وقتی میگفت بعد از سه جلسه غیبت صفر میدهم... یعنی صفر میداد... اهی کشید و یک میلیمتر جلو رفت.ارنجش را به پنجره تکیه داد و سرش را به کف دستش... به رو به رو خیره بود... به ماشین ها... به ادم ها... و زندگی هایی که جریان داشت... حتی در میان این همه دود و غبار و الودگی....
__________________________________________________ ___________________________
-کی بهت اجازه داده بیای اینجا....و باز فریاد کشید:
-مثل احمقها اونجا نایست....این بار نعره زد:
-مگه با تونیستم کره خر....گورتو گم کن... و لگدی را به پهلویش زد و دررا بست.
ولی هنوز همانجا بود و لرزان به در بسته خیره شده بود.... پهلویش تیر میکشید...چشمهایش پر از اشک بود اما نمیبارید... از شدت بغض داشت خفه میشد... اما کاری نمیتوانست بکند...
روی زمین میخزید... درد پهلویش امانش را بریده بود... خودش را به دیوار رساند و به ان تکیه داد... نفس نفس میزد... بغض در گلویش چنگ انداخته بود.... نفسش بند امده بود... صداها در سرش میپیچید و تصویر ها همه در جلوی چشمم مثل یک فیلم به نمایش در می امدند....چشمهایش را بست... پلکهایش را محکم روی هم فشار داد ... اما تاثیری نداشت....هنوز میدید....با هر دو دستش گوشهایش را گرفت... اما باز هم میشنید...
میدید... میشنید... میدید...
نفسش به شماره افتاده بود... حس خفگی امانش را بریده بود... بغض داشت او را میکشت... چشمهایش میسوخت....در گوشهایش طنین زنگ یکنواختی می پیچید... کاری از دستش بر نمی امد...به چه کسی پناه می برد...چه کسی صدایش را می شنید... جز خدا... در دل نام خدا را فریاد زد...
__________________________________________________ ____________________________________________

فرزین اهسته زیر گوشش گفت:اوقور به خیر... میخواستی نیای اصلا....
سزاوار با اخم گفت:تقصیر اون چهار تا جونوره که اخرین نفر از مدرسه میان بیرون....
فرزین:خوب یه کلمه نمیتونی بهشون بگی یه کم زودتر بیان؟؟؟
سزاوار خواست حرفی بزند که در چشم در چشم اقبالی شد و سکوت کرد.
بعد از پایان کلاس اقبالی رو به سزاوار گفت:بمون کارت دارم....
فرزین اهسته زیر گوشش گفت:بیا تحویل بگیر...
بعد از خالی شدن کلاس رو به سزاوار گفت:خوب منتظرم...
سزاوار:منتظر چی استاد؟
اقبالی: یعنی میخوای بگی هیچ توضیحی برای دیر اومدنات نداری؟
سزاوار سرش را پایین انداخت و گفت:ببخشید استاد... سر کار میرم... تا برسم اینجا دیر میشه....
اقبالی: تو که از من نمیخوای بین تو و بقیه فرق بذارم؟؟؟میخوای؟؟؟
سزاوار همچنان شرمیگین پاسخ داد:نه استاد...
اقبالی:یک جلسه ی دیگه غیبت کنی... من شرمندت میشم... این جز قانون کار منه... و از روز اول تمام دانشجوهام روند کاری من و میدونن... این درس تخصصی توه... بهتر بگم.... در اینده هر چی بشی... مدیون همین درسی... پس بهت توصیه میکنم غیبت نکن... دیر هم نیا سر کلاس... و سرش را به سمت میز چرخاند و همانطور که دفترها و جزواتش را داخل کیفش میکذاشت گفت:من یه کلاس صبحم دارم... صبحا مشکلی نداری؟
سزاوار امیدوارانه به او خیره شد و پرسید: چه ساعتی؟
اقبالی:ساعت ده...
سزاوار لبخندی به پهنای لبهایش زد و گفت: عالیه استاد.... میتونم بیام؟؟؟
اقبالی:درسشون یک جلسه از شما جلوتره....خیلی مشکل نیست...میتونی از بچه ها بپرسی... منم کمکت میکنم...این ساعت و یه عمومی بذار... که بود و نبودت تاثیری نداشته باشه.... از هفته ی اینده ساعت ده... بدون تاخیر....فهمیدی سزاوار....؟؟؟ بدون تاخیر... حتی یک دقیقه....
سزاوار که از شدت ذوق به تته پته افتاده بود گفت:بل... بله... استاد..... ممنونم...واقعا ممنونم....
اقبالی لبخندی زد و با گفتن خداحافظ از مقابلش گذشت...
سزاوار بشکنی زد و یک دور دور خودش چرخید و گفت:ای ول.... حالا شد.... دیگه لازم نیست منت اون چهار تا انچوچک و بکشم....همینطور داشت برای خودش صحبت میکرد و بشکن میزد که دو دختر وارد کلاس شدند و سزاوار را متعجب و خیره خیره نگاه میکردند...
سزاوار که متوجه انها شد... شرمیگین سرش را پایین انداخت و گفت:سلام... خداحافظ...
دخترها هم همچنان با تعجب گفتند:سلام... خداحافظ...
و هر سه نفر با صدای بلند به این حالتشان خندیدند... سزاوار سری تکان داد و با لبخند و چهره ای باز از کلاس خارج شد....که سینه به سینه ی سمانه خورد.
سمانه با غیظ نگاهش میکرد.
سزاوار لبخندی زد و گفت:به به... بانوی من حالشون چه طوره؟
سمانه پوزخندی زد و گفت:مثل اینکه تو خیلی بهتری...
سزاوار:وقتی شما رو میبینم مگه میتونم بد باشم...
سمانه:از جلو راهم برو کنار که اصلا حوصله ات رو ندارم....و به سرعت از کنارش گذشت...
سزاوار به دنبالش راه افتاد....سمانه گامهایش را تند تر کرد و صدای پاشنه ی کفشش در فضای راهرو میپیچید....
سزاوار:سمانه چی شده؟؟؟چرا ناراحتی؟
سمانه حرفی نزد...سزاوار با حرص کیفش را کشید که موجب شد....سمانه بایستد ...سزاوار گفت:یه لحظه صبر کن مگه دنبالتن؟؟؟
سمانه با تمسخر نگاهش کرد گفت:اره.... یه ادم عوضی دنبالمه....
سزاوار به مسخره اطرافش را نگاه کرد و با لحنی بچگگانه گفت:ای جووونم... کوش اون ادم بده.... بزنم نفصش کنم؟؟؟
سمانه که از حرص قرمز شده بود گفت:مسخره بازی در نیار... دیگه هم دنبال من نیا.....و بند کیفش را از دست سزاوار ازاد کرد و تند تر از قبل به راه افتاد... و از او دور شد.
سزاوار زیر لب زمزمه کرد:به جهنم....
با چشم به دنبال فرزین گشت... اما نتوانست پیدایش کند.... خواست با موبایلش به او زنگ بزند که دید چقدر دستهایش خالی است... یاد کیف و کلاسورش افتاد که هنوز در کلاس بود ویادش رفته بود انها را بردارد...
بیخیال سمانه شد و به سمت کلاس بازگشت...ان دو دختر هنوز همانجا بودند...مشغول حل کردن یک سوال فیزیک...
یکی از انها گفت: اِ ... سلام....
سزاوار خندید و گفت:سلام از ماست خانم ها....
دیگری پرسید::شما اینجا کلاس دارید؟
سزاوار همانطور که داشت جزواتش را مرتب میکرد گفت:کلاس داشتم... تموم شده...
دختر اولی:با کی؟
سزاوار:با اقبالی...
دختر دوم: وای همون عصا قروت دادهه رو میگه که بهت گفتم... منم یه ترم باهاش گذروندم... خیلی سخت گیره...
سزاوار:نه بابا.... اتفاقا خیلی مهربونه... فقط یه کم جدیه...
دختر دوم:یه کم؟؟؟ شما یه کم و چقدر اندازه میگیرید؟؟؟مردک دیوانه است...
سزاوار:اون جوریا هم نیست...
دختر اول:ولی میگن خیلی خوب درس میده...
سزاوار سوتی زد و گفت:عالی.... مامان.... خدایی خیلی ناز درس میده....
دخترها به لحنش خندیدند و سزاوار هم لبخندی زد و خواست از انها خداحافظی کند که خنده روی لبهایش ماسید... سمانه جلوی در کلاس ایستاده بود و نگاهش طوفانی بود از سرزنش ها و شماتت ها و قهر و حرص...
با اخم از او رو برگرداند و رفت.. سزاوار اهی کشید به دنبالش دوید و گفت:سمانه صبر کن....ای بابا...
سمانه که اشک در چشمهایش جمع شده بود قدم هایش را تند تر کرد و سزاوار هم که به دنبالش می دوید...سمانه با شتاب از پله ها پایین میرفت و سزاوار هم دنبالش...
سزاوار:بذار برات توضیح بدم... به خدا اونطور که تو فکر میکنی نیست...
سمانه لحظه ای ایستاد و رو به سزاوار گفت:تموم شد... دیگه نمی خواد برام توضیح بدی... برو خوش باش... و رفت.
سزاوار خواست به دنبالش برود که منصرف شد و به نرده ی پله ها تکیه داد.
سزاوار خواست به دنبالش برود که منصرف شد و به نرده ی پله ها تکیه داد.
فرزین دستش را مقابل صورت او تکان داد و گفت:الو... کجایی؟؟؟
سزاوار بدون هیچ حرفی از کنار فرزین گذشت و سوار اتو مبیلش شد.
امین با صدای بلند فرزین را صدا زد و گفت:بیا اینجا ببینم...
فرزین اهسته به سمت اشپزخانه رفت و گفت:چی شده امین جون؟
امین با حرص گفت:امین جون و کوفت... این چه وضعشه؟
فرزین :خوب من چیکار کردم مگه؟؟؟
امین پیش دستی کپک زده ی کشک بادمجان را در دست فرزین گذاشت و گفت:می مردی بذاریش تو یخچال؟؟؟این جاش تو سینک ظرفشوییه؟؟؟ میخواستی بریزیش دور عین ادم میریختی بیرون.... الان هم لطف کن اون همه جونوری که زیر سینک جمع شده رو جمع و جور کن...فرزین نگاهی به سه مگسی که روی ظرف میچرخیدند و یک عالمه مورچه که ان اطراف درست زیر سینک ظرفشویی جمع شده بود و به این سو و ان سو میرفتند انداخت و اهی کشید...
امین پنجره را باز کرد بوی کپک و ترشیدگی در اشپزخانه می پیچید....غر زنان ادامه داد:دو روز تو این خونه نباشم... همه جا رو گند برمیداره....
سزاوار خواب الود از اتاق خواب بیرون امد ودر میان خمیازه پرسید:چه خبرتونه؟؟؟
فرزین:هیچی امشب اقا کشیک نیست... خراب شده رو سر ما....
امین با اخم به او خیره شده بود که رو به سزاوار گفت: این ادم نیست... تو نباید حواستو به این جمع کنی... بیا اینجا رو ببین شده پر جک و جونور....
سزاوار چشمهایش را مالید و گفت:اه.... خدا خفتون کنه داشتم خواب میدیدم... زرشک پلو با مرغ دارم میخورم...
امین پوزخندی زد و گفت:این صحنه رو ببینی تا عمر داری زرشک پلو با مرغ میشه واست زهرمار...
سزاوار کنجکاوانه به سمت اشپزخانه رفت...
سزاوار: اه چه بوی گندی.... این بوی چیه؟؟؟
امین:چه جوری شما تو این خونه زندگی میکنید... این شق القمر یه روز دو روز نیست... مال یک هفته پیشه که کشک بادمجون داشتیم... واقعا تو این مدت این بو رو حس نکردین؟؟؟ دِ اخه حساتونم مثل ادمیزاد نیست....
اما سزاوار چیزی نمیشنید فقط نگاهش به ان ظرف سیاه بود و ان سه خرمگس که دورش میچرخیدند.... بوی گندی که در مشامش پیچیده بود.... فرزین با دستمال داشت مورچه ها را جمع میکرد.... دو مگس و چند سوسک ریز هم انجا بود... صدای امین در سرش دور تر میشد... سر تا پا میلرزید... بوی تعفن.... عرق سرد.... دستهای یخ زده اش... تهوع داشت... بغضی سخت در گلویش پیچیده شده بود... سرش گیج میرفت...
امین صدایش زد... اما نشنید.... فرزین ایستاده بود و او را نگاه میکرد... اما حواسش نبود.... هنوز داشت به ان ظرف سیاه و کپک زده نگاه میکرد.... دیدش هر لحظه تار تر میشد...
امین بازویش را گرفت و تکانش داد... سزاوار یک قدم عقب رفت....بازویش را از دست امین بیرون کشید... امین و فرزین متعجب نگاهش میکردند.... و یک قدم دیگر... نفسش به شماره افتاده بود... سرش گیج میرفت.... گلویش میسوخت.... دهانش تلخ بود... لبهایش خشک شده بود.... داشت خفه میشد... یکی از ان مگسها دست از ان ظرف سیاه و کپک الود کشید... حالا داشت به سمت او می امد.... چقدر بزرگ بود.... صدای وز وزش چقدر بلند بود..... داشت کر میشد... حتی قدرت نداشت ان را پس بزند...هر لحظه به او نزدیک تر میشد.... نگاهش به نقطه ای نا معلوم بود.اما ان خرمگس بزرگ در میدان دیدش بود.... مگس مزاحم دست از سرش بر نمیداشت... جلوتر می امد.... وز وزش در گوشش می پیچید....سرش مثل سنگ سنگین بود.... دستهایش منجمد و سرد بود... عرقی برپیشانی و تیره ی کمرش نشسته بود...ان مگس مزاحم هر لحظه به او نزدیکتر میشد... از پشت پرده ی اشک بیشتر از قبل تار میدید و هجوم چیزی در گلویش....حالا...همه ی قدرتش را در پاهایش جمع کرد و به سمت دستشویی دوید....
امین هراسان به در می کوبید... فرزین پشت سرش ایستاده بود...
فقط عق میزد.... از ظهر چیزی نخورده بود که بالا بیاورد..... اشکها بی مهابا از چشمهایش سرا زیر بود.... دهنش شور میشد... می لرزید..... حالش خراب بود... کف دستشویی نشسته بود... به قطرات درشت اشکش نگاه میکرد... کاش میشد تمام وقایع را از ذهنش پاک کند...
ترانه در اتومبیل نشست و گفت: میشه جلوی یه سوپر نگه دارین... سزاوار سری تکان داد.
ترانه سی دی جدید ساسی مانکن را داخل ضبط گذاشت... صدایش را تنظیم کرد....ولوم را روی بیست گذاشت...
سزاوار داشت می مرد... کاش لا اقل همان تتلوی دیروزی را میگذاشت... از ساسی مانکن متنفر بود... نگاهی به ترانه انداخت که دستش زیر چانه اش بود و اهسته سر تکان میداد... از اینه به عقب نگاه کرد... پریناز کل اهنگ را حفظ بود و با خواننده همراهی میکرد... شمیم هم همانطور که با فکش کج کج ادامس میجوید... همراهی میکرد... حتی سحر هم که ساکت ترین و محجوب ترینشان بود.... سر تکان میداد... الان بود که بمیرد.. به خصوص که بعد از ساسی نوبت علیشمس بود که چرت و پرت بگوید.... داشت روانی میشد.... دستش راجلو برد و با حرص ضبط را خاموش کرد... هر چهار نفر نه به سزاوار به ضبط خاموش خیره شدند و بعد از لحظه ای سزاوار با قیافه ای حق به جانب گفت:سرم رفت...
ترانه بی توجه به حرف او دستش را جلو برد تا ضبط را روشن کند... سزاوار ماشین را نگه داشت... باید تکلیفش را با انها یکسره میکرد... در این دو ماه به اندازه ی کافی اعصابش را متشنج کرده بودند.چهار دختر بچه که هر کدام به تنهایی میتوانستند اعصاب یک لشگر ادم را ویران کنند.
دخترها متعجب به او نگاه میکردند... چهره ی هر کدامشان حالت تدافعی و تهاجمی را باهم داشت... کافی بود حرفی بزند تا این چهار نفر با ان نگاه های خیره و لحن جیغ جیغویشان به او حمله کنند...
سزاوار نفس عمیقی کشید و گفت:چیه؟
ترانه با همان لحنی که فکرش را میکرد تند و عصبی پرسید:چرا نگه داشتید؟
سزاوار نفس عمیقی کشید.... حالا وقت حساب کتاب نبود، یکی از ابروهایش را بالا برد حق به جانب و موزیانه لبخندی به لب اورد و گفت:خوب مگه نخواستید جلوی یه سوپر نگه دارم.... با دستش به سوپر اشاره کرد و گفت:اونم سوپر...
انگار باد ترانه خالی شد و وا رفت... چهره اش از هر لحظه دیدنی تر بود.... حتی از وقتی که میخواست اسم ان خرگوش سفید را به زبان بیاورد... اخم نکرده بود فقط بهت زده بود و بوی سوختگی بینی اش کل فضای ماشین را پر کرده بود.
سزاوار با لبخند فاتحانه ای گفت:منصرف شدید؟حرکت کنم...
ترانه با حرص در را باز کرد........ انقدر محکم که در با صدا به جدول کنار خیابان برخورد کرد.اگر ماشین اقای نعمتی ان مرد محترم و دوست داشتنی بود ناراحت میشد... اما این پسر روانی ارزش نداشت برایش دل بسوزانی...
سزاوار ناراحت شد... حداقل انتظار یک ببخشید را داشت، از ماشین پیاده شد تا ببیند چه بر سر در بیچاره امده است...ترانه با دو بسته پفک و چیپس بازگشت... سزاوار کنار در ایستاده بود.... ترانه نگاهی به پایین در انداخت.... بدتر از ان چیزی بود که فکرش را میکرد... در بد جوری خراشیده شده بود... یک خراش ده سانتی به اضافه ی یک فرو رفتگی... سرش را بالا گرفت... اب دهانش را فرو داد...
نمیخواست اینطور بشود....
سزاوار هم مستقیم به او خیره بود.... ترانه کمی من من کرد و در اخر با صدای مرتعشی گفت:ببخشید...
سزاوار اهی کشید : خواهش میکنم... ایرادی نداره....
ترانه با حرص شارژ ایرانسل و چیپس و پفک را در اغوش به قول خودش ان سه کله پوک انداخت چیزی نگفت.
تمام ذهنش پر بود از سوال...
-حالا چه غلطی بکنم؟؟؟ بیچاره.... دلم واسش سوخت.... مرده شور تو اون هیکل و دست نحست و ببرن.... خوبه بابا همیشه میگه دستت سنگینه.... خوب مگه تقصیر منه... اون واسه چی اینقدر لب به لب با لبه ی جدول پارک کرد.... سر تخته ببرنت.... ای خدا... حالا چیکار کنم....
زیر چشمی به او خیره شد... در چهره اش هیچ چیز نبود.... مثل همیشه سرد و بی روح و خشک و جدی به رو به رو خیره شده بود...
باید حرفی میزد... باز هم باید عذرخواهی میکرد.... او که فقط یک دانشجوی ساده بود... این ماشین برای خودش بود؟ نبود... اگر از انهایی باشد که ماشین کرایه میکند چه؟؟؟؟ یعنی ماشین برای خودش نیست.... یعنی باید دو برابر خسارت بدهد...
ای وای... او که فقط یک دانشجوی ساده است...
باید چیزی میگفت.
ترانه:اقای سزاوار...
سزاوار دنده را عوض کرد و گفت:بله؟
لحنش عادی بود.... نبود....ترانه نفهمید عصبانی هست یا نه.... با این حال پس از کمی سکوت گفت:من خسارتشو میدم... فردا صبح اول وقت...
سزاوار مهربان تر گفت:عرض کردم... اشکالی نداره....
ترانه:نه ... اخه... ببخشید... خیلی بد شد....
سزاوار از ان لبخندهایی زد که بچه ها دلغشه میگرفتند.... رو به ترانه گفت: فدای سرتون...
از چهره اش شیطنت می بارید...
ترانه پوزخندی زد و در دل گفت:بیا بهشون رو میدی پسرخاله میشن... دماغش را بالا داد وبه روبه رو خیره شد و گفت:فکر کنم صد تومن کافی باشه...
سزاوار: شما میخواین به من کمک کنین؟
ترانه:میخوام خسارتی که بهتون وارد کردم و جبران کنم....
سزاوار : میتونم یه لحظه گوشه ی خیابون پارک کنم؟
ترانه به عقبی ها نگاهی انداخت و سری به نشانه ی مثبت تکان داد.
سزاوار بعد از اینکه اتومبیل را نگه داشت به در تکیه داد و طوری نشست تا همه در مسیر نگاهش قرار بگیرند... لبخند ی زد.. الان بهترین فرصت بود... با ملایمت گفت:شما بیشتر از اینا به من خسارت وارد کردید...
ترانه باز حالت تدافعی به خودش گرفت و پرسید: چه خسارتی؟ ما همیشه مراقب بستن و باز کردن درها هستیم....
سزاوار خنده اش گرفته بود... اهسته تر گفت: منظورم اون نبود.... من دانشجو ام...
پریناز فوری میان حرفش پرسید: چه رشته ای؟
سزاوار: معماری...
شمیم: ارشد؟
سزاوار لبخندش را فرو خورد و گفت:کارشناسی...
ترانه و سحر ساکت بودند... و پریناز و شمیم عجیب در فکر فرو رفته بودند...
سزاوار حس ادمی را داشت که وارد چت روم شده است... اشنایی ها با همین عناوین شروع میشد.خنده اش گرفته گفت.
سحر هم به حرف امد و گفت:خوب بعدش...
سزاوار:اهان.... داشتم اینو میگفتم.... من دانشجو ام... سه روز در هفته صبحا کلاس دارم... که یه روزش درست شد و موند دو روز دیگه... یعنی شنبه ها و دوشنبه ها... اگه لطف کنید... تا هفت همتون سوار بشید و من برسونتمون به کلاس هشت صبحم میرسم... الان دو ماهه یا غیبت میخورم.... یا دیر میرسم....
نگاه خواهشمندش را به سمت انها دوخت و گفت:اگه ممکنه صبحا من زودتر بیام دنبالتون.... فقط دو روز...
ترانه نگاهی به عقبی ها انداخت و گفت: راستی اسمتونو نگفتین...
انگار حتما باید باج بدهد تا انها قبول کنند... لبخندی زد و گفت:سزاوار...
ترانه خواست سرش جیغ بکشد که سزاوار دوباره گفت:سورن ِ سزاوار...
پریناز خودش را روی شمیم انداخت... و جیغ خفیفی کشید.... لبخند محوی روی لبهای ترانه بود... شمیم ذوق کرده بود... سحر هم چشمکی به ترانه زد...
ترانه لبخندش را فرو خورد و گفت: من یه چیزی بگم ، بهتون بر نمیخوره؟؟؟
سورن: نه بفرمایید...
ترانه:شما خیلی خشک و جدی هستید... راننده ی قبلی ما خیلی مهربون بود... اجازه ی ضبط روشن کردن و بهمون میداد و خلاصه خیلی خوب بود دیگه... ولی شما...
سورن: اقای باقری چیزای دیگه ای میگفتن...
پریناز:اقای باقری چی میگن... سی دی گذاشتن و بگو بخند ممنوعه... اصلا به اقای باقری چه مربوطه؟
ترانه: اصلا از کجا میفهمن؟؟؟
شمیم:ما میتونیم دوستانه رفتار کنیم.... اقای نعمتی خیلی محترم در عین حال شوخ و مهربون بودند.... تازه اهنگ های جدیدو ما از ایشون میگرفتیم...
سورن : خوب من باضبط و اهنگ مشکلی ندارم... فقط....
ترانه:فقط چی؟
سورن: از ساسی مانکن متنفرم....
ترانه: میتونیم همفکری کنیم... در رابطه ی دوستانه حرف اول و همفکری میزنه....
شمیم:چه خواننده هایی و دوست دارین...
سورن: اهل رپ هستین؟؟؟
پریناز طبق عادت جیغی کشید و گفت:ما عااااشق رپیم... شمیم جلوی دهانش را گرفت.
سورن خندید و گفت: یک هفته سلیقه ی من یک هفته سلیقه ی شماها.... قبول....
هر چهار نفر گفتند:قبول...
سورن گفت:خوب بریم... راستی... من اسم شماهارو نمیدونم؟
ترانه:من یوسفی هستم... به پریناز اشاره کرد : پارسا... به سحر: کریمی.. در اخر شمیم:دهکردی... و خندید.
سورن ماشین را روشن کرد و ادایش را دراورد و گفت:اِ... اینجوریه.... این که نشد رابطه ی دوستانه.... دارین تلافی میکنین....
ترانه و بقیه خندیدند و خودشان را معرفی کردند.... هرچندکه سورن میدانست اسمهایشان چیست... حالا رفتارهایشان شکل بهتری گرفته بود.
چه زود صمیمی شده بودند.
ترانه حین پیاده شدن گفت: من فردا ساعت چند وایسم؟؟؟
سحر گفت:من اولین نفر سوار میشم... شیش و نیم خوبه؟؟؟
سورن:عالیه...
شمیم:منم شیش و سی و پنج دقیقه...
پریناز:منم بیست دقیقه به شیش... رو به ترانه گفت: فردا یه ربع به شیش سوار شو... یادت نره ترانه...
ترانه غر زد:خیلی زوده... درهای مدرسه هم بسته است...
سورن نگاه دریایی پر خواهشش را به او دوخت و گفت:فقط دوروزه... یه روزشم که رفته... فردا دوشنبه است...
ترانه شکلکی دراورد و در را بست و گفت:تا فردا یه ربع به شیش... خداحافظ...
سورن بالبخند گرمی خداحافظی کرد و در پیچ کوچه پنهان شد...
اما ترانه هنوز ایستاده بود... در دایره ی لغات ذهنش به دنبال معنای سورن میگشت.
باز هم همان نگاه و همان لبخند... کنار پنجره ی تمام قدی ایستاده بود و او را زیر نظر گرفته بود... مثل همیشه... مثل همه ی وقتهای دیگر...
سحر اصلا حواسش نبود... حمیدرضا او را نگاه میکرد... از روز اولی که به این محل امده بودند... از همان روز ذهنش در گیر اوشده بود... خیلی زیبا نبود... اما رفتار و متانتش.... شرم و حیای دوست داشتنی اش... خودش بدون انکه بداند تا مدتها کشیکش را میکشد... بعدها فهمید چرا... دوستش به او گفته بود گرفتار شدی...حالا میدانست که چه وقت می اید و چه وقت میرود.... مادرش با مادر او سلام و علیک داشت و خودش با برادرش ... خیلی صمیمی نبودند... اما گرم از احوال هم میپرسیدند.
به نظر پدرش مادر سحر مردی بود برای خودش... سحر بهترین دختریبود که میشناخت.
اهی کشید و پرده را رها کرد تا باز همه چیز را بپوشاند.
ترانه روی دفتر کتابهایش پهن شده بود.حوصله ی درس خواندن را نداشت... ساعت 9 شده بود و پدر و مادرش هنوز نیامده بودند.
تلفن دور بود و گرنه به موبایلشان زنگ میزد.
اهی کشید و به کتاب فیزیکش خیره شد... باید تمرین های اخر فصل را در دفتر مینوشت... صورت سوال را نوشته بود... حلش هم فردا کپ میزد(کپی میکرد)...
یک ساعت دیگر هم گذشت... بالاخره صدای چرخش کلید را در قفل در شنید... نفسی از سر اسودگی کشید و از اتاق بیرون امد.
ترانه:سلام...
مادرش که از خستگی رو ی پا بند نبود... سری تکان داد و مانتو و مقنعه اش را در اورد و روی مبل انداخت... و خودش به اتاق خواب رفت.
پدرش از مادر خسته تر بود... حتی در جواب ترانه سرش را هم تکان نداد او هم به اتاق خواب رفت و سکوتی بدتر از چند لحظه پیش خانه را فرا گرفت.