبيب ربودند پس حبيب رجز خواند فرمود: شعر : اُقْسِمُ لَوْ كُنّا لَكُمْ اَعْدادا اَوْشَطْرَكُمْ وَلّيْتُمُ الاَْكْتادا(181) يا شَرَّ قَوْمٍ حَسَباًوَ اَدّا(182) ونيز مى فرمود: شعر : اَنَا حبيبٌ وَاَبى مُظَهَّرٌ فارسُ هَيْجآءٍوَ حَرْبٍ تَسْعَرُ اَنْتُمْ اَعَدُّ عُدَّةً وَ اكْثَرُ وَنَحْنُ اَوْ في مِنْكُمْ وَاَصْبَرُ وَنَحْنُ اَوْلى حُجَّةً وَاَظْهَرُ حَقّا وَاَتْقى مِنْكُمْ وَاَعْذَرُ (183) ببين اخلاص اين پير هنرمند چه خواهد كرد در راه خداوند رَجَز خواند و نسب فرمود آنگاه مبارز خواست ازآن قوم گمراه چنان رزمى نمود آن پير هشيار كه برنام آوران تنگ آمدى كار سر شمشير آن پيرجوانمرد همى مرد از سر مركب جداكرد به تيغ تيز در آن رزم و پيكار فكنداز آن جماعت جمع بسيار بالجمله
، قتال سختى نمود تا آنكه به روايتى شصت و دو تن را به خاك هلاك انداخت ،
پس مردى از بنى تميم كه او را بُديْل بن صريم مى گفتند بر آن جناب حمله كرد
و شمشير بر سر مباركش زد وشخصى ديگر از بنى تميم نيزه بر آن بزرگوار زد كه
او را بر زمين افكند حبيب خواست تا برخيزد كه حُصَيْن بن تميم شمشير بر سر
او زد كه او را از كار انداخت پس آن مرد تميمى فرود آمد و سر مباركش را از
تن جدا كرد، حصين گفت كه من شريك تواَم در قتل او سر را به من بده تابه
گردن اسب خود آويزم و جولان دهم تا مردم بدانند كه من در قتل او شركت كرده
ام آنگاه بگير آن را وببر به نزد عبيداللّه بن زياد براى اخذ جايزه ، پس سر
حبيب را گرفت و به گردن اسب خويش آويخت و در لشكر جولانى داد و به او
ردّكرد . چون لشكر به كوفه برگشتند آن شخص تميمى سر را به گردن اسب خويش
آويخته روبه قصرالا ماره ابن زياد نهاده بود، قاسم پسر حبيب كه در آن روز
غلامى مراهق بود سر پدر را ديدار كرد دنبال آن سوار را گرفت و از او مفارقت
نمى نمود، هرگاه آن مرد داخل قصر الا ماره مى شد او نيز داخل مى گشت و هر
گاه بيرون مى آمد او نيز بيرون مى آمد. آن مرد سوار از اين كار به شكّ
افتاده گفت : چه شده ترا اى پسر كه عقب مرا گرفته و از من جدا نمى شوى ؟
گفت : چيزى نيست ، گفت : بى جهت نيست مرا خبر بده ، گفت : اين سرى كه با تو
است پدر من است آيا به من مى دهى تا او را دفن نمايم ، گفت : اى پسر! امير
راضى نمى شود كه اودفن شود و من هم مى خواهم جائزه نيكى به جهت قتل او از
امير بگيرم ، گفت : لكن خداوند به تو جزانخواهد داد مگر بدترين جزاها، به
خدا سوگند كشتى او را در حالى كه او بهتر از تو بود، اين بگفت و بگريست و
پيوسته درصدد انتقام بود تازمان مصعب بن زبير، كه قاتل پدر خود را بكشت
(184) اَبُومِخِنَف از محمّد بن قيس روايت كرده كه چون حبيب شهيد گرديد،
درهم شكست قتل او حسين عليه السّلام را، و در اين حال فرمود: اَحْتَسِبُ نَفسي وَحُماة اَصْحابي (185) ودربعض
مَقاتل است كه فرمود :للّه دَرُّكَ يا حَبيبُ!همانا تو مردى صاحب فضل بودى
ختم قرآن در يك شب مى نمودى . و مخفى نماند كه حبيب از حَمَله علوم اهل
بيت و از خواصّ اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام به شمار رفته . و
روايت شده كه وقتى ميثم تمّار را ملاقات كرد و با يكديگر سخنان بسيار
گفتند، پس حبيب گفت كه گويا مى بينم شيخى را كه اَصْلَع است يعنى پيش سر او
مو ندارد و شكم فربهى دارد و خربزه مى فروشد در نزد دارالرّزق او را
بگيرند وبراى محّبت داشتن او به اهل بيت رسالت او را به دار كشند، و بر دار
شكمش را بدرند. و غرضش ميثم بود و چنان شد كه حبيب خبر داد. و در آخر
روايت است كه حبيب از جمله آن هفتاد نفر بود كه يارى آن امام مظلوم كردند و
در برابر كوههاى آهن رفتند و سينه خود را در برابر چندين هزار شمشير و تير
سپر كردند، و آن كافران ايشان را امان مى دادند و وعده مالهاى بسيار مى
كردند و ايشان ابا مى نمودند و مى گفتند كه ديده ما حركت كند و آن امام
مظلوم شهيد شود ما را نزد خدا عذرى نخواهد بود تا آنكه ، همه جانهاى خود را
فداى آن حضرت عليه السّلام كردند و همه بر دور آن حضرت كشته افتادند، رحمة
اللّه و بركاته عليهم اجمعين . و در احوال حضرت مسلم رَحِمَهُمُ اللّه
كلمات حبيب بعد از كلام عابس مذكور شد، وكُمَيْت اسدى اشاره به شهادت
حبيب كرده در شعر خود به اين بيت : شعر : سِوى عُصْبَةٍفيهِمْ حَبيبٌ مُعَفَّرٌ قَضى نَحْبَهُ وَالْكاهِلِىُّ مُرَمَّلٌ و
مرادش از كاهلى اَنَس ابن الحرث الا سدى الكاهلى است كه از صحابه كِبار
است ، و اهل سنّت در حال او نوشته اند كه وقتى از حضرت رسول صلى اللّه عليه
و آله و سلّم شنيد در حالى كه حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام در كنار او
بود كه فرمود: همانا اين پسر من كشته مى شود در زمينى از زمينهاى عراق پس
هر كه او را درك كرد يارى كند او را.پس اَنَس بود تا در كربلا در يارى حضرت
سيّد الشّهداء عليه السّلام شهيد شد. مؤ لّف گويد: كه بعضى گفته اند
حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و هانى بن عروه و عبداللّه بن يَقْطُرنيز از
صحابه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بوده اند .و در شرح قصيده ابى
فراس است كه در روز عاشورا جابر بن عُرْوَه غِفارىّ كه پيرمردى بود
سالخورده و در خدمت پيغمبر عليه السّلام بوده و در بَدر و حُنين حاضر شده
بود براى يارى پسر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم كَمَر خود را به
عمامه اش بست محكم ، پس ابروهاى خود را كه از پيرى به روى چشمانش واقع
شده بود بلند كرد و با دستمال خود ببست حضرت امام حسين عليه السّلام او را
نظاره مى كرد و مى فرمود: شَكَرَ اللّهُ سَعْيَكَ يا شيخ پس حمله كرد و
پيوسته جهاد كرد تا شصت نفر را به قتل رسانيد آنگاه شهيد گرديد. رحمه اللّه
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 21:57 توسط عماد و مهدی نیسی
|
روايت شده كه حضرت سيّدالشّهدا عليه السّلام زُهير بن قَين و سعيد بن
عبداللّه را فرمود كه پيش روى من بايستيد تا من نماز ظهر را به جاى آورم ،
ايشان بر حسب فرمان در پيش رو ايستادند و خود را هدف تير و سنان گردانيدند،
پس حضرت با يك نيمه اصحاب نماز خوف گذاشت و نيمى ديگر ساخته دفع دشمن
بودند، و روايت شده كه سعيد بن عبداللّه حنفى در پيش روى آن حضرت ايستاد و
خود را هدف تير نموده بود و هر كجا آن حضرت به يمين و شمال حركت مى نمود در
پيش روى آن حضرت بود تا روى زمين افتاد و در اين حال مى گفت : خدايا! لعن
كن اين جماعت را لعن عاد و ثمود، اى پروردگار من ! سلام مرا به پيغمبر خود
برسان و ابلاغ كن او را آنچه به من رسيد از زحمت جراحت و زخم چه من در اين
كار قصد كردم نصرت ذريه پيغمبر ترا، اين بگفت و جان بداد، و در بدن او به
غير از زخم شمشير و نيزه ، سيزده چوبه تير يافتند. و شيخ ابن نما فرموده كه
گفته شده آن حضرت و اصحابش نماز را فراداى به ايماء و اشارت گذاشتند.
(186) مؤ لف گويد: كه سعيد بن عبداللّه از وجوه شيعه كوفه و مردى شجاع و
صاحب عبادت بود، و در سابق دانستى كه او و هانى بن هانى سبيعى را اهل كوفه
با بعضى نامه ها به خدمت امام حسين عليه السّلام فرستادند كه آن حضرت را
حركت دهند از مكّه و به كوفه بياورند، و اين دو نفر آخر كس بودند كه
كوفيان ايشان را روانه كرده بودند و كلمات او در شب عاشورا در وقتى كه حضرت
سيّد الشهداء عليه السّلام اجازه انصراف داد در مَقاتل معتبره مضبوط است و
در زيارت مشتمله بر اسامى شهداء مذكور است ، و در حقّ او و مواسات حُرّ با
زُهير بن قين ، عبيداللّه بن عمرو بَدّى كِندى گفته : شعر : سَعيدَ بْنَ عَبْدِاللّهِ لا تَنْسِيَنَّهُ ولاَ الْحُرَّ اِذْ اَّسى زُهَيْرًا عَلى قَسْرٍ(187) فَلَوْ وَقَفَتْ صَمُّ الْجِبالِ مَكانَهُمْ لَمارَتْ(188)عَلى سَهْلٍ وَ دَكَّتْ عَلى وَ عْرا(189) فَمِنْ قائم يَسْتَعْرِضُ النَّبْلَ وَجْهُهُ وَ مِنْ مُقْدِم يَلْقَى الاَْ سِنَّةَ بِالصَدْرِ حَشَرَنَا اللّهُ مَعَهُمْ فىِ الْمُسْتَشْهَدينَ وَرَزَقَنا مُرافَقَتَهُمْ فى اَعْلا عِلِّيينَ. شهادت زُهير بن القين رَضِى اللّه عنه راوى گفت : زُهير بن اْلقَين رحمه اللّه كارزار سختى نمود و رَجَز خواند: شعر : اَنَا زُهَيْرٌ وَاَنَا ابْنُ الْقَيْنِ اَذوُدُكُمْ بِالسَّيْفِ عَنْ حُسَيْنٍ اِنَّ حُسَيْنًا اَحَدُ الِسّبْطَيْنِ اَضْرِبُكُمْ وَلا اَرى مِنْ شَيْنٍ پس
چون صاعقه آتشبار خويش را بر آن اشرار زد و بسيار كس از اَبطال رجال را به
خاك هلاك افكند، و به روايت محمّد بن ابى طالب يك صد و بيست تن از آن
منافقان را به جهنم فرستاد، آنگاه كثير بن عبداللّه شعبى به اتّفاق
مُهاجربن اَوْس تميمى بر او حمله كردند او را از پاى در آوردند و در آن وقت
كه زُهَيرْ بر خاك افتاد، حضرت حسين عليه السّلام فرمود: خدا ترا از حضرت
خويش دور نگرداند و لعنت كند كشندگان ترا همچنان كه لعن فرمود جماعتى از
گمراهان را و ايشان را به صورت ميمون و خوك مسخ نمود (190) مؤ لف
گويد:زُهير بن قين جَلالت شاءنش زياده از آن است كه ذكر شود و كافى است در
اين مقام آنكه امام حسين عليه السّلام يوم عاشورا ميمنه را به او سپرد و در
وقت نماز خواندن او را با سعيد بن عبداللّه فرمود كه در پيش روى آن جناب
بايستند و خود را وقايه آن حضرت كنند و احتجاج او با قوم به شرح رفت و
مردانگى و جلادت او با حُرّ ذكر شد الى غير ذلك مّما يتعلّق بِهِ . مقتل نافع بن هلال بن نافع بن جمل رحمه اللّه نافع
بن هلال كه يكى از شجاعان لشكر امام حسين عليه السّلام بود، تيرهاى مسموم
داشت و اسم خود را بر فاق تيرها نوشته بود شروع كرد به افكندن آن تيرها بر
دشمن و مى گفت : شعر : اَرْمي بِها مُعْلَمَةً اَفْواقُها مَسْمومَةً تَجْرى بها اِخْفاقُها(191) لَيمْلاَنَّ اَرْضَها رَشاقُها وَالنَّفْسُ لا يَنْفَعُها اَشفاقُها و پيوسته با آن تيرها جنگ كرد تاتمام شد، آنگاه دست زد به شمشير آبدار وشروع كرد به جهاد ومى گفت : شعر : اَنَاالْغُلاُمُ الَْيمَنِىُّ الْجَمَلِىّ دينى عَلى دينِ حُسَيْن بْنِ عَلِىٍ اِنْ اُقْتَلِ الْيَوْمَ فَهذا اَمَلى فَذاكَ رَاءيى وَاُلاقى عَمَلى پس
دوازده نفر وبه روايتى هفتاد نفر از لشكر پسر سعد به قتل رسانيد به غير
آنانكه مجروح كرده بود، پس لشكر بر او حمله كردند وبازوهاى او را شكستند
واو را اسير نمودند. راوى گفت : شمربن ذى الجوشن او را گرفته بود و با
او بود اصحاب او و نافع را مى بردند به نزد عمر سعد و خون بر محاسن شريفش
جارى بود عُمر سعد چون او را ديد به او گفت : وَيْحَك ،اى نافع ! چه واداشت
ترا بر نفس خود رحم نكردى و خود را به اين حال رسانيدى ؟ گفت : خداى مى
داند كه من چه اراده كردم و ملامت نمى كنم خود را بر تقصير در جنگ با شماها
و اگر بازو وساعد مرابود اسيرم نمى كردند. شمر به ابن سعد، گفت : بكش او
را اصلحَكَ اللّه ! گفت : تو او را آورده اى اگر مى خواهى تو بكش !پس شمر
شمشير خود را كشيد براى كشتن او نافع گفت : به خدا سوگند! اگر تو از
مسلمانان بودى عظيم بود بر تو كه ملاقات كنى خدا را به خونهاى ما.
فَالْحَمْدُللّه الَّذى جَعَلَ مَنا يا نا عَلى يَدَىْ شِرارِ خَلْقِهِ . پس شمر او را شهيد كرد. مكشوف
باد كه در بعض كتب به جاى اين بزرگوار، هلال بن نافع ذكر شده ، و مظنونم
آن است كه نافع از اوّل اسم سقط شده ، و سببش تكرار نافع بوده ، و اين
بزرگوار خيلى شجاع و با بصيرت و شريف و بزرگ مرتبه بوده ، و در سابق دانستى
به دلالت طرماح از بيراهه به يارى حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام از
كوفه بيرون آمد و در بين راه به آن حضرت ملحق شد با مُجَمّع بن عبداللّه و
بعضى ديگر، و اسب نافع را كه (كامل ) نام داشت كتل كرده بودند و همراه مى
آوردند. و طبرى نقل كرده كه در كربلا وقتى كه آب را بر روى سيّد
الشّهداء عليه السّلام و اصحابش بستند تشنگى بر ايشان خيلى شدّت كرد حضرت
سيّد الشّهداء عليه السّلام جناب عباس عليه السّلام را با سى سوار و بيست
نفر پياده با بيست مشك فرستاد تا آب بياورند. نافع بن هلال عَلَم به دست
گرفت و جلو افتاد، عمرو بن حجّاج كه موكّل شريعه بود صدا زد كيستى ؟ فرمود:
منم نافع بن هلال ! عمرو گفت : مرحبا به تو اى برادر براى چه آمدى ؟ گفت :
آمدم براى آشاميدن از اين آب كه از ما منع كرديد، گفت : بياشام گوارا باد
ترا! گفت : واللّه ! نمى آشامم قطره اى با آنكه مولايم حسين عليه السّلام و
اين جماعت از اصحابش تشنه اند، در اين حال اصحاب پيدا شدند، عمرو بن حجّاج
گفت : ممكن نيست كه اين جماعت آب بياشامند، زيرا كه ما را براى منع از آب
در اين جا گذاشتند. نافع پيادگان را گفت كه اعتنا به ايشان نكنيد و مشكها
را پر كنيد. عمرو بن حجّاج و اصحابش بر ايشان حمله آوردند، جناب ابوالفضل
العباس و نافع بن هلال ايشان را متفرق كردند و آمدند نزد پيادگان و
فرمودند: برويد ؛ پيوسته حمايت كرد از ايشان تا آبها را به خدمت امام حسين
عليه السّلام رسانيدند.(192) و اين نافع بن هلال همان است كه در جمله كلمات
خود به سيّد الشّهدا عليه السّلام عرض مى كند: وَ اِنّا على نيّا تِنا وَ
بصائرِنا نُوالى مَنْ والاكَ وَ نُعادى مَنْ عاداكَ.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 21:56 توسط عماد و مهدی نیسی
|
چون شب عاشورا به پايان رسيد و سپيده روز دهم محرّم دميد حضرت سيّدالشّهداء
عليه السّلام نماز بگزاشت پس از آن به تَعْبيه صفوف لشكر خود پرداخت و به
روايتى فرمود كه تمام شماها در اين روز كشته خواهيد شد و جز علىّ بن الحسين
عليه السّلام كس زنده نخواهد ماند. و مجموع لشكر آن حضرت سى دو نفر سوار و
چهل تن پياده بودند و به روايت ديگر هشتاد و دو پياده ، و به روايتى كه از
جناب امام محمّد باقر عليه السّلام وارد شده چهل و پنج سوار و صد تن پياده
بودند و سبط ابن الجوزى در (تذكره ) نيز همين عدد را اختيار كرده (137) و
مجموع لشكر پسر سعد شش هزار تن و موافق بعضى مَقاتل بيست هزار؛ و بيست و دو
هزار و به روايتى سى هزار نفر وارد شده است و كلمات ارباب سِير و مقاتل در
عدد سپاه آن حضرت و عسكر عمر سعد اختلاف بسيار دارد. پس حضرت صفوف لشكر را
به اين طرز آراست زهير بن قين را در ميمنه بازداشت ، و حبيب بن مظاهر را
در ميسره اصحاب خود گماشت و رايت جنگ را به برادرش عبّاس عطا فرمود و موافق
بعض كلمات بيست تن با زُهير در ميمنه و بيست تن با حبيب در ميسره بازداشت و
خود با ساير سپاه در قلب جا كرد و خِيام محترم را از پس پشت انداختند و
امر فرمود كه هيزم و نى هائى را كه اندوخته بودند در خندقى كه اطراف خِيام
كنده بودند ريختند و آتش در آنها افروختند براى آنكه آن كافران را مانعى
باشد از آنكه به خِيام محترم بريزند. و از آن سوى نيز عمر سعد لشكر خود را
مرتّب ساخت (138) ميمنه سپاه را به عمرو بن الحجّاج سپرد و شمر ملعون ذى
الجوشن را در ميسره جاى داد و عروة بن قيس را بر سواران گماشت وشَبث بن
رِبعى را با رجّاله بازداشت ، و رايت جنگ را با غلام خود در يد گذاشت . و روايت است كه امام حسين عليه السّلام دست به دعا برداشت و گفت : ٍو
اَنْتَ رَجائي في كُلِّ شِدَّةٍ وَ اَنْتَ لي في كُلِّ اَمرٍ نَزَلَ بى
ثِقَةٌ وَعُدَّةٌ كَمْ مِنْ هَمٍّ يَضْعُفُ فيهِ الْفؤ ادُ وَ تَقِلُّ فيهِ
الْحيلَةُ وَ يَخْذُلُ فيهِ الصَديقُ وَ يَشْمَتُ فيهِ اْلعَدُوُّ
اَنزَلْتُهُ بِكَ وَ شَكَوْتُهُ اِلَيْكَ رَغْبةً مِنّى اِلَيكَ عَمَّنْ
سِواكَ فَفَرَّجْتَهُ عَنّي وَ كَشَفْتَهُ فَاَنْتَ وَلِىُّ كُلِّ نِعْمَةٍ
وَ صاحِبُ كُلّ حَسَنَةٍ وَ مُنْتَهى كُلِّ رَغْبَةٍ.(139) اين وقت از
آن سوى لشكرِ پسر سعد جنبش كردند و در گرداگرد معسكر امام حسين عليه
السّلام جولان دادند از هر طرف كه مى رفتند آن خندق و آتش افروخته را مى
ديدند. پس شمر ملعون به صداى بلند فرياد برداشت كه اى حسين ! پيش از آنكه
قيامت رسد شتاب كردى به آتش ، حضرت فرمود: اين گوينده كيست ؟ گويا شمر است ،
گفتند: بلى جز او نيست ، فرمود: اى پسر آن زنى كه بز چرانى مى كرده ، تو
سزاوارترى به دخول در آتش . مسلم بن عَوْسَجَه خواست تيرى به جانب آن
ملعون افكند آن حضرت رضا نداد و منعش فرمود، عرض كرد: رخصت فرما تا او را
هدف تير سازم همانا او فاسق و از دشمنان خدا و از بزرگان ستمكاران است و
خداوند مرا بر او تمكين داده . حضرت فرمود: مكروه مى دارم كه من با اين جماعت ابتدا به مقاتلت كنم . اين
وقت حضرت امام حسين عليه السّلام راحله خويش را طلبيد و سوار شد و به صوت
بلند فرياد برداشت كه مى شنيدند صداى آن حضرت را بيشتر مردم و فرمود آنچه
حاصلش اين است : اى مردم ! به هواى نفس عجلت مكنيد و گوش به كلام من
دهيد تا شما را بدانچه سزاوار است موعظتى گويم و عذر خودم را بر شما ظاهر
سازم پس اگر با من انصاف دهيد سعادت خواهيد يافت و اگر از دَرِ انصاف بيرون
شويد، پس آراى پراكنده خود را مجتمع سازيد و زير و بالاى اين امر را به
نظر تاءمل ملاحظه نمائيد تا آنكه امر بر شما پوشيده و مستور نماند پس از آن
بپردازيد به من و مرا مهلتى مدهيد؛ همانا ولىّ من خداوندى است كه قرآن را
فرو فرستاده و اوست متّولى امور صالحان . راوى گفت كه چون خواهران آن
حضرت اين كلمات را شنيدند صيحه كشيدند و گريستند و دختران آن جناب نيز به
گريه در آمدند، پس بلند شد صداهاى ايشان حضرت امام حسين عليه السّلام
فرستاد به نزد ايشان برادر خود عبّاس بن على عليه السّلام و فرزند خود على
اكبر را و فرمود به ايشان كه ساكت كنيد زنها را، سوگند به جان خودم كه بعد
از اين گريه ايشان بسيار خواهد شد. و چون زنها ساكت شدند آن حضرت خداى
را حمد و ثنا گفت به آنچه سزاوار اوست و درود فرستاد بر حضرت رسول و ملائكه
و رسولان خدا عليهماالسّلام و شنيده نشد هرگز متكلّمى پيش از آن حضرت و
بعد از او به بلاغت او. پس فرمود: اى جماعت ! نيك تاءمّل كنيد و ببينيد كه
من كيستم و با كه نسبت دارم آنگاه به خويش آئيد و خويشتن را ملامت كنيد و
نگران شويد كه آيا شايسته است براى شما قتل من و هتك حرمت من ؟ آيا من
نيستم پسر دختر پيغمبر شما؟ آيا من نيستم پسر وصى پيغمبر و ابن عمّ او و آن
كسى كه اول مؤ منان بود كه تصديق رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم
نمود به آنچه از جانب خدا آورده بود؟ آيا حمزه سيّد الشّهدا عمّ من نيست ؟
آيا جعفر كه با دو بال در بهشت پرواز مى كند عمّ من نيست ؟ آ يا به شما
نرسيده كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم د رحقّ من و برادرم حسن عليه
السّلام فرمود كه ايشان دو سيّد جوانان اهل بهشت اند؟ پس اگر سخن مرا
تصديق كنيد اصابه حقّ كرده باشيد، به خدا سوگند كه هرگز سخن دروغ نگفته ام
از زمانى كه دانستم خداوند دروغگو را دشمن مى دارد، و با اين همه اگر مرا
تكذيب مى كنيد پس در ميان شما كسانى مى باشند كه از اين سخن آگهى دارند،
اگر از ايشان بپرسيد به شما خبر مى دهند، بپرسيد از جابربن عبداللّه انصارى
، و ابو سعيد خُدرى و سهل بن سعد ساعدى ، وزيد بن ارقم ، و اَنَس بن مالك
تا شما را خبر دهند، همانا ايشان اين كلام را در حقّ من و برادرم حسن از
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم شنيده اند. آيا اين مطلب كافى نيست
شما رادر آنكه حاجز ريختن خون من شود؟ شمر به آن حضرت گفت كه من خدا را از طريق شك و ريب بيرون صراط مستقيم عبادت كرده باشم اگر بدانم تو چه گوئى . چون
حبيب سخن شمر را شنيد گفت : اى شمر! به خدا سوگند كه من ترا چنين مى بينم
كه خداى را به هفتاد طريق از شكّ و ريب عبادت مى كنى ، و من شهادت مى دهم
كه اين سخن را به جناب امام حسين عليه السّلام راست گفتى كه من نمى دانم چه
مى گوئى البتّه نمى دانى ؛ چه آنكه خداوند قلب ترا به خاتمِ خشم مختوم
داشته و به غشاوت غضب مستور فرموده . ديگر باره جناب امام حسين عليه
السّلام لشكر را خطاب نموده و فرمود: اگر بدانچه كه گفتم شما را شكّ و شبهه
اى است آيا در اين مطلب هم شكّ مى كنيد كه من پسر دختر پيغمبر شما مى باشم
؟ به خدا قسم كه در ميان مشرق و مغرب پسر دختر پغمبرى جز من نيست ، خواه
در ميان شما و خواه در غير شما، واى بر شما! آيا كسى از شما را كشته ام كه
خون او از من طلب كنيد؟ يا مالى را از شما تباه كرده ام ؟ يا كسى را به
جراحتى آسيب زده ام تا قصاص جوئيد؟ هيچ كس آن حضرت را پاسخ نگفت ، ديگر
باره ندا در داد كه اى شَبَث بن رِبْعى و اى حَجّار بن اَبْجَر و اى قيس بن
اشعث و اى زيد بن حارث مگر شما نبوديد كه براى من نوشتيد كه ميوه هاى
اشجار ما رسيده و بوستانهاى ما سبز و ريّان گشته است اگر به سوى ما آيى از
براى ياريت لشكرها آراسته ايم ؟ اين وقت قيس بن اشعث آغاز سخن كرد و گفت :
ما نمى دانيم چه مى گوئى ولكن حكم بنى عمّ خود يزيد و ابن زياد را بپذير تا
آنكه ترا جز به دلخواه تو ديدار نكند، حضرت فرمود: لا واللّه هرگز دست
مذلّت به دست شما ندهم و از شما هم نگريزم چنانكه عبيد گريزند. آنگاه ندا
كرد ايشان را و فرمود: عِبادَ اللّهِ! اِنى عُذْتُ بِرَبّي وَ
رَبِّكُمْاَنْ تَرْجُمُونِ وَ اَعُوذُ بِرَبّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ
مُتَكَبِّرٍ لا يُؤ مِنُ بِيَوْمِ الْحِسابِ.(140) آنگاه از راحله خود
فرود آمد و عقبة بن سمعان را فرمود تا آنرا عقال برنهاد ابوجعفر طبرى نقل
كرده از على بن حنظلة بن اسعد شبامى از كثير بن عبداللّه شعبى كه گفت : چون
روز عاشورا ما به جهت مقاتله با امام حسين عليه السّلام به مقابل آن حضرت
شديم ، بيرون آمد به سوى ما زُهير بن القين در حالى كه سوار بود بر اسبى
درازدُم غرق در اسلحه ، پس فرمود: اى اهل كوفه ! من انذار مى كنم شما را
از عذاب خدا، همانا حقّ است بر هر مسلمانى نصيحت و خيرخواهى برادر مسلمانش و
تا به حال بر يك دين و يك ملّتيم و برادريم با هم تا شمشير در بين ما
كشيده نشده ، پس هر گاه بين ما شمشيرى واقع شد برادرى ما از هم گسيخته و
مقطوع خواهد شد و ما يك امّت و شما امّت ديگر خواهيد بود. همانا مردم
بدانيد كه خداوند ما و شما را ممتحن و مبتلا فرموده به ذرّيه پيغمبرش تا
بيند ما چه خواهيم كرد با ايشان ، اينك من مى خوانم شما را به نصرت ايشان و
مخذول گذاشتن طاغى پسر طاغى عبيداللّه بن زياد را؛ زيرا كه شما از اين پدر
و پسر نديديد مگر بدى ، چشمان شما را در آوردند و دستها و پاهاى شما را
بريدند و شما را مُثْله كردند و بر تنه درختان خرما به دار كشيدند و اَشراف
و قُرّاء شما را مانند حُجر بن عَدىّ و اصحابش و هانى بن عروه و امثالش را
به قتل رسانيدند. لشكر ابن سعد كه اين سخنان شنيدند شروع كردند به
ناسزا گفتن به زُهير و مدح و ثنا گفتن بر ابن زياد و گفتند: به خدا قسم كه
ما حركت نكنيم تا آقايت حسين و هر كه با اوست بكشيم يا آنها را گرفته و
زنده به نزد امير عبيداللّه بن زياد بفرستيم . ديگر باره جناب زُهْير بناى
نصيحت را گذاشت و فرمود: اى بندگان خدا! اولاد فاطمه عليهاالسّلام اَحَقّ و
اَوْلى هستند به مودّت و نصرت از فرزند سُمَيه ، هر گاه يارى نمى كنيد
ايشان را پس شما را در پناه خدا در مى آورم از آنكه ايشان را بكشيد،
بگذاريد حسين را با پسر عمّش يزيد بن معاويه هر آينه به جان خودم سوگند كه
يزيد راضى خواهد شد از طاعت شما بدون كشتن حسين عليه السّلام . اين هنگام
شمر ملعون تيرى به جانب او افكند و گفت : ساكت شو خدا ساكن كند صداى ترا
همانا ما را خسته كردى از بس كه حرف زدى : زهير با وى گفت : يَا بْنَ الْبَوّالِ عَلى عَقِبَيْه ما اِياكَ اُخاطِبُ اِنَّما اَ نْتَ بَهيمَةٌ ؛ اى
پسر آن كسى كه بر پاشنه هاى خود مى شاشيد من با تو تكلّم نمى كنم تو انسان
نيستى بلكه حيوان مى باشى ؛ به خدا سوگند گمان نمى كنم ترا كه دو آيه محكم
از كتاب اللّه را دانا باشى پس بشارت باد ترا به خزى و خوارى روز قيامت و
عذاب دردناك . شمر گفت كه خداوند ترا و صاحبت را همين ساعت خواهد كشت .
زهير فرمود: آيا به مرگ مرا مى ترسانى ؟ به خدا قسم مردن با آن حضرت نزد من
محبوب تر است از مخلّد بودن در دنيا با شماها. پس رو كرد به مردم و صداى
خود را بلند كرد و فرمود: اى بندگان خدا! مغرور نسازد شما را اين جلف جانى و
امثال او به خدا سوگند كه نخواهد رسيد شفاعت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و
سلّم به قومى كه بريزند خون ذُريّه و اهل بيت او را و بكشند ياوران ايشان
را. راوى گفت : پس مردى او را ندا كرد و گفت : ابو عبداللّه الحسين عليه
السّلام مى فرمايد بيا به نزد ما. فَلَعَمْري لَئِنْ كانَ مؤ مِنُ آلِ
فِرعَوْنَ نَصَحَ لِقَوْمِهِ وَ اَبْلَغَ فِى الدُّعاَّءِ لَقَدْ نَصَحْتَ
وَاَبْلَغْتَ لَو نَفَعَ النُّصْحُ وَ الاِْ بْلاغُ. و سيّد بن طاوس
رحمه اللّه روايت كرده كه چون اصحاب پسر سعد سوار گشتند و مهياى جنگ با آن
حضرت شدند آن جناب بُرَيْر بن خضير را به سوى ايشان فرستاد كه ايشان را
موعظتى نمايد، برير در مقابل آن لشكر آمد و ايشان را موعظه نمود. آن
بدبختان سيه روزگار كلام او را اصغا ننمودند و از مواعظ او انتفاع نبردند. پس
خود آن جناب بر ناقه خويش و به قولى بر اسب خود سوار شد و به مقابل ايشان
آمده و طلب سكوت نمود، ايشان ساكت شدند، پس آن حضرت حمد و ثناى الهى را به
جاى آورد و بر حضرت رسالت پناهى و بر ملائكه و ساير انبياء و رُسل درود
بليغى فرستاد پس از آن فرمود كه هلاكت و اندوه باد شما را اى جماعت غدّار و
اى بى وفاهاى جفاكار در هنگامى كه به جهت هدايت خويش ما را به سوى خود
طلبيديد و ما اجابت شما كرده و شتابان به سوى شما آمديم پس كشيديد بر روى
ما شمشيرهايى كه به جهت ما د ردست داشتيد و برافروختيد بر روى ما آتشى را
كه براى دشمن ما و دشمن شماها مهيّا كرده بوديم پس شما به كين و كيد دوستان
خود به رضاى دشمنان خود همداستان شويد بدون آنكه عدلى در ميان شما فاش و
ظاهر كرده باشند و بى آنكه طمع و اميد رحمتى باشد از شماها در ايشان پس چرا
از براى شما بادويلها كه از ما دست كشيديد؟ و حال آنكه شمشيرها در حبس
نيام بود و دلها مطمئن و آرام مى زيست و راءيها محكم شده و نيرو داشت لكن
شما سرعت كرديد و انبوه شديد در انگيزش نيران فتنه مانند ملخها و خويشتن را
ديوانه وار در انداختيد در كانون نار چون پروانه گان پس دور باشيد از رحمت
خدا اى معاندين امت و شاذ و شارد جمعيت و تارك قرآن و محرّف كلمات آن و
گروه گناهكاران و پيروان وساوس شيطان و ماحيان شريعت و سنّت نبوى آيا
ظالمان را معاونت مى كنيد و از يارى ما دست برمى داريد؟ بلى سوگند به خداى
كه غدر و مكر از قديم در شماها بوده با او به هم پيچيده اصول شما و از او
قوّت گرفته فروغ شما. لاجرم شما پليدتر ميوه ايد گلوگاه ناظر را و كمتر
لقمه ايد غاصب را الحال آگاه باشيد كه زنازاده فرزند زنازاده يعنى ابن زياد
عليه اللعنة مرا مردّد كرده ميان دو چيز: يا آنكه شمشير كشيده و در
ميدان مبارزت بكوشم ، و يا آنكه لباس مذلّت بر خود بپوشم و دور است از ما
ذلّت و خداوند رضا ندهد و رسول نفرمايد و مؤ منان و پروردگان دامنهاى طاهر و
صاحبان حميّت و اربابهاى غيرت ذلّت لئام را بر شهادت كرام اختيار نكنند،
اكنون حجّت را بر شما تمام كردم و با قلّت اعوان و كمى ياران با شما رزم
خواهم كرد. پس متصل فرمود كلام خود را به شعرهاى فَروة بن مُسَيْك مُرادى : شعر : فَاِنْ نَهْزِمْ فَهَزّامونَ قِدْماً وَ اِنَ نُغْلَبْ فَغَيْر مُغَلَّبينا وَ ما اِن طِبُّنا جُبْنٌ وَ لَكِنْ مَنايا نا وَ دَوْلَةَ(141)آخريْنا اِذا مَا المَوْتُرَفَّعَ عَنْاُناسٍ كَلا كِلَهُ اَناخَ بِاَّخَرينا فَاَفْنى ذلِكُمْ سَرَواتِ(142)قومى كَما اَفْنَى الْقروُنَ الاَْ وَّلينا فَقُلْ لِلشّامِتيْنِ بِنا اَفيقوُا سَيَلْقَى الشّامِتُونَ كَما لَقينا آنگاه
فرمود: سوگند به خداى كه شما بعد من فراوان و افزون از مقدار زمانى كه
پياده سوار اسب باشد زنده نمانيد، روزگار، آسياى مرگ بر سر شما بگرداند و
شما مانند ميله سنگ آسيا در اضطراب باشيد، اين عهدى است به من از پدرمن از
جدّمن ، اكنون راءى خود را فراهم كنيد وبا اتباع خود همدست شويد ومشورت
كنيد تا امر برشما پوشيده نماند پس قصد من كنيد ومرا مُهلت مدهيد همانا
من نيز توكّل كرده ام بر خداوندى كه پروردگار من وشما است كه هيچ متحرّك
وجاندارى نيست مگر آنكه در قبضه قدرت اوست وهمانا پروردگار من بر طريق
مستقيم وعدالت استوار است جزاى هر كسى را به مطابق كار او مى دهد. پس
زبان به نفرين آنها گشود و گفت : اى پروردگار من باران آسمان را از اين
جماعت قطع كن و برانگيز بر ايشان قحطى مانند قحطى زمان يوسف عليه السّلام
كه مصريان را به آن آزمايش فرمودى وغلام ثقيف (143) را برايشان سلطنت ده تا
آنكه برساند به كامهاى ايشان كاسه هاى تلخ مرگ را؛ زيرا كه ايشان فريب
دادند مارا و دست از يارى ما برداشتند وتوئى پروردگار ما، برتو توكّل كرديم
وبه سوى تو انابه نموديم وبه سوى تو است بازگشت همه . پس از ناقه به زير
آمد وطلبيد (مُرْتَجِز) اسب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را وبرآن
سوار گشت ولشكر خود را تعبيه فرمود(144) طبرى از سَعد بن عُبَيْده
روايت كرده كه پير مردان كوفه بالاى تلّايستاده بودند و براى سيّد الشهداء
عليه السّلام مى گريستند و مى گفتند: اَلّلُهمَّ اَنْزِلْنَصْرَكَ؛ يعنى
بارالها! نصرت خود را بر حسين نازل فرما. من گفتم : اى دشمنان خدا چرا فرود
نمى آئيد او را يارى كنيد؟ سعيد گفت : ديدم حضرت سيّدالشّهداء عليه
السّلام كه موعظه فرمود مردم را در حالتى كه جُبّه اى از (بُرد) در بر داشت
وچون رو كرد به سوى صفّ خويش مردى ازبَنى تَميم كه او را عمر طُهَوَى مى
گفتند تيرى به آن حضرت افكند كه در ميان كتفش رسيد وبر جُبّه اش آويزان شد
وچون به لشكر خود ملحق شد نظر كردم به سوى آنها ديدم قريب صد نفر مى باشند
كه در ايشان بود از صُلب على عليه السّلام پنج نفر واز بنى هاشم شانزده نفر
و مردى از بَنى سُلَيْم و مردى از بَنى كِنانه كه حليف ايشان بود وابن
عمير بن زياد انتهى . (145) و در بعضى مَقاتل است كه چون حضرت اين خطبه
مباركه راقرائت نمود فرمود: ابن سعدرا بخوانيد تا نزد من حاضرشود، اگر چه
ملاقات آن حضرت برابن سعد گران بود لكن دعوت آن حضرت را اجابت نمود و
باكراهتى تمام به ديدار آن امام عليه السّلام آمد حضرت فرمود: اى عُمر! تو
مرا به قتل مى رسانى به گمان اينكه ، ابن زياد زنازاده پسر زنازاده ترا
سلطنت مملكت رى و جرجان خواهد داد، به خدا سوگند كه تو به مقصود خود نخواهى
رسيد و روز تهنيت و مبارك باد اين دو مملكت را نخواهى ديد، اين سخن عهدى
است كه به من رسيده اين را استوار مى دار و آنچه خواهى بكن همانا هيچ بهره
از دنيا وآخرت نبرى ، و گويا مى بينم سر ترا در كوفه بر نى نصب نموده اند
وكودكان آن را سنگ مى زنند و هدف و نشانه خود كنند. از اين كلمات عُمرسعد
خشمناك شد و از آن حضرت روى بگردانيد و سپاه خويش را بانگ زد كه چند انتظار
مى بريد، اين تكاهل و توانى به يك سو نهيد و حمله اى گران دردهيد حسين
واصحاب او افزون از لقمه اى نيستند. اين وقت امام حسين عليه السّلام بر
اسب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه مُرْتَجِز نام داشت برنشست
واز پيش روى صفّ درايستاد ودل بر حرب نهاد وفرياد به استغاثه برداشت وفرمود
آيا فرياد رسى هست كه براى خدا يارى كند مارا؟آيا دافعى هست كه شّراين
جماعت را از حريم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بگرداند؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 21:55 توسط عماد و مهدی نیسی
|
محمّد بن ابوطالب فرموده : اوّل كسى كه از اهل بيت امام حسين عليه السّلام
به مبارزت بيرون شد، عبداللّه بن مسلم بود و رجز مى خواند و مى فرمود: شعر : اَلْيَوْمَ اَلْقى مُسْلِماً وَ هُوَاءَبي وَفِتْيَةً بادُواعلى دينِ النَّبِىٍِّّ لَيْسُوا بِقَوْمٍ عُرِفُوا باِلْكَذِبِ لكِنْ خِيارٌ وَ كِرامُ النَّسَبِ مِنْ هاشِمِ السّاداتِ اَهْلِ النَّسَبِ پس كارزار كرد و نود وهشت نفر را در سه حمله به درك فرستاد، پس عمروبن صبيح او را شهيد كرد. رحمه اللّه (225) ابوالفَرَج
گفته كه مادرش رقيّه دختر اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السّلام
بوده ، و شيخ مفيد و طبرى روايت كرده اند كه عَمروبن صبيح تيرى به جانب
عبداللّه انداخت و عبداللّه دست خود را سپر پيشانى خود كرد آن تير آمد و كف
او را بر پيشانى او بدوخت ، عبداللّه نتوانست دست خود را حركت دهد پس
ملعونى ديگر نيزه بر قلب مباركش زد و او را شهيد كرد. (226) ابن اثير
گفته كه فرستاد مختار جمعى را براى گرفتن زيد بن رُقاد، و اين زيد مى گفت
كه من جوانى از اهل بيت امام حسين عليه السّلام را كه نامش عبداللّه بن
مسلم بود تيرى زدم در حالى كه دستش بر پيشانيش بود و وقتى او را تير زدم
شنيدم كه گفت : خدايا! اين جماعت ما را قليل و ذليل شمردند، خدايا بكش
ايشان را همچنان كه كشتند ايشان ما را ؛ پس تير ديگرى به او زده شد پس من
رفتم نزد او ديدم او را كه مرده است تير خود را بر دل او زده بودم از دل او
بيرون كشيدم و خواستم آن تير را كه بر پيشانيش جاى كرده بود بيرون آورم ،
بيرون نمى آمد.وَ لَمْ اَزَلْ اَتَضَنَّضُ الا خَرَ عَنْ جَبْهتِهِ حَتّى
اَخَذْتُهُ وَ بَقِىَ النَّصْل پس پيوسته او را حركت دادم تا بيرون آوردم
چون نگاه كردم ديدم پيكان تير در پيشانيش مانده و تير از ميان پيكان بيرون
آمده . بالجمله ؛ اصحاب مختار به جهت گرفتن او آمدند زيدبن رقاد باشمشير
به سوى ايشان بيرون آمد، ابن كامل كه رئيس لشكر مختار بود لشكر را گفت كه
او را نيزه و شمشير نزنيد بلكه او را تير باران و سنگ باران نمائيد، پس
چندان تير و سنگ بر او زدند كه بر زمين افتاد پس بدن نحسش را آتش زدند در
حالى كه زنده بود و نمرده بود.(227) و بعضى از مورّخين گفته اند كه بعد
از شهادت عبداللّه بن مسلم آل ابوطالب جملگى به لشكر حمله آوردند، جناب
سيّد الشهداء عليه السّلام كه چنين ديد ايشان را صيحه زد و فرمود: صَبْراً عَلَى المْوتِ يابَنى عمومتى . هنوز
از ميدان بر نگشته بود كه از بين ايشان محمّدبن مسلم به زمين افتاد و كشته
شد. رضوان اللّه عليه ، و قاتل او ابومرهم اَزْدىّ و لقيط بن اياس جهنى
بود.(228)
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 21:54 توسط عماد و مهدی نیسی
|
محمّدبن عبداللّه بن جعفر(رضى اللّه عنهم ) به مبارزت بيرون شد و اين رجز خواند: شعر : اَشْكُو اِلَى اللّهِ مِنَ الْعُدْوانِ فِعالَ قَوْمٍ في الرَّدى عُميانٍ قَدْ بَدَّلُوا مَعالِمَ الْقُرْآنِ وَ مُحْكَمَ التَّنْزيل وَ التّبْيانِ وَ اَظْهَرُوا الْكُفْرِ مَعَ الّطغْيانِ (229) پس
ده نفر را به خاك هلاك افكند، پس عامربن نَهْشَل تميمى او را شهيد كرد.
ابوالفرج گفته كه مادرش خَوْصا بنت حفصه از بكربن وائل است ، و سليمان بن
قِتّه اشاره به شهادت او كرده در مرثيه خود كه گفته : شعر : وَسَمِىُّ النَّبِىِّ غُودِرَ فيهِمْ قَدْ عَلَوْهُ بِصارِمٍ مَصْقُول فَاِذا ما بَكيتُ عَيْنى فَجودى بِدُموُعٍ تَسيلُ كُلَّ مَسيْلٍ (230) شهادت عون بن عبداللّه بن جعفر رضى اللّه عنه قالَ
الَّطَبَرى : فَاعْتَوَرَهُمُ النّاسُ مِنْ كُلِّ جانِبٍ فَحَمَلَ
عَبْدُاللّهِ بْنِ قُطْنَةِ الطّايىّ ثُمَّ النَّبْهانىّ عَلى عَوْنِ بْنِ
عبداللّه بن جَعْفَرِ بْنِ اَبى طالِبٍ(رضى اللّه عنهم )(231) و در (مناقب ) است كه عون به مبارزت بيرون شد و آغاز جدال كرد و اين رجز خواند: شعر : اِنْ تُنْكِرونى فَاَنَا ابْنُ جَعْفَرٍ شَهيدِ صِدْقٍ فىِ اْلجِنانِ اَزهَرٍ يَطيُر فيها بِجَناحٍ اَخْضَرٍ كَفى بِهَذا شَرَفاً في الْمحشَرِ پس قتال كرد و سه تن سوار و هيجده تن از پيادگان از مركب حيات پياده كرد، آخر الا مر به دست عبداللّه بن قُطْنَه شهيد گرديد. (232) ابوالفرج
گفته كه مادرش زينب عقيله دختر اميرالمؤ منين عليه السّلام بنت فاطمه بنت
رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى باشد، و سليمان بن قتَّه به او
اشاره كرده در قول خود: شعر : وَ انْدُبى إ نْ بَكَيْتِ عَوْنا اَخاهُ لَيْسَ فيما يَنوُبُهُمْ بخَذُولٍ فَلَعَمْرى لَقَدْ اُصيبَ ذَوُو الْقُرْ بى فَبَكى عَلَى الْمُصابِ الطَّويِل (233) (و فى الزّيارة الّتى زارَبِهَا اْلمُرْتَضى عَلَم اْلهُدى رحمه اللّه ) السَّلامُ
عَلَيْكَ ياعَوْنَ عَبْدِاللّهِ بْنَ جَعْفَرِ بْنِ اَبى طالب ، السّلامُ
عَلَيْكَ يَا بْنَ النّاشى فى حِجْرِ رَسُولِ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله و
سلّم و الْمُقْتَدي بِاَخْلاقِ رَسُولِ اللّهِ وَ الذاَّبِّ عَنْ حَريمِ
رَسُولِ اللّهِ صَبِيّاً وَالذّاَّئدِ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللّه صلى اللّه
عليه و آله و سلّم مُباشِراً للِحُتوُفِ مُجاهِداً بالسُّيُوفِ قَبْلَ
اَنْ يَقْوِىَ جِسْمُهُ وَ يَشْتَدَّ عَظْمُهَ يَبْلُغَ اَشُدَّهُ(اِلى
اَنْ قالَ) فَتَقَرَّبْتَ وَ المنايا دانِيَهٌ وَ زَحَفْتَ وَ النَّفسُ
مُطمْئِنَّةٌ طَيِّبَةٌ تَلْقى بِوْجْهِكَ بَوادِرَ السِّهامِ وَ تُباشْرُ
بمُهْجَتِكَ حَدَّ اْلحِسامِ حَتَّى وَفَدْتَ اِلَى اللّهِ تَعالى
بِاحْسَنِ عَمَلِ الخ .(234)
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 21:53 توسط عماد و مهدی نیسی
|
و ديگر از شهداء اهل بيت عليه السّلام عبدالرحمن بن عقيل است كه به مبارزت بيرون شد و رجز خواند: شعر : اَبى ، عَقيلٌ فَاعْرفوُا مَكانى مِنْ هاشِمٍ وَ هاشِمٌ اِخْوانى كُهُولُ صِدْقٍ سادَةُ الاَْقرانِ هذا حُسَيْنٌ شامِخُ اْلبُنْيانِ وَ سَيّدُ الشَّيْبِ مَعَ الشُبّانِ پس هفده تن از فُرْسان لشكر را به خاك هلاك افكند، آنگاه به دست عثمان بن خالد جُهَنى به درجه رفيعه شهادت رسيد. (235) طبرى
گفته كه گرفت مختار در بيابان دو نفرى را كه شركت كرده بودند در خون
عبدالرحمن بن عقيل و در برهنه كردن بدن او پس گردن زد ايشان را،آنگاه بدن
نحسشان را به آتش سوزانيد. و ديگر جعفربن عقيل است رحمه اللّه كه به مبارزت بيرون شد و رجز خواند: شعر : اَنَا اْلغُلامُ اْلاَبْطَحِىُّ الطالِبّى مِنْ مَعْشَرٍ فى هاشِمٍ مِنْ غالِبٍ وَنَحْنُ حَقّاً سادَةُ الذَّوائِبِ هذا حُسَيْنٌ اَطْيَب اْلاَطايِبِ پس دو نفر و به قولى پانزده سوار را به قتل رسانيد و به دست بُشْرِ بن سَوْطِ هَمدانى به قتل رسيد. (236)
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 21:52 توسط عماد و مهدی نیسی
|
و ديگر عبداللّه الاكبر بن عقيل كه عثمان بن خالد و مردى از همدان او را به
قتل رسانيدند. و محمّد بن مسلم بن عقيل رحمة اللّه را اَبو مَرهم اَزْدى و
لَقيطْ بْن اياس جُهنى شهيد كرد. شهادت عمر بن ابى سعيد بن عقيل و محمّدبن ابى سعيد بن عقيل رحمه اللّه را لَقيط بن ياسر جُهنى به زخم تير شهيد كرد. مؤ
لف گويد: كه بعد از شهادت جناب علىّ اكبر عليه السّلام ذكر شهادت عبداللّه
بن مسلم بن عقيل شد، پس آنچه از آل عقيل در يارى حضرت امام حسين عليه
السّلام به روايات معتبره شهيد شدند با جناب مسلم هفت تن به شمار مى رود، و
سليمان بن قَتَّه نيز عدد آنها را هفت تن ذكر كرده ، چنانچه گفته در مرثيه
امام حسين عليه السّلام : شعر : عَينُ جُودي بِعَبْرةٍ وَ عَويلٍ فَانْدُبى اِنْ بَكَيْتِ آلَ اَلرّسُولِ سِتَّة كُلُّهُمْ لِصُلْبِ عَلِي قَدْ اُصيبُوا وَسَبْعَةٌ لِعَقيلٍ
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 21:51 توسط عماد و مهدی نیسی
|
زبرج خيمه بر آمد چو قاسم بن حسن سُهيل سر زده گفتى مگر زسمت يمن زخيمگاه به ميدان كين روان گرديد رخ چو ماه تمام و قدى چون سرو چمن گرفت تيغ عدو سوز را به كف چو هلال نمود در بر خود پيرهن به شكل كفن قاسم
بن الحسن عليهماالسّلام به عزم جهاد قدم به سوى معركه نهاد، چون حضرت
سيّدالشهداء عليه السّلام نظرش بر فرزند برادر افتاد كه جان گرامى بر كف
دست نهاده آهنگ ميدان كرده ، بى توانى پيش شد و دست به گردن قاسم در آورد و
او را در بر كشيد و هر دو تن چندان بگريستند كه روايت وارد شده حَتّى
غُشِىَ عَلَيْهِما، پس قاسم به زبان ابتهال و ضراعت اجازت مبارزت طلبيد،
حضرت مضايقه فرمود، پس قاسم گريست و دست و پاى عمّ خود را چندان بوسيد تا
اذن حاصل نمود، پس جناب قاسم عليه السّلام به ميدان آمد در حالى كه اشكش
به صورت جارى بود و مى فرمود: شعر : اِنْ تُنْكرُونى فَاَنَا اْبنُ اْلحَسَنِ سِبْطِ النَّبِىِّ الْمُصْطَفَى اْلمؤ تَمَنِ هذا حُسَيْنٌ كَالاَْسيِر اْلمُرْتَهَنِ بَيْنَ اُناسٍ لا سُقُوا صَوْبَ الْمَزَنِ (237) پس
كارزار سختى نمود و به آن صِغَر سنّ و خرد سالى ، سى و پنج تن را به درك
فرستاد. حُمَيْد بن مسلم گفته كه من در ميان لشكر عمر سعد بودم پسرى ديدم
به ميدان آمده گويا صورتش پاره ماه است و پيراهن و ازارى در برداشت و
نَعْلَينى در پا داشت كه بند يكى از آنها گسيخته شده بود و من فراموش نمى
كنم كه بند نعلين چپش بود، عمرو بن سعد اَزدى گفت : به خدا سوگند كه من بر
اين پسر حمله مى كنم و او را به قتل مى رسانم ، گفتم : سُبحان اللّه ! اين
چه اراده است كه نموده اى ؟ اين جماعت كه دور او را احاطه كرده اند از براى
كفايت امر او بس است ديگر ترا چه لازم است كه خود را در خون او شريك كنى ؟
گفت : به خدا قسم كه از اين انديشه بر نگردم ، پس اسب بر انگيخت و رو بر
نگردانيد تا آنگاه كه شمشيرى بر فرق آن مظلوم زد و سر او را شكافت پس قاسم
به صورت بر روى زمين افتاد و فرياد برداشت كه يا عمّاه ! چون صداى قاسم به
گوش حضرت امام حسين عليه السّلام رسيد تعجيل كرد مانند عقابى كه از بلندى
به زير آيد صفها را شكافت و مانند شير غضبناك حمله بر لشكر كرد تا به عمرو
قاتل جناب قاسم رسيد، پس تيغى حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پيش
داد حضرت دست او را از مرفق جدا كرد پس آن ملعون صيحه عظيمى زد. لشكر كوفه
جنبش كردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام عليه السّلام بربايند
همين كه هجوم آوردند بدن او پا مال سُمّ ستوران گشت و كشته شد. پس چون گرد
و غبار معركه فرو نشست ديدند امام عليه السّلام بالاى سر قاسم است و آن
جوان در حال جان كندن است و پاى به زمين مى سايد و عزم پرواز به اَعلْى
علّييّن دارد و حضرت مى فرمايد: سوگند به خداى كه دشوار است بر عمّ تو كه
او را بخوانى و اجابت نتواند و اگر اجابت كند اعانت نتواند و اگر اعانت كند
ترا سودى نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتى كه ترا كشتند. هذا يَوْمٌ
وَ اللّهِ كَثُرَ واتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ. آنگاه قاسم را از خاك
برداشت و در بر كشيد و سينه او را به سينه خود چسبانيد و به سوى سراپرده
روان گشت در حالى كه پاهاى قاسم در زمين كشيده مى شد. پس او را برد در نزد
پسرش على بن الحسين عليه السّلام در ميان كشتگان اهل بيت خود جاى داد،
آنگاه گفت : بارالها تو آگاهى كه اين جماعت ما را دعوت كردند كه يارى ما
كنند اكنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما يار شدند، اى داور داد
خواه ! اين جماعت را نابود ساز و ايشان را هلاك كن و پراكنده گردان و يك تن
از ايشان را باقى مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ايشان
مگردان . آنگاه فرمود: اى عموزادگان من !(238) صبر نمائيد اى اهل بيت من
، شكيبائى كنيد و بدانيد بعد از اين روز، خوارى و خذلان هرگز نخواهيد
ديد.(239) مخفى نماند كه قصّه دامادى جناب قاسم عليه السّلام در كربلا و
تزويج او فاطمه بنت الحسين عليه السّلام را، صحّت ندارد ؛ چه آنكه در كتب
معتبره به نظر نرسيده و بعلاوه آنكه حضرت امام حسين عليه السّلام را دو
دختر بوده چنانكه در كتب معتبره ذكر شده ، يكى سكينه كه شيخ طبرسى فرموده :
سيّد الشّهداء عليه السّلام او را تزويج عبداللّه كرده بود و پيش از آنكه
زفاف حاصل شود عبداللّه شهيد گرديد.(240) و ديگر فاطمه كه زوجه حسن مُثَنّى
بوده كه در كربلا حاضر بود چنانكه در احوال امام حسن عليه السّلام به آن
اشاره شد، و اگر استناداً به اخبار غير معتبره گفته شود كه جناب امام حسين
عليه السّلام را فاطمه ديگر بوده گوئيم كه او فاطمه صغرى است و در مدينه
بوده و او را نتوان با قاسم بن حسن عليهماالسّلام عقد بست واللّه تعالى
العالم . شيخ اجلّ محدّث متتبّع ماهرثقة الا سلام آقاى حاج ميرزا حسين
نورى - نَوَّرَ اللّه مَرْقَدَهُ- در كتاب (لؤ لؤ و مرجان ) فرموده به
مقتضاى تمام كتب معتمده سالفه مؤ لّفه در فنّ حديث و اَنساب و سِير نتوان
براى حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام دختر قابل تزويج بى شوهرى پيدا كرد
كه اين قضيه قطع نظر از صحّت و سقم آن به حسب نقل وقوعش ممكن باشد. امّا
قصّه زبيده و شهربانو و قاسم ثانى در خاك رى و اطراف آن كه در السنه عوام
دائر شده ، پس آن خيالات واهيه است كه بايد در پشت كتاب (رموز حمزه ) وساير
كتابهاى مجعوله نوشت ، و شواهد كذب بودن آن بسيار است ، و تمام علماى
انساب متّفق اند كه قاسم بن الحسن عليه السّلام عقب ندارد انتهى كلامه رفع
مقامه .(241) بعضى از ارباب مَقاتل گفته اند كه بعد از شهادت جناب قاسم
عليه السّلام بيرون شد به سوى ميدان ، عبداللّه بْن الحَسَن عليه السّلام و
رَجَز خواند: شعر : اِنْ تُنْكِرُونى فَاَنَاَ ابْنُ حَيْدَرَهْ ضْرغامُ آجامٍ(242) وَ لَيْثٌ قَسْوَرَهْ عَلَى الْاَعادى مِثْلَ ريحٍ صَرْصَرةٍ اَكيلُكُمْ بالسّيْف كَيْلَ السَّنْدَرة (243) و حمله كرد و چهارده تن را به خاك هلاك افكند، پس هانى بن ثُبَيْت حضرمى بر وى تاخت و او را مقتول ساخت پس صورتش سياه گشت .(244) و ابوالفّرج گفته كه حضرت ابوجعفر باقر عليه السّلام فرموده كه حرملة بن كاهل اسدى او را به قتل رسانيد.(245) مؤ لف گويد: كه ما مَقْتَل عبداللّه را در ضمن مقتل جناب امام حسين عليه السّلام ايراد خواهيم كرد ان شاءاللّه تعالى .
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 21:50 توسط عماد و مهدی نیسی
|
و ابوبكر بن الحسن عليه السّلام كه مادرش اُمّ وَلَد بوده و با جناب قاسم
عليه السّلام برادر پدر مادرى (246) بود، عبداللّه بن عُقبه غَنَوىّ او را
به قتل رسانيد. و از حضرت باقر عليه السّلام مروى است كه عقبه غَنَوى او را
شهيد كرد، و سليمان بن قَتّه اشاره به او نموده در اين شعر: شعر : وَ عِنْدَ غَنِىٍّ قَطْرَةٌ مِنْ دِمائِنا وَ فى اَسَدٍ اُخْرى تُعَدُّ وَ تُذْكَرُ مؤ
لّف گويد: كه ديدم در بعضى مشجّرات نوشته بود ابوبكربن الحسن بن على بن
ابى طالب عليه السّلام شهيد گشت در طفّ و عقبى براى او نبود و تزويج نموده
بود امام حسين عليه السّلام دخترش سكينه را به او و خون او در بنى غنى است .
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 21:49 توسط عماد و مهدی نیسی
|
سلام به شما بینندگان وبلاگ در این وبلاگ شما اطلاعات مفید خود را برای ما بفرستید تا ما آنها را در وبلاگ ثبت کنیم اطلاعات را به ایمیل های زیر بفرستید. همچنین نظرات خود را در قسمت نظرات ثبت کنید .اگر کدی دارید که میدانید برای وبلاگ مناسب است ان را به ایمیل های زیر بفرستید
مدیریت: عماد و مهدی نیسی ایمیل نویسنده گان :Mahdi_mdn90@yahoo.com emadhb2@yahoo.com