خداحافظی با آرزوهای گذشته

  خداحافظی با آرزوهای گذشته  


ساعت هشت صبح است ، صدای گوشی همراهم بیدارم کرد . میلاد می گه: سپیده جون می خوام ببرمت یک جای با کلاس که تو آلمان هم نظیرش نیست .
بهش میگم : کار دارم
التماس می کنه و مدام میگه : با هزار دردسر برای نهار وقت گرفتم . خواهش می کنم ، یه جای با کلاسه ...
میگم من جای باکلاس زیاد دیدم ...
باز التماس ، پشت التماس که اینجایی که میگم فرق میکنه و همه چیزش به اسم منه و آخرش هم میگه البته این موضوع رو همه دنیا خبر دارن
با تمسخر میگم : اینکه همه چیزش به اسم جنابعالیه ؟
می گه : البته
بعدشم خواهش و التماس پشت سر هم ... آخرش قبول می کنم !


آقا ساعت دوازده منو برد جلوی برج میلاد ! و بعد با غرور گفت : قبلا هم که گفته بودم همه چیزش به اسم منه !
میریم رستوران برج میلاد ، ساعت سه بعد از ظهر ازش جدا می شم . سعی داره قول ناهار فردا رو هم از من بگیره ، که می گم : کار دارم آقا میلاد ، شما به برجتون برسید !

ساعت سه و نیمه که خونه می رسم . مامان زنگ می زنه میگه : کجا هستی؟
می گم : خونه ام مامان
می گه : ناهار خوردی یا واست بگیرم ؟
 می گم : خوردم مامان
می شینم پای ماهواره کنترل رو در دست می گیرم ، یاد حرفای دیشب می افتم . وای...چه زود همه چیزو فراموش کردم ، هدف من در زندگی ، ارزش زمان ... از جام بلند می شم میرم اتاقم تخته وایت برد رو پس از مدت ها آویزان می کنم . و رویش مینویسم ( هدف و ارزش زمان ) ... نه اینطور نمیشه باید در سررسیدم بنویسم  و شروع می کنم به نوشتن وقایع و اتفاقات شب پیش .

ساعت شش بعد از ظهره ، سررسیدم رو می بندم . بعد از مدت ها می بینم مامان و بابا با هم خونه اومدن . سارا هنوز نیومده . اصلا معلوم نیست که کجاست؟
گوشی همراهم زنگ می زنه ، آقا کامران میگه : عاشق هشتاد ساله ات از هندوستان زنگ زد ، از من شماره تو رو خواست ! شمارتو بهش بدم یا نه؟
نمی دونم  چی باید بگم پس از کمی مکث میگم : آقا کامران لطفا به کسی شماره من رو ندین ، و اون میگه : باشه شاید می ترسی بیاد سر کوچه خونتون و می زنه زیر خنده
می گم : نه اینطور نیست فقط اینجوری راحت ترم و بای میگم


منم دیوونه ام ها ... خوب اون پیرمرد که مزاحم نیست
شاید به خاطر اینه که عادت کردم
این قدر که به دیگرون گفتم شمارمو به کسی ندین !
آقای راجا اگر بدونه ، من با بزرگان ایران حرف زدم حتما خیلی خوشحال می شه ، شاید هم سوال پیچم کنه ...
شایدم بگه گلدان رو باید بدی به من !
نه بابا ! این طور آدمی نبود ...
حالا من باید چیکار کنم ؟ حتما با شنیدن جواب آقا کامران کلی از دستم ناراحت می شه ...


ساعت نه و نیم شبه همه دور میز شام نشستیم . صدای گوشیم در می یاد . نگاه می کنم . شماره آقای پناهیه . گوشیم رو از دسترس خارج می کنم . سارا با شیطنت می پرسه : کی بود سپیده خانم ؟
اولش نمی خوام جوابش رو بدم چون ته دلم باهاش قهرم اما چون بابا و مامان نگاه می کنند میگم : آقای پناهی
اما سارا اینگار ول کن نیست ، نیشخندی می زنه و میگه : حالا چرا قطعش کردی ؟ می خوای تنهایی باهاش حرف بزنی ؟
امان از دست سارای دیوونه !
بهش میگم : نخیر باهاش کاری ندارم
سارا میگه : وا ! چرا ؟ شاید کار خاصی داشته باشه
این حرفای سارا ، بوی فتنه ای جدید می ده  
اما من تصمیم خودمو گرفتم باید حرفی بزنم که سارا خانوم برای همیشه در مورد آلمان رفتن من ساکت بشه ... همین طور که چنگال رو تو سالاد فرو می کنم میگم : بابا من تصمیم گرفتم آلمان نرم !
صدای عطسه های خفه ی مامان و بابا که با این حرف من غذا تو گلوشون پریده برای چند لحظه فضای اتاق رو به هم میریزه ...
می بینم همه حتی نازنین و سارا با چشمانی گرد و باز به من خیره شدن ... نکته ی جالبش اینجا بود که سارا چنگالش رو بجای فرو کردن توی ظرف سالاد ، روی میز فشار می داد !
سکوت عجیبی بود ... بابا با صدایی لرزان میگه : ممنونم دخترم که نصایح منو گوش کردی ، چشماش خیس اشکه ... بلند می شم . میرم طرف بابا دستام رو می زارم روی شانه های پهنش و می بوسمش . دستمال کاغذیم رو بهش می دم میگم : بابا دوستت دارم .
مامانم بلند میشه بغلم می کنه ، تو آغوشش فشارم می ده ، می گم مامان دوستت دارم
اونم می گه : من هم دوستت دارم عزیز دلم  .
نازنین جون مدام زیر لب می گه خدا رو شکر ...
سارای دیوونه میگه : چرا وقتی من خواستم برم آلمان اینجور واسم گریه نکردین ؟؟
به سارا می گم : راستی سارا آقای پناهی امروز صبح سراغتون رو از من می گرفت .
سارا که  صورتش سرخ شده میگه : گور پدرش!!! مرتیکه خجالتم نمی کشه!!
مامان و بابا هنوزم چشماشون مرطوبه . و فقط منو تماشا می کنن . در این لحظه گوشی سارا زنگ میزنه . بعد از چند لحظه سارا رو به مامان و بابا می کنه و میگه : زیادم خوشحال نباشین ، و در حالی که به من اشاره می کنه میگه : من آمار این خانوم خانوما رو دارم این خانوم به خاطر آقا میلاد نمی خواد بره آلمان ... امروز ظهر هم با هم برج میلاد ناهار کوفت کردن !
میگم : این حرفا چیه می زنی؟ چرا تهمت می زنی ؟ آره من امروز ناهار به اصرار آقا میلاد رفتم اونجا ، اما در مورد آلمان با هم صحبت نکردیم . تازه موقع غذا حداقل ده بار سراغ تو رو از من گرفت .
سارا دیگه منفجر شد !... همینطور که از روی صندلی به حالت قهر بلند می شد با فریاد گفت : گور پدر میلاد ... گور پدر پناهی ! گور پدر آلمان !! گور پدر برج میلاد !! و در اتاقش را محکم بست ! طوری که همه ی استکان های روی میز لرزید ! صدای فریاد هایش را می شنیدم که می گفت : خانوم خانوما با هرکی می گرده آخرش همه چیزو سر من خالی می کنه ...
 

نازنین جون با چهار لیوان شربت آلبالو اومد سر میز و گفت : امشب باید جشن بگیریم . شربت سارا رو برد پشت در اتاقش ، اما سارا در اتاقش رو باز نکرد . و فریاد می زد : اون شربت رو بدید به آقا میلاد و یا اصلا پستش کنید برای پناهی !.. آلمان ...
 
دلم برای سارا یه لحظه سوخت البته من هم نمکش رو زیاد کردم چون میلاد فقط یه بار سراغ سارا رو گرفت اما من گفتم ده بار ! تقصیر خودش بود ... من که نمی خواستم اذیتش کنم اما سارا منو لای منگنه قرار داده بود ... عذاب وجدان گرفتم رفتم به نازنین جون گفتم شربت رو بده من تا خودم برای سارا ببرم و رفتم در زدم و وارد اتاقش شدم ... سارا به پشت روی تختش خوابیده ... شربت رو می زارم روی میز کوچک آباژور کنار تختش و میشینم لب تختش و می گم سارا جون من اشتباه کردم منو ببخش ... میلاد تنها یه بار سراغت رو ازم گرفت
سارا صورتش رو بر نگرداند و با همان حالت گفت دیگه تمومش کن .
برای من این آقا تموم شده است .
گفتم سارا زندگی و زمان برای من هم خیلی با ارزشه دیگه نمی خوام وقتمو برای چیزهای کوچیک تلف کنم و سعی می کنم از حالا به بعد یه سپیده دیگه باشم .
سارا سرش رو برگرداند گفت حالت خوبه ؟
گفتم : چطور ؟
گفت : تو یا باشگاهی و یا پیش مامان ؟ میشه بگی تلف کردن وقت یعنی چی ؟
گفتم : خوب اون سپیده قبلی بود از حالا عوض میشم ...
و بلند شدم و ادامه دادم بزودی متوجه میشی و بهش شب بخیر گفتم
.

دیدار با بزرگان ایران

  دیدار با بزرگان ایران  


سه روزه گذشته ! هنوز هیچ اتفاقی رخ نداده هر چه هست غمنامه اندوهبار زندگی منه ...
اندوهی از تنهایی ، دوری پیش رو و غم های تحمیلی خواهرم سارا ...
این چند روز باهش حرف نزده ام و قصد ندارم حالا حالاها باهاش آشتی کنم .
این روزها با این که خیلی سعی کرده ام همه چیز عادی باشه مثل همیشه اما ناخودآگاه خیالات و رویاهای مختلفی سراغم میاد . راستی اگر اتفاقی رخ بده و این هشت نفر بیایند سراغم من چه کنم ؟ وای حتما سکته می کنم !
سرم رو بین دو دستام می گیرم و با خودم می گم باید چیکار کنم ؟ من هیچ چیز خاصی از بزرگان ایران نمی دونم واقعا آدم کوچکی هستم باید اطلاعاتم رو بالاتر ببرم ، کامپیوتر رو روشن می کنم در گوگل سرچ می کنم کورش هخامنشی ، عکسهای آرامگاهش پاسارگاد ، منشور کورش ، اولین قانون حقوق بشر ...
استاد فردوسی رو سرچ می کنم اثر بزرگش شاهنامه و آرامگاهش که شبیه پاسارگاد هست . همیشه از رستم شخصیت افسانه ای شاهنامه خوشم اومده ...
نادرشاه افشار رو سرچ می کنم  ، نجات دهنده ایران از چنگال یه مشت غارتگر ... وای اینجا رو ببین نوشته نادر شاه افشار تا 25 سالگی برده راهزنان ازبک بوده ...
خیام خردمند رو سرچ می کنم جالبه به دستور پادشاه ایران ملک شاه سلجوقی و حمایت وزیرش خواجه نظام الملک توسی سالنامه خورشیدی رو در مقابل قمری پدید آورده ، چه آرامگاه باشکوهی داره نوشته این بنا بر اساس طرحی از استاد هوشنگ سیحون بنا شده است ...
حکیم ارد بزرگ رو سرچ می کنم فیلسوف و حکیم برجسته ایرانی ، دارای پندنامه ایی با عنوان کتاب سرخ و نظریاتی همانند قاره کهن و کهکشان اندیشه ، وای خدای من اینجا نوشته حکیم بزرگ زنده است عجب سبیل های خاص و دوست داشتنی داره .  
بزرگمهر بختگان رو سرچ می کنم ، وزیر با کفایت انوشیروان پادشاه ساسانی ، حکیم و دانشمند ، جالبه نوشته برزویه طبیب هم به احتمال زیاد خود بزرگمهر است و هم او مخترع بازی تخته نرد هم هست .
آرشیت دانا رو سرچ می کنم ، نوشته اولین فیلسوف ایرانی هست همزمان با سقراط و افلاطون ، نوشته هر دو آنها را در مباحثه شکست داده ... وای خدای من چقدر نادان بوده ام ...
بانو ورتا رو سرچ می کنم شاگرد آرشیت دانا بوده و بزرگترین فیلسوف زمان خودش و صد البته اولین فیلسوف زن تاریخ ایران ، وای اینجا نوشته بانو ورتا توسط جاسوس یونانی کشته شد آخه چرا ؟چرا ؟ یعنی اون زمان هم ، نخبه کشی بوده ، اروپایی ها فلاسفه ما رو می کشتند تا بگن تنها فلاسفه گیتی همین سقراط ، افلاطون و ارسطوی ما هستند جالبه اینجا نوشته ارسطو بعد از کشته شدن بانو ورتا اشک می ریخته و می گفته : جواهر گیتی از میان ما رفت ، اروپا الان مدعی اینه که مهد تجمع نخبگان شده ! پس چرا ؟...


صدای دلنشینی منو به خودم میاره !!!
سپیده زیبا ! دانش و اندیشه ، پایه های نیرو و توان یک سرزمین است .
وای !!!
این صدا از کجاست
وای....
اینجا چه خبره ؟
اینها کی هستند ؟
تو اتاق من !!!
همان صدا ادامه می ده : سپیده چرا غمگینی ؟
وای این خانم زیبا ...
دیونه شدم یا دارم خواب می بینم ؟
می لرزم
ساق پاهایم بی اختیار می لرزه
آن زن قد بلند سفید پوست که اندامی بسیار موزون و لباسی پر از نقش و نگار ظریف داره طرفم میاد ، دستانش رو روی شانه هایم می زاره و در گوشم میگه : سپیده زیبا نترس ما دوستان تو هستیم
تمام انرژی درونم رو جمع می کنم و بهش میگم : شما کی هستید ؟ من خوابم و یا بیدار ؟
اون زن قدمی به عقب می ره و می گه : من ورتا هستم
دست راستمو می گیره و منو چند قدمی به طرف هفت مردی می بره که به شکل نیم دایره بر روی صندلی هایی چوبی نشسته اند . نه عدد صندلی رویایی در کنار هم ، بانو ورتا بر روی اولین صندلی می شینه و من بر روی دومین صندلی ...
آن هفت مرد ساکتند و تنها نگاهم می کنند همه آنها چشمانی درشت و صورتهایی مردانه و صمیمی دارند .

به اونها می گم : سلام
همه آنها یک صدا میگن : درود بر سپیده زیبا
بانو ورتا همانطور که دستم را گرفته ، میگه : بگذار همه را به شما بشناسانم . نخستین کسی که در کنارت نشسته است :
استادم آرشیت دانا ، فیلسوف و خردمند سرزمینمان است .
آرشیت پیرمردیه با موهایی سفید و بلند ، سفیده پوست ، کمی کمرش خم شده و به عصایی زیبا تکیه داره .
آرشیت دانا با مهربونی و صدایی لرزان میگه : با دیدنت ، جوانی ورتا را به یاد آوردم
بانو ورتا خندید و گفت : براستی به این اندازه زیبا بوده ام ؟
و آرشیت دانا سرش رو به جهت تایید تکان می ده.

بانو ورتا دستش رو به طرف دومین مرد گرفت و گفت :
حتما خیام خردمند ، دانشمند و سراینده بزرگ سرزمینمان را می شناسی
با لبخند گفتم : آره ، من نیشابور رفتم اما اونجا تنها یک آرامگاه بود .
خیام خیلی جذابه ، با چشمانی درشت ، پیشانی بلند و ریش و مویی آراسته ...
خیام خردمند میگه :  سپیده زیبا همه زیبایی ها در تو فرود آمده است ، امیدوارم همواره هوای دشت وجودت بهاری باشد .
با خجالت ، آروم میگم : ممنونم ، امیدوارم

نوبت به مردی رسید که خیلی درشت و تنومنده ، زره ایی آهنین بر تن داره روی صورتش جای چند زخم کهنه هست حتما نیش چاقو و یا شمشیر این شیارهای خاص رو بوجود آورده ...
بانو ورتا به او اشاره میکنه و میگه :
نادر شاه افشار ، جهانگشای بی باک سرزمینمان
چشمام برقی زد و بی اختیار گفتم : کوه نور و دریای نور
خیام خردمند میگه : اما گنج نادری کتابهایی ست که به ایران آورد .
نادرشاه همچنان ساکته ، گفتم : من از دیدنتون خیلی خوشحالم .
به دستان نادر شاه خیره شدم با این دست و پنجه می شه هر شمشیری رو شکست .
نادرشاه با صدایی پر هیبت میگه : هنگامی که آرشیت دانا ، شما را همپای ورتای زیبا می ستاید ، می توان گفت براستی باری سنگین بر دوش دارید .
 
چهارمین نفر را با اولین نگاه شناختم  ، بله او ارد بزرگ است تنها فردی که از این جمع هشت نفره زنده است .
ارد بزرگ لباس اتو کشیده و زیبایی برتن داره ، نگاهش صمیمی و مهربونه ، چشمانی درشت و جذاب با موهایی سفید داره  .
بانو ورتا می گه :
حکیم ارد بزرگ ، اندیشمند و زبان گویای ما
با خجالت و صدایی لرزان رو به حکیم بزرگ میگم : بله ، من پندها و دستورات اخلاقی شما رو بارها خونده ام .
ارد بزرگ آرام و شمرده میگه : امیدوارم ستایش آرمانهای بزرگی همچون شادی و آزادی را ، در آنها یافته باشید .
گفتم : بله و از حالا با دقت بیشتری اونها رو می خونم .
ارد بزرگ گفت : شادی ، سپیده زندگیست .
وای چه جمله زیبایی ، اگر شادی این جمله رو بشنوه حتما تابلوش می کنه می زنه تو باشگاهش ، چون هم اسم خودش هست و هم اسم به قول خودش سوگلی باشگاه ! سپیده ...

پنجمین نفر چهره اش بسیار آشناست ریش ها و موهایی که به شکلی عجیب و ظریف بافته شده و زیباست .
بانو ورتا با اشاره به او می گه :
کورش هخامنشی ، پادشاه نیک ایرانزمین
میگم : من عکس آرمگاه شما و همینطور منشور حقوق بشرتون رو دیده ام
با لبخند بهم میگه : همانند ارد بزرگ بر این باورم که شادی بسیار پر ارزش است پس غمها را به فراموشی بسپار
آرشیت دانا میگه : غم  ما را گوشه نشین می کند و شادی ، شکوفا و بازیگر میدان زندگی
اینگار خجالتم کمرنگ شده با صدایی بلندتر از دفعات قبل گفتم : چشم حتما . سعی می کنم شاد باشم

بانو ورتا دستش را به طرف ششمین نفر گرفت و گفت : استاد فردوسی ، آفریننده شاهنامه
ناخودآگاه این بیت فردوسی به یادم آمد :
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
با هیجان میگم : من رستم رو خیلی دوست دارم شاهنامه بی نظیره
در نگاه مظلومانه اش میشه درد و رنجی که برای نوشتن شاهنامه کشیده رو دید . استاد فردوسی میگه : سرزمین تاریکی سپیده ایی نخواهد داشت !
گفتم : سرزمین تاریکی ؟
گفت : باختر
اینو دیگه فهمیدم باختر یعنی غرب و شرق هم که ایرانیش میشه خاور
یعنی استاد میدونه من می خوام برم غرب ، مسابقات زیباترین دختران ؟!
پس استاد هم معتقده من به اروپا نباید برم با خجالت سرمو پایین می اندازم .

ورتای مهربون با فشار دستم ، بهم دلگرمی میده و آخرین نفر رو معرفی می کنه :
بزرگمهر بختگان ، فیلسوف و دانای سرزمینمان
رنگ پوستش سفید و سرخگونه ، موها و ریش هایی سیاه که مثل مو ها و ریش های کورش هخامنشی بافته شده ، شباهت عجیبی به حکیم ارد بزرگ داره . با این فرق که موی حکیم بزرگ سفیده .
میگم : خوشبختم ، من خیلی از پندهای شما رو خوندم ، راستی برام جالب بود وقتی متوجه شدم بازی تخته نرد رو هم شما بوجود آوردین
خندید و گفت : آنهم برای شادی ست . زندگی بازی مهره هاست و ما در هنگامه آن ، نمی دانیم چه در پیش روست پس باید دمادم زمانها را با شادی هایی افزونتر زیباتر سازیم .
میگم : چشم حتما تو زندگیم این موارد را در نظر می گیرم

انگشتان بانو ورتا رو در پشت سرم حس می کنم که موهایم را نوازش می ده و میگه : ما همه به دیدار تو آمدیم تا اگر بخواهی با تو سخن بگوییم و در وجودت زنده و جاری شویم .
چشمای بانو ورتا خیلی زیبا و درشته . با مژه هایی بلند و لب های سرخ و کوچک ، بینی قلمی ، موهایی سیاه و بلند که گاهی از زیر پارچه ظریف دوزی سرخ رنگش ، خودش رو به نمایش می زاره . لباسی سرخ بر تنشه که رویش با نخ های طلایی اشکال هندسی زیبا نقش شده . در پشت لباسش نقشی بزرگ به رنگ فیروزه است که به سیمرغ شبیه است ... وجودش بوی عطر گل مریم میده ... وای کاش بانو ورتا جای خواهر من بود جای این سارای ورپریده ...

خیام خردمند سکوت اتاق رو میشکنه و میگه : بهتر است پیش از پرت شدن به گوشه کنار هزار سخن ، پی به ریشه ی اندیشه ی سپیده ببریم . آنگاه اندیشه خویش را با او در میان خواهیم گذاشت.
کورش هخامنشی از جا بلند میشه و نزدیکم می یاد و به آرامی میگه : من هم دوست دارم بدانم از کجا باید آغاز کرد .
مونده بودم چی باید بگم . راستی چه چیزی باید بگم ؟ دست و پامو گم کردم
بعد از کمی مکث میگم : من هیچ چیزی نمی دونم  
کورش هخامنشی خندید و گفت : آرام باش ، چون ما هم چیز زیادی نمیدانیم ... و همه خندیدند .
گفتم راستش من می خوام برم اروپا...یعنی آلمان ... تا اونجا زندگی کنم ، قصد دارم در مسابقات ملکه زیبایی اروپا شرکت کنم تا رشد کنم ، مطمئن هستم اول میشم اینو همه می دونن .
همه هشت نفر به من خیره شده اند کسی چیزی نمی گه ... وای خدا از این سکوت ها چقدر بدم میاد . ادامه دادم : میدونین من اهل هیچ چیزی نیستم . منظورم اینه که همیشه سرم تو لاک خودمه . اهل جلف بازی و رفیق بازی هم نیستم  ، یا باشگاهم و یا پیش مامانم ...
هنوز سکوت برقراره ، پرسیدم : درک می کنین چی میگم ؟
همه نگاهم می کنند ... نفس عمیقی می کشم و ادامه می دم : ببینید به نظر من در ایران جایی برای رشد نیست اینجا پر و بالم بسته شده اگه برم اروپا می تونم به آرزوهام برسم .
همه ساکتند ، ورتای مهربون آرام دستی به پشتم می کشه هنوز سکوت پا بر جاست می پرسم به نظرتون من اشتباه میکنم ؟ هرچند استاد فردوسی قبلا گفتند : امیدی به اونجا نداشته باشم اما باور کنید من از سیزده سالگی با این فکر زندگی کرده ام ، من نمی تونم به راحتی ازش بگذرم
بزرگمهر بختگان در حالی که دست به ریش بافته شده اش می کشه میگه: رشد ! در چه چیزی ؟
استاد فردوسی می گه : گشتاسب هم در جوانی به آنجا پناه برد ، اما اشتباه می کرد .
کوروش هخامنشی همینطور که پشت صندلی ها قدم میزنه میگه : وقتی دروازه بابل فرو ریخت مردان و زنان آزاد شده با اشک فریاد می زدند :  ایرانیان آزاده و نجیب خوش آمدید . و بعد از کمی مکث ادامه داد : ایرانیان آزاده و نجیب هستند . نگهبانی از  شرافت ایرانی مهمتر از هر پاداشی است .
آرشیت دانا عصایش را روی پایش گذاشته میگه : زیبایی ، هنر و دانش از آن ماست وقتی جوان بودم به سرزمین های بسیاری سفر کردم ، اما هیچ کجا خردمندی در بینش و توازن در اندیشه و کردار را ، همچون سرزمین مادریمان ندیدم .
نادرشاه افشار گفت : رشد در ملکه زیبایی بودن ؟
آرشیت دانا خندید و گفت : روزی یکی دیوانسالاران اشکانی با دیدن ورتای زیبا از خود بیخود شده و هر روز کسی روانه می کرد ، اما ورتا می گفت می خواهم بیاموزم آنچه را نمی دانم ! آن مرد هم از رشد ورتا می گفت در دارایی و دستگاه دیوانی ! و ورتا می گفت : تو شیفته چهره و زیبایی من شده ایی و برآنی به پای آن هر چیزی بریزی حال آنکه زیبایی برای من ارزشی نیست ...
ورتای مهربون با چشمانی شفاف به من نگاه می کرد و می خندید چیزی نمی گفت ،آخ که چقدر مهربون و دوست داشتنیه ...

بانو ورتا رو به ارد بزرگ می کنه و میگه : بزرگ در این بار سخنی نمی گویید ؟
و ارد بزرگ رو به بانو ورتا میگه : سفر برای آدمی سرشار از آموزه هاست پس بران نمی توان خرده گرفت . آرمان امروز سپیده چیزی نیست جز آنچه پیشتر به او گفته شده است کسانی همچون مادر ، پدر و دیگران ، او امروز آینده را از دریچه ایی می بیند که دیگران برایش ساخته اند . دیگران آنچه را در ظاهر او دیده اند بازگو کرده اند آیا کسی پی به زیبایی درون او برده است ؟ آیا کسی توانایی های درونی او را باز گفته است ؟ شما آنگاه که به دیوانسالار اشکانی می گویید که زیبایی را برتری نمی دانید و آن نمی تواند بهانه خوشبختی شما باشد ، زمانیست که پی به درون فربه و زیبای خود برده اید ، آیا سپیده پی به گنجینه درون خویش برده است ؟ کار ما از این پس این خواهد بود که توانایی های درون او را بیابیم و به او بازگوییم .
خیام خردمند می گه : ارد بزرگ این سخن ات را باید به سپیده می گفتید "زیبارویی که می داند زیبایی ماندنی نیست پرستیدنی است"
 
  احساس می کنم تحت فشار زیادی قرار گرفته ام . حرف های همه بزرگان و بخصوص ارد بزرگ که از  تشویق های همیشگی بابا و مامان و دیگران از زیبایی ام می گویند کاملا درسته در حالی که با انگشتان دست راستم انگشتان دست چپم را گرفته ام  میگم : حرف های همه شما درسته و ممنونم از نظرهاتون
بانو ورتا وقتی می بینه من تو خودمم و یه جورایی حالم گرفته شده میگه : می خواهی که بدانی در آغاز چرا  پی آموختن اندیشه و خرد را گرفتم ؟
میگم: آره ، دوست دارم که بدونم .
ورتای مهربون با اون صدای دلنشینش میگه  : من دو خواهر داشتم . یکی بزرگتر از من و دیگری کوچکتر ، اما پدرم مرا همیشه بیشتر دوست می داشت . وقتی دو خواهرم شکایت می کردند پدرم می گفت ورتا داناتر است . آن دو  چندی پی آموختن گرفتند ، این شد که من هم برای آنکه بتوانم همچنان دلدار پدر بمانم ، راه آموختن بیشتر را پی گرفتم .
در این لحظه یاد سارا افتادم ، همیشه توسط او سرکوب شدم ... برای اینکه اون مغروره و از من بزرگتره ... چقدر روحیات من و بانو ورتا به هم شبیه ... اون هم داشته برای داشتن شرایط بهتر مبارزه می کرده ... حتما خواهراش مثل سارا اونو اذیت می کردن ... تازه اون ها دوتا بودن ... بیچاره بانو ورتا !...

صدای کورش هخامنشی من را به خودم میاره که می پرسه: هنوز هم در پی سفری ؟
گفتم : نه ، آقای کوروش هخامنشی
کورش هخامنشی از ته دل خندید و گفت : تو نخستین کسی هستی که به نام من  "آقای" افزوده است .
خود من هم خنده ام گرفته بود
نادرشاه افشار با صدای پرطنینش میگه : کسی که ارزش خود را بداند در بیهودگی زندگی خویش را سپری نمی کند . مکثی می کنه می پرسه : سپیده زمان را چگونه پشت سر می گذاری ؟

چه می تونم بگم اینکه یا باشگاه آمادگی جسمانی پیش شادی جون هستم یا پیش مامان توی موسسه و یا پی زبان انگلیسی و آلمانی و یا اصلا مشغول جنگ همیشگی با سارا و یا فرار دائم از دست میلاد پررو ...
آخرش میگم : زمان زندگیم تا به امروز بیهوده از بین رفته ...
ورتای مهربون میگه : غمگین مباش ، هنگامی که می فهمی زمان را از دست می دهی در پی آن خواهی بود که پس از این ، از آن سود بری . این یک گام رو به پیش است .
میگم : بهترین شکل استفاده از زمان چه جوریه ؟ یعنی من چطور زمان رو پشت سر بذارم؟

آرشیت دانا میگه : آموختن و آموزش دادن
خیام خردمند میگه : درست است اما از یاد نبریم که جهان گذراست پس باید زمانی را به دل پرداخت .
استاد فردوسی میگه : خردمند ، تواناست توانایی به آدمی کامروایی و بزرگی می بخشد.
نادرشاه افشار هم میگه : زمان را اگر اسیر اندیشه خود کنیم ، سرزمینی را نجات خواهیم بخشید .
حکیم ارد بزرگ در ادامه میگه : کسی که دارای آرمان است زمان را به بیهودگی از دست نمی دهد پس باید هدفی برای خویش برگزینیم از آن پس شب و روزمان می شود آرمان .
بزرگمهر بختگان هم میگه: زمان داراییست ، باید بیندیشی دارایی را کجا و به چه ارزشی داد و ستد کنی .
کوروش هخامنشی میگوید : زمان برای جوانان آموختن است و برای پیران آموزش دادن ، نباید زمان هیچیک از این دو گروه از بین رود .
بانو ورتا هم گفت : سپیده ، زمان با ارزشتر از هر گوهریست . برای ما زنان گوهر و زر با ارزش است اما زمان با ارزش تر از هر زر و گوهریست . من هم همانند ارد بزرگ بر این باورم که باید هدفی برای خویش برگزینی . و پیگیر رسیدن به آن باشی .

راستش هیچوقت اینطوری احساس نکرده بودم که چه زمان های با ارزشی رو از دست داده ام . احساس بی تابی خاصی می کنم . راستی هدف من  در زندگی چیه ؟

تا به امروز هدفم شرکت در مسابقات انتخابی ملکه زیبایی بود . حالا چه هدفی رو باید دنبال کنم ؟ کاش می شد مثل بانو ورتا یه فیلسوف بشم ، یه فیلسوف بزرگ ...


مسافری از هند

  مسافری از هند



ساعت دوازده ظهر به موسسه می رسم . مامان داره چکهای شرکتهای خطوط هوایی که طرف قرارداد با موسسه هستند رو امضا می کنه .
آقا کامران وارد اتاق میشه ، وقتی می بینه مامان سرش به کارهای مالی گرمه با چشمک به من می فهمونه که باید دنبالش برم بیرون . پشت در به من میگه : سپیده می خوام با یه فیلسوف آشنات کنم . میگم : فیلسوف ؟
با لبخندی مغرورانه میگه : بله یه فیلسوف جهانی !
میگم : آقا کامران آخه من از فلسفه چی می دونم ؟ من هیچ فیلسوفی رو هم نمی شناسم .
آقا کامران در حالی که با اشاره از من می خواد دنبالش برم میگه :
اما این فیلسوف تو رو می شناسه !
تعجب می کنم میگم : منو ؟! حتما شما منو بهش معرفی کردین ؟!
میگه : نه ! عجله نکن ، خودت الان همه چیز رو می فهمی .


وارد راهروی اصلی موسسه میشیم ، اوه آقا کامران داره منو می بره طرف همون پیر مرد لاغر اندامی که دیروز برای یه لحظه دیدمش ، پیرمرد بر روی مبل های چرمی ، وسط سالن نشسته ...
آقا کامران معرفی می کنه : آقای راجا فیلسوف برجسته هندوستان  !
آقای راجا با لبخندی گرم به فارسی میگه : دوشیزه سپیده از اینکه دعوتم را پذیرفتید از شما سپاسگذارم .
با شگفتی میگم : ممنونم ، خواهش می کنم .

راستش کمی هول کرده ام برای همین روبروی آقای راجا می نشینم تا بر اعصابم مسلط باشم .
حس می کنم آقای راجا هفتاد سالش باشه . با این سن بالا ، اما چشمان شفاف و گیرایی داره . انگشتان دستانش کشیده و رگهای متورمی دارد.
آقای راجا بعد از چند لحظه سکوت میگه : من عاشق سرزمین شما و فلاسفه ایران هستم .
میگم : ایران که فیلسوف نداره ، حالا فلاسفه اروپا و بخصوص یونان رو بگین یه حرفی ...
آقای راجا با تبسمی خاص میگه : اما ایران مادر فلسفه جهان است .
میگم : جدی !؟
آقای رجا میگه : بله من خودم شیفته اندیشه های فلاسفه ایران  هستم بخصوص هشت نفر از آنها ...
دوست دارم بیشتر برام بگه ، بیشتر در مورد چیزهایی که داریم و من نمی دونم ، خیلی بده آدم مظاهر کشورش رو از زبان مردم کشورهای دیگه بشنوه .
آقای راجا مکثی می کنه و با لحنی بسیار خودمانی به من میگه : شما هنوز آن گلدان زیبا را دارید ؟
از این حرف تعجب می کنم و می گم : کدام گلدان ؟
آقای راجا میگه : گلدان برنجی قلمکاری شده اصفهان !
وای این پیر مرد چی میگه ؟ از کجا میدونه من تو اتاقم یک گلدان قدیمی زیبا دارم ؟ حتما آقا کامران بهش چیزی گفته ! آره حتما آقا کامران گفته !
نگاهی به آقا کامران می کنم . می بینم او هم هاج و واج داره منو تماشا می کنه و میگه : بخدا من نگفتم !
و از جاش بلند میشه و از ما دور میشه .
خندم گرفته به فیلسوف هندی می گم : شما چه خوب از وسایل اتاق من خبر دارید !
آقای راجا با لحنی مهربانانه میگه : آخه من آن گلدان را دهها سال پیش به شما هدیه نمودم .
دیگه طاقت نیاوردم و ترکیدم از خنده و شکسته بسته گفتم : آقای راجا من هیجده سالمه !!
پیرمرد در حالی که به لوستر بزرگ بالای سرمان خیره شده بود گفت : بله درسته و ساکت شد .
سکوت عجیبی بین ما برقراره ، راستی این گلدان از وقتی من یادم میاد تو خونه ما بوده بابا روزی که اونو به من داد گفت : دخترم مواظبش باش یادگار اجدادیمونه .  
بعد از چند لحظه سکوت خواستم موضوع را عوض کنم تا پیرمرد را بیشتر بشناسم .
با حالتی متفکرانه گفتم : آقای رجا از فلاسفه ایران می گفتید .
پیرمرد که اینگار متوجه منظور من شده بود گفت : برای همین یاد گلدان افتادم .
من هاج و واج او را تماشا می کردم و منتظر بقیه حرفاش بودم او باید به من می گفت جریان رابطه او با گلدان و فلاسفه ایران چیه .
آقای راجا که اینگار از چشمان مشتاق من پی به سئوالاتم برده بود گفت : آن گلدان را برای چنین روزی به شما داده بودم .
بیشتر تعجب کردم چشمانم گرد شد گفتم : برای چنین روزی ؟
گفت : بله برای چنین روزی ، آن گلدان می تواند به شما داستانها از حکیمان و خردمندان ایران زمین بگوید .
گفتم : مگه گلدان سخنگوست ؟
با تبسم گفت : خیر ، اما می تواند سخنگو هم شود !
گفتم : من که گیج شدم
ادامه داد که : اگر ظرف سفالین داخل گلدان را بردارید . در داخل بخش برنجی گلدان چرم دوخته شده کوچکی خواهید دید که در درون آن دانه گندمیست . بعد از شکافتن چرم و خارج کردن دانه گندم آن را با قطره ایی از اشک خویش خیس نموده و سپس در همان گلدان بکارید . سه روز بعد از آن اتفاقی خاص رخ میدهد .
با شگفتی همراه با ترس گفتم : چه اتفاقی؟
و او ادامه داد : آن گلدان را از اتاق خود خارج نکنید هر شب  هشت خردمند و فیلسوف ایرانی در اتاق شما ظاهر می شوند شما هر پرسشی برای سعادت و کامروایی داشته باشید آنها به شما خواهند گفت این اتفاق تا روزی که سنبله گندم کامل شود ادامه می یابد .

تو دلم میگم : این هم یه داستان سرکاری مثل داستان لوبیای سحر آمیز ! ... حتما این پیرمرد هم مثل همه اون آقایونی که بدنبال رابطه با من هستند خواسته با این داستان سرایی با من ارتباط برقرار کنه .
پیرمرد سرش را پایین میاره و میگه : شک نداشته باش
از جاش بلند میشه و از جیبش کارت ویزیت خودشو در میاره و میگه : سه عدد از دانه های سنبله گندم را بعد از رسیدن به این آدرس بفرستید .
با نیش خندی شیطنت آمیز میگم : شما موضوع رو جدی گرفتین
میگه : این خنده ها رو سالها پیش هم همینطور شاهد بودم و میره
میگم : ناراحت شدین ؟
برمی گرده و با تبسم میگه : حیفه بانوی شایسته ایی همانند شماست که از بزرگان و فلاسفه کشور خویش بی خبر باشد ، می دانم بزودی شرایط عوض خواهد شد و شما نه تنها زیباترین بانو ، بلکه خردمندترین ملکه زیبایی نیز خواهید بود .
و از من دور میشه  ... وای او از کجا می دونست من میخوام ملکه زیبایی بشم .
 

صدای مامان که میگه : دخترم بریم نهار ، منو به خودم میاره . در حالی که تمام فکرم به حرفهایی است که اون پیرمرد گفته بود به سمت مامان می رم .
بعد از نهار دوباره بر می گردیم موسسه .
آقا کامران جلو میاد و نزدیک گوشم می گه : عاشق هندیت این کاغذ را داد و رفت . تو کاغذ نوشته بود . "برای سفر شتاب نکن ."  
عجیبه ! از کجا می دونست من می خوام برم اروپا ! به آقا کامران میگم : شما به ایشون گفتین من دارم می رم آلمان ؟
آقا کامران میگه : من عادت ندارم مسائل شخصی آدمها رو به دیگران بگم . و بعد با نیش خندی شیطنت آمیز گفت : چیه تو کاغذ ازت خواستگاری کرده و زد زیر خنده !
با عصبانیت گفتم : آقا کامران !
آقا کامران هم در حالی که سعی می کرد لبخندش رو از روی لبهاش پاک کنه گفت : غصه نخور آقای رجا الان عازم فرودگاست و دیگه نمی بینیش ...

ساعت چهار بعد از ظهر با مامان خونه رسیدیم تو پارکینگ ماشینی نیست و این به معنای اینه که بابا و سارا هنوز نیامده اند .
می رم اتاقم و لباسهام رو عوض می کنم چشمم به گلدان برنجی می افته به طرفش می رم
در حال نگاه کردنش هستم که صدای مامان میاد میگه : سپیده من میرم بخوابم با من کاری نداری ؟
میگم : نه مامان راحت باشین .
چشم از گلدان بر نمی دارم یعنی داخل این گلدان همون چیزی است که آقای راجا می گفت ؟
یعنی چطور ممکنه ؟
حتما سر کارم !
آره حتما الکیه !
اما اینها دلیل نمیشه داخلش رو نگاه نکنم ! باید ببینم و دست میبرم داخل گلدان و بخش سفالی اون رو بیرون می آورم . سرم را جلو می برم و داخل بخش برنجی گلدان را تماشا می کنم .
وای این چیه ؟ می خوام جیغ بزنم یه کیف چرمی خیلی کوچیک که هیچ دری نداره !
از هیجان کم مونده غش کنم ! میشه حس کرد که در داخل چرم یه دانه گندم هست با تیغ چرم رو میشکافم و گندم رو خارج می کنم روی سطح گندم رگهای بسیار ریزی مثل موی رگ دیده میشه باید با میکروسکوپ گندم رو وارسی کنم می رم سراغ کمد وسایل تحصیلیم  میکروسکوپ کوچک رو از ته کمد بیرون میارم اینو پدرم برای سال دوم راهنماییم خریده بود .


وای ! روی سطح گندم یه سری اسم نوشته شده . اولین اسمی که می بینم "نادرشاه افشار" است خوب نادرشاه که فیلسوف نبوده پادشاه بوده ... جالبه !
اسامی  بعدی که دیده میشه به ترتیب عبارتند از "بانو ورتا" ، "استاد فردوسی" ، "حکیم اُرُد بزرگ" ، "خیام خردمند" ، "آرشیت دانا" ، " کورش هخامنشی" و آخرین اسم "بزرگمهر بختگان" .
کاغذی بر می دارم و اسامی رو بر روی آن می نویسم تا جایی که من می دونم بغیر از حکیم ارد بزرگ و بزرگمهر بختگان بقیه فیلسوف نیستند و یا من اونها رو نمی شناسم و یا این که این بخش از شخصیت آنها تا به امروز بازگو نشده .
آخه نادرشاه و کورش کجاشون فیلسوف بوده ؟ حالا روی خیام و فردوسی میشه کمی مکث کرد ! آرشیت و ورتا رو هم که نمی شناسم .
بانو ورتا ! جالبه اسم یک زن فیلسوف در ایران ، اینکه اصلا برام قابل فهم نیست . گویا باید تحقیق کنم .
غرق این افکارم که صدای گوشی همراهم بلند می شود سارا زنگ زده از من میخواد مامان و بابا رو بپیچونم و نزارم نگران سارا باشند چون دیر میاد خونه ! بهش میگم سارا خانوم مواظب ماشینم باش و به گند نکشش که صدای بوق ممتد میاد و گوشی قطع میشه . وای خدای من نکنه تصادف کرده باشه !! بهش زنگ می زنم بوق می زنه بوق بوق ...
تو رو خدا جواب بده جواب بده سارا سارا ...
صدای قهقه مریم تو گوشی می پیچه که میگه : سپیده جون ، سارا پشت رله چیکار داری ؟ من هم بدون این که چیزی بگم گوشی رو قطع می کنم . واقعا که !
همیشه سارا برام نگرانی درست میکنه
شاید من زیاد حساس شده ام
آره حساس شده ام
شاید به خاطر اینکه حس می کنم آخرین روزهایی هست که پیش خانواده ام هستم
و یا حرفهای این پیر مرد هندی
آه آره این پیر مرد
چشمم دوباره می افته به گندم
اونو می زارم لای دستمال کاغذی ، حالا من اشک از کجا گیر بیارم ، گندمو می زارمش کنار مانیتور کامپیوترم .
صدای در پارکینگ میاد . بابا برگشته خونه حالا باید به بابا و مامان در مورد سارا چی بگم ؟


ساعت 9 شب شده ، اما هنوز خبری از سارا نیست ، مامان دلشوره گرفته و مدام به بابا میگه باید جلوی سارا رو بگیره و از آزادی بیش از حد سارا می ناله
به مامان میگم : ماشین خراب شده و نگران نباش
مامان هم میگه : ماشین خراب شده چرا پس همراهش رو جواب نمیده نکنه گوشیش هم خراب شده ؟!
زنگ میزنم به سارا باز مریم پشت خطه ! صدای آهنگ و دست زدن میاد میگه : سارا میاد خونه نگران نباش و قطع می کنه .


ساعت ده و نیمه  ، شام آماده شده سارا هم چند دقیقه ایی هست که خونه رسیده بابا و مامان عصبانی هستند . احتمالا اگر سارا حرفی بزنه هر دوی آنها از عصبانیت منفجر میشن و دمار از روزگار سارا در میارن . سر میز شام همه ساکت اند همراهم زنگ میزنه آقای پناهی (وکیلم از برلین) پشت خطه میگه : سفارت رفتین ؟
میگم : آره
میگه : برای تابعیت شما همه چیز ردیف شده و به احتمال زیاد با تابعیت آلمانی در مسابقات سال آینده شرکت می کنید .
سراغ سارا رو میگیره !
میگم : خوب هستند
میگه : باهاش صحبت کن تا بیاد آلمان
میگم : ساراجون مشغول هستند و بای میگم
سارا هم که اینگار سوژه خوبی برای فرار از دیر کردن خودش پیدا کرده فورا رو به بابا و مامان می کنه و میگه : این جناب پناهی دو تا بچه داره اما من وقتی برلین بودم مدام مزاحمم می شد به این آدم نمیشه اعتماد کرد و سپیده خانوم ، وکیلت یه آدم هرزه و مردم آزاره !
بابا میگه : اما سارا این آقای وکیل دارن کارهای قانونی سفر سپیده رو فراهم میارن .
سارا می خنده و میگه : این آقا داره تلاش میکنه به سپیده برسه و با نیش خند ادامه میده :  حتی رسیدن به من !
مامان میگه : چیزی که زیاده وکیل
میگم : مامان ! این آقا کلی برای من تحقیق کرده برنامه مسابقات رو کاملا میدونه آخه من چطور یک وکیل تازه رو به این چیزها آشنا کنم و از کجا معلوم بتونه مثل آقای پناهی منو راهنمایی کنه .
سارا میگه : دختر جون پناهی رو آدمها حساب و کتاب میکنه !
و پس از کمی مکث ادامه میده : فکر کردی الکی این همه بهت زنگ میزنه ؟
بابام رو به سارا می کنه و میگه : دیگه بسه خودم مواظب سپیده هستم .
تو دلم هزار تا فحش و ناسزا نثار سارا می کنم دختره بیشعور ... شام تموم شد.


نازنین جون ، خدمتکار خونه ظرفها رو شروع به جمع کردن میکنه سارا پا میشه تا بره اتاقش ، بابا بهش میگه : بشین و به من میگه : سپیده جان تو می تونی بری اتاقت !
سارا که فهمیده تا چند دقیقه دیگه حسابی لای منگنه بابا و مامان قرار میگیره با پر رویی تمام میگه : آخه چرا به من گیر دادید ؟ سپیده سه سال از من کوچکتره داره میره اروپا ، اونم تک و تنها ... توی عمق هر کثافت کاری ! بعد همش به من میگین سارا کجایی ؟ سارا چه می کنی ؟ سارا بشین ! سارا پاشو!
می خوام سر سارا داد بزنم و بهش بگم : دختره بی ادب من مثل تو نیستم ...
بابا که می بینه من به سارا خیره شده ام میگه : عزیزم تو برو اتاقت و من گوشی همراهم رو از روی میز بر می دارم و می رم اتاقم  
نازنین جون قبل از اینکه در رو ببندم از لای در بهم میگه ناراحت نباش عزیزم همه چیز درست میشه



ازش تشکر می کنم و در رو می بینم و مثل یه آدم زخمی که تمام وجودش کوفته شده می افتم روی تخت .
آخه چرا باید سارا این قدر بد باشه ؟ مگه من باهاش چیکار کردم ؟ من که بهش بدی نکردم ! هم ماشینم رو برداشته هم برام حرف در میاره هم از وکیلم بد میگه و... خدایا تا کی باید زورگویی های اونو تحمل کنم ؟ سه سال از من بزرگتره اما از وقتی که یادم میاد هیچوقت با من خوب نبوده هیچوقت هیچوقت ... آه ...
چشام خیس اشک میشه اینگار ته اقیانوسی از تلخی غوطه ورم ...
عضلالت گردنم تیر میکشه ، گلویم فشرده میشه ...آه تا به کی ؟
دستمال کاغذی رو برمیدارم اما چشمم یه لحظه می افته به مانیتور و دستمال کاغذی حامل گندم ...بلند میشم و دستمال رو میزارم رو گونه هام .
صدای بابا میاد که میگه : سارا باید خودتو عوض کنی و فریاد سارا که میگه : شما هیچوقت منو دوست نداشتین از وقتی سپیده بدنیا اومده همش دنبال اون هستید اونو دوست دارین شما بین من اون فرق میزارین ...
خدایا این سارا چرا این قدر ظالمه ؟ های های گریه های منو نمیبینه ...
آخه تا به کی ؟...
نازنین در می زنه و وارد اتاقم میشه ، شربت آلبالوی آخر شبم رو آورده ،  میزاره لب میز و میاد منو بغل می کنه و میگه عزیزم این رسم روزگاره ...ناراحت نباش ، ناراحت نباش...
نازنین که بیرون رفت ، میرم جلوی گلدان برنجی ! و گندم خیس رو در کنار شاخه های گل یخ در خاک آن فرو می کنم .
راستی این چکاریه که من می کنم ؟
یعنی منتظرم؟
یعنی حرفهای اون پیرمرد رو باور کردم ؟
یعنی یه اتفاق بزرگ در راهه ؟
نمی دونم نمی دونم...
با چشمان خیس خوابم می بره ...

مدیریت :نیسی

سرزمین رویا ها

" امسال همانند سال پیش زیباترین ملکه زیبایی و دختر شایسته سال اروپا بانویی روس است ، او دختریست مجرد ، که یکی از خواستگاران همیشگی اش ولادیمیر پوتین بوده است "
وای تو رو خدا ببینش ، این هم شد زیبا ! کجاش زیباست؟! . این شبکه ماهواره ای سال دیگه باید با من مصاحبه کنه ، تلویزیون رو خاموش می کنم .
الان دو ماهه ، هیجده ساله شده ام ، باید سال دیگه ملکه زیبایی این مسابقات باشم .
با وکیلم در برلین تماس می گیرم ... آقای پناهی وکیل سابق اقامت خواهرم سارا در آلمان و در حال حاضر  وکیل مهاجرت من است . تا به امروز از نزدیک ندیدمش اما از وقتی فهمیده من قصد مهاجرت به اروپا و آلمان رو دارم تمام سعی و تلاشش رو بکار گرفته تا این کار انجام بشه .
گوشی رو جواب میده و میگه : نتایج مسابقات رو دیدید ؟
میگم  : آره
میگه : اگر امسال اینجا بودید شما ملکه زیبایی اروپا می شدید .
میگم : سال بعد حتما خواهم شد
مکثی می کنه و شمرده و با تاکید میگه : سپیده جان،شما اول بیا اروپا...بقیه اش با من !
میگم : شما پیگیر باشید مسائل قانونی شرکت در مسابقات را هم پیگیری کنید ، تا آمدنم بی نتیجه نباشه من قصد ندارم مثل سارا بعد از چند وقت اقامت برگردم ایران سر خونه اول !
با این یادآوری به آقای پناهی می فهمونم که سابقه خوبی پیش خانواده ما نداره خودش موضوع حرف رو عوض می کنه و میگه : راستی...سارا خانم ، چی کار می کنه ؟
با لحنی تاسف آمیز می گم : سارا دنباله دوستاشه ، دانشگاه رو هم ول کرده
با زرنگی که شایسته آدمهای نالایق هست میگه : آهان...به سارا گفتم  آلمان بمون
دیگه نمی خوام باهاش ادامه بدم و بهش میگم :  آقای پناهی، بعداً باهاتون مفصٌل حرف میزنم، الان می خوام برم باشگاه
پناهی مثل کارشناس های آنچنانی میگه : سپیده جان ، هر باشگاه و هر استاد و هر غذایی برای ملکه زیبایی مناسب نیست ... سعی خودتو بکن زودتر بیای آلمان ... الان که دیگه مشکل سنٌی ات هم حل شده ؟
کوتاه میگم : آره دیگه مشکلی ندارم ... تا بعد ... بای

امروز اول باید برم باشگاه پیش شادی اینا بعدش هم نزدیکای ظهر برم موسسه مامانم
ببینم کلید ماشین کجاست ؟ آهان ... آره ... گذاشتمش روی میز کامپیوترم ... به طرف در میرم . در سرسرای ورودی میلاد پسر پیشکار بابام ، آقای اسفندیاری رو می بینم ازش متنفرم ... ایشش ... پسره جلف پررٌو !
از وقتی سارا باهاش بهم زده گیر داده به من ... از در زیر زمین می رم پارکینگ ... سوار ماشین ام می شم ... و دکمه کنترل در پارکینگ رو می زنم ،
میلاد که فهمیده دارم میرم بیرون نزدیک در پارکینگ شده و با لحنی بلند و زشت میگه : خوش بگذره سپیده خانم !
چیزی بهش نمی گم ، اصلاً بهش نگاه نمی کنم .


ساعت یک ربع به دوازده ست . حسابی خسته م ... شادی امروز خیلی سخت گرفت. به من میگه : ملکه ! گاهی هم سوگلی باشگاه... امروز میگفت : اگه تنبلی کنم کمر باریکم شکل و شمایلش رو از دست می ده ... میگه : بدنت باید همیشه رو فورم باشه

مامانم یک مؤسسه گردشگری داره که تور مسافرتی به خارج از کشور و داخل ایران رو سازماندهی می کنه . ساعت دوازده می رسم پیش مامانم .
ای وای باز این آقا کامران پیش مامانه ..،کامران جمشیدی رئیس گروه مترجمین مؤسسه است . هر وقت منو می بینه دائم میگه : چرا کلاس های زبان انگلیسی رو ول کردی چرا عصر ها نمیای کلاس های زبان ؟ و ...
به مامان و آقا کامران سلام می کنم .
مامان بوسم می کنه و میگه : عزیزم جایی نری با هم بریم پارت طلایی...
پارت طلایی رستوران مورد علاقه مامانه و به موسسه خیلی نزدیکه ...
آقا کامران به من میگه : سپیده یه استاد از انگلیس آوردیم برای بهتر شدن مکالمه بهترین شاگردان موسسه ، ده روز بعد از ظهرها بین ساعت شش تا هشت ، حتما بیا !
میگم : نه ممنونم نمی تونم بیام ! اگر برای زبان آلمانی بود خبرم کنید تا بیام .
میخنده و میگه : دختر بد .
دوست ندارم کسی به من طعنه بزنه اما خوب آقا کامران از کودکیم استاد زبان انگلیسی من بوده و گاهی یادش میره من بزرگ شده ام .
شماره بابا رو می بینم رو صفحه گوشیم .
بابا میگه امشب دیر میاد ، ازم می خواد که مواظب مامان باشم زیاد جوش نزنه فشارش می ره بالا خطرناکه .
خیلی از شب ها  بابا گرفتار اعضای پر حرف هیئت مدیره بانکه ، برای همین از من میخواد مواظب مامان باشم بابا میدونه که من مثل سارا سر به هوا نیستم .
راستش مامان سر جریان سارا و میلاد خیلی عذاب کشید آخه یه شب آقا میلاد ، سارا رو برده بود پارتی دوستش !
اون شب اینگار آسمان و زمین خراب شد رو سر مامان
فشارش حسابی رفت بالا ، قیامتی شد .
از اون به بعد رابطه سارا با میلاد سرد شد ، اما حال مامان خوب نشد ، هنوز هم گاهی حالش بد میشه و برای همینه که بابا نگرانشه .
حالا این میلاد بی شرم ، گیر داده به من ، نمی تونم تحملش کنم ، همین روزهاست که سر دمش رو حسابی بچینم .
توی فکرم که صدای مامان منو به خودم میاره ، مامان میگه : از گرسنگی دارم می میرم . تو راهروی اصلی موسسه آقا کامران رو می بینم که با یه پیرمرد ریش بلند لاغر اندام حرف میزنه ، فکر می کنم پیرمرد هندی باشه ، شاید هم پاکستانی ! چون صورتش سبزه است .



امروز رستوران خلوت تره ، بازم گارسون فضول ، حمیدرضا تا منو می بینه می پره سر میز ما ، وای گاهی مثل جن ظاهر میشه این رستوران ده تا گارسون داره اما این آقا مدام گیر داده به ما .
پارسال که برای اولین بار با مامان  اومدم اینجا ، لای هدیه فانتزی رستوران ، شماره گوشی همراهش رو نوشته بود و پایینش هم گفته بود منتظر شنیدن صدای زیباترین دختری که تا به حال دیدمش هستم .


ساعت 9 شب شده اما هنوز خبری از سارا خانوم نیست . مامان زنگ میزنه به گوشی سارا ، اما دوستش مریم پشت خطه ، به مامان میگه : سارا پشت رل هست ده دقیقه دیگه زنگ بزنید .
از وقتی مریم پاشو گذاشته تو زندگی سارا ، هر روز سارا از ما دورتر و دورتر شده . هر بار که مریم رو از نزدیک می بینم دهنش بوی گند سیگار میده ! پشت اون ظاهر همیشه بزک کردش شرارت موج میزنه ، خنده هاش آدمو یاد جادوگر کارتون زیبای خفته میندازه . موهاش همیشه مش شده است وای !... از این ظاهر های بدلی چقدر بدم میاد .
 

ساعت ده شب شده اما از سارا خبری نیست . مامان مثل یه مار زخمی به خودش می پیچه ، به من میگه : زنگ بزن ببین سارا کدوم گوریه .  
زنگ میزنم به سارا میگم : کجایی مامان از دست تو فشارش رفته بالا . سارا با خنده و کلماتی کشیده که مشخصه حالش سر جاش نیست و احتمالا مست کرده به من میگه باشه فضول بگو دارم میام و قطع می کنه .


ساعت 12 شب شده بابا کلید ماشین سارا رو ازش گرفت و گفت : دخترم زیاده روی کردی .
سارا به بابا گفت : سپیده مامان رو نگران کرده ، من که همش خونه ام !
واقعا که ، سارا اصلا خواهر خوبی نبوده و نیست . من نمی تونم مثل اون باشم . وقتی کم میاره به من میگه : از من ایراد نگیر ، خودت می خوای بری اروپا ، خودتو همه جا به نمایش بزاری ، بعد از من اشکال میگیری ؟!
سارا خانم ! شرکت در مسابقات انتخاب زیباترین دختر جهان رو " نمایش خود " لقب میده ! گاهی تو دلم میگم : کاش اصلا خواهر نداشتم


ساعت 2 شب شده میرم تو رختخواب و مرور میکنم اتفاقات و صداها و نگاه های امروز رو ... آره یه نگاه گذرا
چهره مسخره میلاد
چهره پیر مردی که با آقا کامران حرف می زد
چهره گارسون فضول
و آخرش هم نگاههای سارا خانم !


ساعت 9 صبح است وای ! ... سارا ماشین منو برده ! ... دیگه شورش رو درآورده ، به مامان زنگ می زنم
میگه : به بابا بگو
دارم منفجر میشم . آخه من چه جنایتی کردم که این سارا این بلاها رو سر من درمیاره ، زنگ میزنم به بابا
بابا هم شگفت زده شده میگه : دخترم نگران نباش خودم بعدا تکلیفش رو روشن می کنم ، میگه : کلید ماشین سارا بالای یخچال ، داخل سبد گلهای مصنوعی ست .


داخل ماشین سارا خیلی کثیفه روی صندلی های سفید ماشین لکه های قهوه ایی رنگ بزرگی دیده میشه خاکستر سیگار همه جای ماشین پخش شده ...
امروز کلی کار دارم اول باید برم باشگاه ، بعدش هم سفارت آلمان
.

مدیریت:نیسی