ساعت هنوز شش نشده بود که از خواب بیدار شد.
شیدا دست و پایش را جمع کرده بود... موهایش روی صورتش ریخته بود و دهانش نیمه باز بود.شمیم پتو را رویش کشید...در خواب عاشق این خواهر کوچک و فسقلی بود... ولی فقط در خواب...
بعد از مسواک و شست و شوی صورتش با صابون خرچنگ ...جلوی موهایش را اتو کشید ... از دستشویی بیرون امد.کتری را پر از اب کرد و به اتاقش بازگشت... بی سر و صدا وسایلش را مرتب کرد.
مادرش تازه از خواب بیدار شده بود...
اهسته پرسید:شمیم... ساعت تازه شیش و نیمه که...
شمیم:سلام...
مادرش:علیک سلام.... چرا اینقدر زود بیدار شدی...
شمیم:امروز راننده سرویسمون زود میاد... امروز و شنبه... بخاطر همین... من رفتم... خداحافظ...
مادرش:شمیم تو راهرو وایسا اگه دیدیش بعد برو پایین...
شمیم :باشه... خداحافظ...
مادرش:به سلامت...
قیافه ی ترانه دیدنی بود... مقنعه اش کج بود... دگمه های مانتویش پایین و بالا بسته شده بود...یک استین مانتویش پایین و دیگری بالا بود... زیپ کیفش هم باز بود...بند کتونی هایش را هم نبسته بود... در میان خمیازه سلامی گفت.
سورن با لبخند گفت:ببخشید... میدونم سخته...
ترانه حرفی نزد چون نشنید... سرش را به شیشه تکیه داد و به خواب رفت.
سورن مقابل مدرسه نگه داشت... ساعت هفت و پنج دقیقه بود... پریناز در جلو را بی هوا باز کرد ... ترانه نزدیک بود به بیرون پرت شود...ا زخواب پرید... داد زد:مامان...
شمیم:خل و چل... ما الان جلوی مدرسه ایم...
ترانه گیج گفت:هان؟
سحر دستش را کشید و گفت:پیاده شو...دیگه... بجنب ...اه....
ترانه چشمهایش باز تر شد... از ماشین پیاده شد و گفت:خداحافظ.
سورن با خنده خداحافظی کرد.
سحر با حرص گفت:ابرو برامون نذاشتی.. دختر دیوونه...
شمیم:من یکی که اب شدم....رفتم تو زمین...
پریناز: خاک تو سرت کنم ترانه.... تو دیشب نخوابیدی مگه؟
ترانه کیفش را روی زمین میکشید... بند کفشش زیر پایش رفت و نزدیک بود سکندری به دیوار بخورد... پریناز دستش را گرفت و شمیم هم کیفش را...
سحر مقابلش ایستاد و همانطور که دگمه هایش را درست می بست گفت: مشکل تنفس داری یا گوارشی؟؟؟
شمیم:جفتش...
پریناز: حالیته چه کار کردی؟
ترانه به زور گفت:چی کار کردم... لحنش مثل معتاد ها بود...
پریناز:از اولش خرناس کشیدی تا اخرش که رسیدیم....
ترانه باز به زحمت گفت:همین...
شمیم:کاش فقط همین بود... دیشب شام چی خورده بودی؟
ترانه چشمهایش را باز تر کرد... حالا راست ایستاده بود... کیفش را از شمیم گرفت و روی شانه اش انداخت... خمیازه ی بلند بالایی کشید و گفت: الویه...
پریناز:اره من حدس زدم... قاطیش بو کالباسم میومد...
سحر:صبح دستشویی نرفتی؟
ترانه کش و قوسی رفت و گفت: وقت نشد....
شمیم:میدونی چه غلطی کردی؟
ترانه:نه...
سحر: بسه دیگه شمیم...
ترانه کنجکاو پرسید:چی شده؟؟؟
سحر:هیچی بیخیال...
ترانه:نه... بگو... چی شده...
سحر:هیچی یه اتفاق طبیعی افتاده... اینا زیادی شلوغش میکنن....
ترانه:خرناس کشیدن و میگی؟
پریناز:کاش فقط همون بود...
ترانه مستاصل پرسید:جریان چیه....
سحر به پریناز چشم غره ای رفت و ملایم به ترانه گفت:ادم وقتی خوابه که چیزی حالیش نیست...
ترانه هنوز به پریناز خیره نگاه میکرد...
شمیم دستش را جلوی ترانه تکان داد و گفت:هوووی... نرو تو هپروت... یا خودش میاد یا نامه اش... و هر سه نفر همزمان گفتند:یا اگهی ترحیمش... و خندیدند... اما ترانه هنوز داشت با بهت به انها نگاه میکرد.
سحر:چته؟خوبی؟
ترانه: میگین چه غلطی کردم یا نه؟
شمیم:بابا بیخیال...
پریناز:اصلا شاید نشنیده باشه...
ترانه:چیو؟
سحر:اره.... من خودم نشنیدم.... بو هم که ازبیرون اومد...
شمیم: مگه پنجره باز بود...
پریناز سقلمه ای به شمیم زد و شمیم گفت:اهان... اره من پنجره باز کردم....
سحر بی هوا گفت:تو که وسط نشسته بودی... و لبش را به دندان گرفت.
ترانه سرخ شد و بعد سفید....با صدای لرزانی گفت:چرا بیدارم نکردین...
شمیم:به خدا سحر بار اول صدات زد... تو غرق خواب بودی....
همانطور مات و مبهوت گفت:مگه چند بار بود....
سحر از پشت موهای شمیم را کشید و پریناز گفت: دو بار... ولی من مطمئنم هیچکدومشو نشنیده... اخه ما زدیم زیر سرفه.... نشنید ترانه...
ترانه همانجا روی زمین نشست و سرش را میان دستهایش گرفت.
سحر به تک تکشان چشم غره رفت و روی زمین نشست و گفت:ترانه... عزیزم... بابا بیخیال.... فدای سرت... مطمئنم نشنیده.... ترانه خله... ببینمت عزیزم.....
ترانه همچنان شانه هایش میلرزید.... سحر سرش را بالا گرفت. صورتش مثل لبو سرخ شده وبود و غش غش میخندید...
شمیم متعجب گفت:بابا تو خیلی خلی...
ترانه که از خنده اشکش در امده بود گفت:صبح چه صحنه ای و از دست دادم.... وای دختر.... قیافه ی سورن چه مدلی بود؟
پریناز:خاک بر سرت...
سحر:واقعا که... ما رو بگو فکر کردیم ناراحت میشی...
ترانه همچنان میخندید و گفت:ناراحتی واسه ی چی؟ خوب خواب بودم .نفهمیدم.... از قصد نبود که....
شمیم:اگه ما بودیم خودمونو میکشتیم...
ترانه:واسه ی چی.... بابا بیخیال... خیلی بهتون خوش گذشته صبح... موسیقی زنده ی عطر اگین.... سورن عاشقم میشه... و باز پقی زد زیر خنده...
پریناز:چه سورن سورن هم میکنه... تا دیروز اسمشو نمیدونست حالا عاشق شده...
ترانه:نه گلم عشق من کس دیگه ایه... ولی خوب سورن هم ای... در قلب ما جا دارد...
شمیم:پارکینگه... قلب که نیست...
پریناز:انباری... پارکینگ چیه؟هرچی ات اشغال و ادم بیخوده ریخته تو قلبش...
ترانه:ای بابا طالب و که خودتون معرفی کردید...
سحر:به سلامتی قبولش کردی؟
ترانه:ای جووونم.... اره.... وای سحر خیلی ماهه...دستت درد نکنه ایشالا با یه رفتگر باهات جبران میکنم....
سحر:گمشو... واسه ی خودت جبران کن...
ترانه:چند روز پیش رفتم دیدمش...
پریناز خندید و گفت:اخرشم تو رفتی پیش قدم شدی.... ای داد بر من...
ترانه پشت چشمی نازک کرد و گفت:میذاری بگم یا نه؟
شمیم:بنال....
ترانه:قد دو متر.... چه بلند سحر... صورتش برونزه... بود...
شمیم:اینا رو که خودمون میدونستیم ای کیو...
ترانه:خوب تیپشو نگم؟
پریناز: بذار من بگم.... یه جین پلیسه ای با پیراهن بنفش...
ترانه باز چشم غره رفت و گفت:طالب من بد سلیقه نیست...تیپ دیروزشم خیلی قشنگ بود...
سحر:خوب چی پوشیده بود طالب تو...
ترانه دستشهایش را جلوی سینه در هم قلاب کرد و با لحنی رویایی گفت:یه زیرپوش سفید... با یک شلوار کردی مشکی.... پاچه هاشو داده بود بالا و داشت گل لقد( لگد) میکرد.... لحظه ای هر چهار نفر ساکت به هم خیره بودند... و کمی بعد همه با صدای بلند خندیدند.
امین:نمیخوای بری؟
سورن:ساعت دو و نیم تعطیل میشن...
امین نگاهی به فرزین که طبق معمول همیشه مشغول خورد کردن پیاز بود انداخت و رو به سورن اشاره ای کرد.
سورن سری به معنای نفهمیدن تکان داد و امین کلافه چشم غره ای به سورن رفت و رو به فرزین گفت: چه اشکی راه انداختی؟
فرزین دماغش را بالا کشید و گفت:پیازاش خیلی تنده...
امین به سمت سورن رفت و اهسته زیر گوشش گفت:از دیروز تا الان تو خودشه... شهاب هر کاری کرد نتونست از زیر زبونش حرف بکشه...
سورن به امین نگاه کرد و گفت:لابد دوباره حال مادرش بد شده...
امین شانه ای بالا انداخت و سپس به ساعت دیواری خیره شد و گفت:خوب من دیگه بیاد برم...
فرزین با صدایی گرفته ای پرسید:ناهار نمیمونی؟
امین اشاره ای به سورن کرد و رو به فرزین گفت: از پیاز صدات گرفته؟
فرزین سرش را پایین انداخت و بی توجه به حرفش مشغول کارش شد.
امین به اتاق خواب رفت و کمی بعد از سورن و فرزین خداحافظی کرد سپس خانه رابه مقصد بیمارستان ترک کرد.
سورن مقابل فرزین نشست... نگاهش به چهره اش بود... پسری با صورتی سبزه و چشم وابروی مشکی... اندام ورزیده ای داشت... حتی وقتی برای اولین بار او را دیده بود در دل گفته بود:عجب هیکلی...
ذهنش به همان روزها پر کشید.
تازه به این خانه نقل مکان کرده بود... کامیون بزرگی که وسایلش را حمل میکرد مقابل پارکینگ نگه داشت.
راننده سر کارگر هم بود... با اشار ه به دو پسر جوان گفت:زود دست بجنبونین تا ظهر تموم بشه...
سورن هم به کمکشان امد اما از پس بلند کردن یخچال و گاز بر نمی امد... ان روزها لاغر تر از حالایش بود.
فرزین را اولین بار در جمع همان دو کارگر دید... پسری هم سن و سال خودش که یک تی شرت جذب مشکی به همراه جین رنگ و رو رفته ی ابی پوشیده بود... کمربند کلفت قهوه ای به کمرش بسته بود.... و یک تنه یک تخته فرش دوازده متری را بلند کرده بود.
تمام ذهنش حول این بود که او چه قدر قوی است... حتی قویتر از ان پسر دیگر... وقتی دید چطور اجاق گاز را به تنهایی بر کمرش گذاشت فکش به زمین خورد... مات و مبهوت به او که جدی و اخم کرده وسایل را به داخل خانه می برد خیره بود... ان پسر دیگر اصلا کار نمیکرد... کنار راننده ایستاده بود و سیگار دود میکرد ... ازراننده ی کامیون ان مرد شکم گنده هم بعید بود که از پس یک لیوان اب بلند کردن بر بیاید چه برسد به وسایل سنگینی مثل اجاق گاز و ماشین لباس شویی...
وارد خانه شد... نگاهی به اثاثیه ی در هم و برهم انداخت... با ان دو فرش چه میکرد... یا این تابلو ها ی کوبلن... یامیز تلویزیون... در صورتی که هنوز تلویزیون نداشت... کلافه از میانشان گذشت.... پسر جوان در اشپزخانه ایستاده و سرش را به دیوار تکیه داده بود.
سورن از او پرسیده بود:حالت خوبه؟
پسر جوان:ممکنه یه لیوان اب به من بدید...
سورن:البته...
وبه سمت جعبه ای که روی اُپن بود رفت... یک لیوان از ان بیرون اورد... باید به فکر دم کردن چای می بود... اما گازش را که وصل نکرده بودند....
به سمت ظرفشویی رفت... اب را که باز کرد... با چند صدای ناهنجار... مایع قهوه ای رنگی از شیر بیرون زد که هیچ شباهتی به اب نداشت...
سورن مستاصل به او خیره شده بود و گفته بود:می بینید که...
مرد جوان هم لبخندی به رویش پاشیده بود و گفت:مهم نیست... و همان لحظ صدای مرد راننده بلند شد: اکبر کدوم گوری موندی تو... بجنب ظهر شد...
و پسری که اکبر خطاب شده بود با سرعت از اشپزخانه بیرون رفت.
سورن اصلا از لحن ان مردک شکم گنده خوشش نیامد... او هم از اشپزخانه بیرون امد و به حیاط رفت.
هنوز راننده و پسر جوان دیگر مشغول صحبت بودند.به ظاهرشان خیره شد... پسر جوان که ابروهای پیوسته اش بی شباهت به ابروهای راننده نبود حدس زد که رابطه ای مثل پدر و فرزندی میانشان باشد ...
راننده پرسید:یه چایی نمیخوای به ما بدی؟
سورن در دل گفت:نه اینکه خیلی کار میکنید... عرق ریختید... سکوت کرد.
راننده:هووو ی... عمو.... با تو اما....
سورن با غیظ پاسخ داد: گازم وصل نیست...
راننده هم با حرص از او رو برگرداند باصدای بلندی سر اکبر فریاد کشید: د... بجنب دیگه... حیف نون...
یک ساعت از ظهر گذشته بود... اخرین جعبه را اکبر روی اُپن گذاشت.
سورن با لبخند گفت:خسته نباشی...
اکبر هم لبخندی زد و گفت:سلامت باشید...
راننده:خوب جوون این حساب کتاب ما رو بکن که بریم....
سورن به سمت او رفت و پرسید:چقدر باید بدم؟
راننده لبخند مرموزی زد و همانطور که چانه ی ته ریش دارش را میخاراند با لحن کوچه بازاری گفت:مزنه اش که هشتاد تومنه... ولی شوما... هفتاد و پنج بده خیرشو ببینی...
چشمان سورن ده تا شد... مرد با خودش چه فکری کرده بود.... او از پشت کوه امده؟؟؟
سورن در سکوت دست در جیبش کرد و یک تراول پنجاه هزار تومانی به دست راننده داد.
راننده که در ابتدا خوشحال بود و فکر کرده بود گیر چه ادم نادانی افتاده که بی چک و چانه مبلغ رابه او پرداخته است...ناراحت از اینکه چرا قیمت را بالاتر نگفته ... وقتی فقط همان چک پول را لمس کرد... اخمهایش در هم رفت و پرسید:بقیش؟؟؟
سورن: مگه بقیه هم داره؟
راننده : یعنی چیه؟حساب ما شده هفتاد و پنج تومن....
سورن: حساب؟منظورتون چهار ساعت بار خالی کردنه؟؟؟
راننده: ببین عمو داری بازی در میاری... قرارمون از اول همین بود....
سورن:مگه من با شما قراری گذاشتم... من از شما پرسیدم که چقدر میگیری... گفتی ضرر نمیکنی...
راننده میان کلامش امد و گفت:حالا هم میگم... به جون شوما زیاد نگفتم... ِرنجش اینه.... میخوای برو از هر کی که دلت خواست بپرس .... تازه خیلی باهات خوب حساب کردم...
سورن با همان خونسردی پاسخ داد: من بیشتر از این نمیتونم بپردازم.... شرمنده...
راننده داد زد:غلط کردی پول نداشتی اومدی... کامیون کرایه کردی... کارگر گرفتی...
سورن با خونسردی پاسخ داد:به احترام موی سفیدتون چیزی بهتون نمیگم...
راننده داد زد: تو غلط میکنی بخوای به من حرف بزنی... جوجه....
سورن: همینم از سرتون زیاده اونم بخاطر عرق روی پیشونیتون ... بعد در دل خندید... این مردک که کاری انجام نداده بود.
راننده از حرص سرخ شده بود... دندان گرد تر از این حرفها بود.... میدانست رقمی که گفته زیاد است و رقمی هم که پرداخت شده زیاد... با این حال گفت: از عرق کارگر جماعت خجالت بکش که پولشو هاپولی میکنی...
سورن لبخندی زد و گفت:کارگر جماعت.. نه راننده جماعت....
راننده هر لحظه سرخ تر میشد...
سورن نگاهش به اکبر افتاد.... با تبسمی بر لب به او خیره شده بود.
راننده به همراه پسر جوان و اکبر از خانه خارج شدند... سورن به احترام اکبر تا دم در بدرقه شان کرد...
در حیاط را بست.... صدا ی راننده را شنید: کنس بد بخت...
سورن پوزخندی زد:کی به کی میگه... و وارد خانه شد.... اما خودش هم نمیداست... چرا پشت پنجره ایستاد و به مناظره ی او و راننده خیره شد.... حتی پنجره را کمی باز کرد که صدایشان را بشنود.
راننده دست در جیبش کرد... چک پول را در جیبش گذاشت و از کیف پولش چند اسکناس کهنه بیرون اورد.رو به اکبر گفت:بیا اینم سهم تو...
صدای اکبر را شنید که گفت:فقط هشت تومن اقا کریم؟
راننده که اکبر ، کریم صدایش زد ... اخم کرد و پرسید:پس چقدر؟
اکبر با تته پته گفت: من... من... مادرم مریضه... باید براش دارو بخرم... این... این... این خیلی کمه....
راننده نفس عمیقی کشید و گفت:بیا اینم دو تومن دیگه... بسه؟ می بینی که چه ادم گندی بود... جغله چهار ساعت از هممون کار کشید و اخرش شد این... برو به سلامت...
فردا شیش صبح تو انبار منتظرتم....عزت زیاد... و صدای استارت کامیون و گاز دادن و رفتن راشنید. ولی نگاهش به اکبر بود که وسط کوچه ایستاده بود و و باد ارامی در لابه لای موهایش رفت و امد داشت.
سورن به سرعت از خانه خراج شد....اکبر با گام هایی خسته به سر کوچه نزدیک شد....سورن به سمتش دوید و گفت:وایستا....
اکبر متعجب پرسید:طوری شده؟
سورن:من ناهار نخوردم... ناهارو با هم بخوریم؟
اکبر از این دعوت بیشتر متعجب شد...
سورن گفت:خیلی کلاش بود... همه رو ازت چاپید...
اکبر اهی کشید و گفت:همیشه همینطوره....
سورن:من ناهار تنهایی بهم مزه نمیده... ولی دروغ میگفت.... سالها بود تنها زندگی میکرد.
اکبر لبخندی زد چیزی نگفت،سورن دستش را گرفت و گفت:این نزدیکی ها یه رستوران هست...
و با هم سمت رستوران حرکت کرده بودند.
و از اکبر پرسیده بود:
-اهل کجایی؟
-بوشهر...
-چند سالته؟
-بیست و سه...
سورن لبخندی زد و گفت:از من سه سال بزرگتری...
اکبر هم با لبخندی پاسخ داده بود:فکر میکردم بیشتر بزرگتر باشم...کمی بعد باز سورن پرسید:
-از کارت راضی هستی؟
بعد از لختی سکوت... سرش را به نشانه ی منفی تکان داد.
-اصلا چرا اومدی تهران؟
-اومدم سر کار... مادرم مریضه...
-پدرت؟
-وقتی بچه بودم فوت شد...
-چند تا خواهر و برادری؟
-منم و خواهرم... البته اون ازدواج کرد... رفت... مادرمم واسه ی جور کردن جهاز اون خودشو به این روز انداخت.... اونقدر کار کرد که از پا افتاد....
-تو تهران کسی یا جایی و داری؟
-نه...
-پس کجا زندگی میکنی؟
-مسافر خونه ...
-کجاست؟
-خیابون... بلدی؟
بلد بود... خودش انجا خوابیدن را تجربه کرده بود... اهی کشید و گفت:نه... و همان لحظه غذاهایشان را روی میز گذاشتند.
بلد بود... خودش انجا خوابیدن را تجربه کرده بود... اهی کشید و گفت:نه... و همان لحظه غذاهایشان را روی میز گذاشتند.
سورن در حین غذا خوردن چیزی نپرسید...اکبر هم چیزی نگفت.بعد از ناهار...
سورن گفت:اخیش.... از دیشب تا حالا هیچی نخورده بودم..
اکبر لبخندی زد و گفت:نوش جان...
سورن با کمی من من پرسید:درس خوندی؟
اکبر نگاهش کرد و گفت:دیپلم ریاضیم...
سورن:منم... چرا ادامه ندادی؟
اکبر: دانشگاه خرج داره...
سورن: چرا نمیری دنبال یه شغل دیگه...
اکبر: فکر میکنی کار برای یه دیپلمه هست؟
سورن با خودش فکر میکرد... راست میگفت نبود... خودش دنبال شغل های زیادی رفته بود... و تیرش به سنگ خورده بود.
اکبر نگاهی به ساعت دیواری رستوران انداخت و گفت:من باید برم...
سورن لبخندی زد... دلش میخواست کمکش کند اما نمیدانست چطور...
پیش خدمتی کاغذی را روی میز گذاشت.
قیمت دو پرس غذا چقدر زیاد شده بود... اکبر دست در جیبش کرد... و از سورن دور شد... سورن نگاهش میکرد...فکر میکرد میخواهد به دستشویی یا جای دیگری برود... باورش نمیشد.. به سمت صندوق رفته بود.... تمام پولی را که صبح از کریم گرفته بود به اضافه ی چهار هزار تومان دیگری که رویش گذاشته بود... خرج غذایشان شد... سورن میخواست او را مهمان کند... اما او حساب کرده بود... توقع این یکی را نداشت...
اکبر به سمتش امد و گفت:خوب من دیگه باید برم...
سورن نگاهش کرد و پول را جلویش گذاشت و گفت: تو مهمون منی...
اکبر اخمی کرد و گفت:از کی تا حالا کوچیکتر جلوی بزرگتر دست تو جیبش میکنه؟
سورن لبخندی زد و گفت:شب بیا پیش من...
اکبر نگاهش کرد... سورن گفت: از این به بعد با هم زندگی میکنیم... دیگه برنگرد تو اون مسافرخونه...
اکبر هاج و واج مانده بود... سورن دوباره گفت: من تنها زندگی میکنم... کسی و ندارم... پس از مکثی گفت: منتظرتم... و دستش را به سمت اکبر دراز کرد... اکبر هنوز در چشمهای ابی او خیره بود... بعد از مدت کمی دستش راجلو اورد و با او مردانه دست داد.
ان شب اکبر نیامد... سورن تا صبح بیدار مانده بود و چراغها را روشن گذاشته بود... چند شب بعدش هم نیامد.... اما سورن... بی دلیل چراغها را روشن میگذاشت و منتظرش میماند... بعد از یک هفته زنگ خانه به صدا در امد... سورن از دیدن اکبر انقدر خوشحال شد که تا مدتی حدود بیست دقیقه او را در هوای سرد زمستانی جلوی در نگه داشته بود...
و روزهای باهم بودن شروع شد.... سورن از او اجاره نمیخواست در ازایش تمام کارهای خانه بر عهده ی اکبر باشد...
اکبر هم پذیرفته بود... هرچند حس میکرد زیر دین است... اما رفتار سورن چیز دیگری بود... هیچ چیز از او نمیدانست... هیچ حرفی هم در جواب سوالهای اکبر نمیداد... سورن بیشتر اوقات خارج از خانه بود و شبها به خانه باز میگشت... اکبر هم سرکار دیگری رفته بود و از حقوق این یکی راضی تر بود... شاگرد مکانیک شده بود... بعد از یک ماه سورن تصمیم گرفت درس بخواند و کنکور بدهد و همین تصمیم و شور و هیجانش در اکبر اثر گذاشت و او هم همپای او مشغول شد.
در تمام مدتی که با سورن اشنا شده بود یک چیز بزرگ از او اموخته بود... از زندگیت اونجور که دوست داری لذت ببر...
چیزی که اکبر هرگز در یادگیری ان قوی نبود... همیشه از اسمش متنفر بود... با کمک سورن اسمش را تغییر داد و به پیشنهاد سورن به فرزین مبدل شد... شاید مثبت ترین کار زندگیش همین بود و دیگری این که هر دو در یک رشته در دانشگاه سراسری پذیرفته شدند... روزهای خوب به هردویشان رو کرده بود.
هر چند سورن در جواب سوالهای فرزین چیزی جز سکوت پاسخ نمیداد وفرزین هم نفهمید یک پسر بیست ساله چرا تنها زندگی میکند و چطور توانسته یک خانه ی نسبتا بزرگ و دو خوابه در مرکز شهر خریداری کند و هزاران سوال دیگر که در ذهنش پرسه میزد... فقط یک چیز را میدانست سورن او را تحت حمایت خود داشت....
سورن با لبخند تمام خاطرات.... را زیر و رو میکرد.
فرزین متعجب گفت:حالت خوبه؟چرا الکی میخندی؟
سورن به خودش امد... برای لحظه ای فراموش کرد جریان چیست و چطور ذهنش به ان سمت سوق پیدا کرد.
لحظه ای بعد یادش امد... فرزین ناراحت بود.
سرفه ای کرد و پرسید:فرزین طوری شده؟
فرزین لبخندی زد و گفت:نه .چطور؟
سورن:مطمئنی؟
فرزین نگاهی به سورن انداخت در مقابل چشمهای ابی زیرکش همیشه خلع سلاح میشد... اهسته گفت:چیز مهمی نیست...
سورن:هوووم.... پس چیزی هست.... مهم نیست... خوب اون چیز چیه؟
فرزین از مقابلش بلند شد و گفت: هیچی... همانطور که پیازش را هم میزد... اهی کشید.
سورن: غریبه شدم؟
فرزین به سرعت سرش را به سمت او برگرداند و گفت: این چه حرفیه.....
سورن از جایش بلند شد و از اشپزخانه خارج شد... اما با صدای بلندی گفت: اگه نبودم. .. میگفتی...
فرزین نگاهش کرد.... مثل بچه ها قهر میکرد....
زیر تابه ی پیاز را خاموش کرد و به سمت سورن رفت...
سورن روی تخت دراز کشیده بود و مثلا مجله میخواند...
فرزین کنارش نشست و گفت: تو هنوز دست از این بچه بازیات برنداشتی؟
سورن نگاهش کرد و گفت:چی شده؟حال حاج خانم خوبه؟
فرزین لبخندی زد و گفت:خوبه...
سورن:پس چی؟
فرزین:سه پیچ شدیا...
سورن:خوب عین ادم حرف بزن بفهمم چه مرگته...
فرزین: به خدا اتفاق خاصی نیفتاده... فقط ذهنم درگیره... همین...
سورن:درگیر چی؟
فرزین: هیچی...
سورن:بگو به جون سورن...
فرزین اخم کرد و گفت:من قسم الکی نمیخورم...
سورن:پس یه چیزی هست...
فرزین اهی کشید و به سورن که با حرص مجله را ورق میزد خیره شد.... اهسته گفت:حنانه ازدواج کرد....
انگار یک پارچ اب یخ روی سورن خالی کردند...مات نگاهش میکرد... میدانست چقدر حنانه را دوست داشت... از همان روز اول دانشگاه... از همان روزهای انتخاب واحد... حنانه که به نظر راضی می امد.... پس چرا؟
سورن اب دهانش را فرو داد و روی تخت نشست... فرزین به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود...
سورن دستش را روی شانه ی فرزین گذاشت و گفت:واقعا؟
فرزین سری تکان داد.
سورن:چرا؟
فرزین: من نرفتم... اونم رفت...
سورن:یعنی چی؟
فرزین:بهم گفته بود خواستگار داره.... گفته بود: اگر میخوامش.... باید زودتر برم خواستگاریش...
سورن:خوب چرا نرفتی؟
فرزین کلافه از جایش بلند شد و گفت:موقعیتشو داشتم و دست به کار نشدم؟ با کدوم پول؟سرمایه؟خونه؟کار؟ عقدش میکردم کجا میاوردمش؟ مادرم هنوز اجاره نشینه...
سورن نگاهش کرد و گفت:بهش میگفتی صبرکنه...
فرزین نفسش را با کلافگی فوت کرد و گفت:گفتم...
سورن:اگه دوست داشت صبر میکرد....
فرزین: اره.....
سورن:بهش فکرنکن...
فرزین اهی کشید و با ناله گفت: کاش میشد...
سورن هم کنارش ایستاد... حرفی نمیزد... فرزین به دیوار تکیه داده بود و به رو به رو خیره بود.
سورن هم همینطور.... لحظه ای بعد فرزین همانجا روی زمین نشست...
سورن نگاهش کرد و گفت:خوبی؟
فرزین با صدایی که از بغض دو رگه شده بود گفت:نه...
سورن حرفی نزد... فرزین زانوهایش را در اغوش کشید و چانه اش را روی ان گذاشت... باز اه کشید.
سورن با حرص گفت:با اه کشیدن های تو... طلاق نمیگیره...
فرزین نگاهش کرد و چیزی نگفت.
سورن: دوستش نداشته باش... اون وقت دیگه بهش فکرم نمیکنی... به همین راحتی...
فرزین:حنانه ی من سمانه ی تو نیست...
سورن پوزخندی زد و گفت:همشون یه گهن...
فرزین با لحنی شماتت بار گفت:سوررررن...
سورن:هوم؟
فرزین نفس عمیقی کشید و چشم غره ای به او رفت وچیزی نگفت...
سورن گفت:پاشو خودتو جمع کن.... زانوی غم بغل گرفتی که چی؟
فرزین: اگه یه کار داشتم... و باز هم اه کشید.
سورن:عرضه داشتی میرفتی دنبال کار...
فرزین:نرفتم؟؟؟ از حمالی و کارگری و زمین شوری شروع کردم... حالا که دارم مهندس میشمم برم سراغ همونا؟؟؟چرا دیگه درس خوندم؟؟؟
سورن: میگی من چیکار کنم؟
فرزین سرش را میان دستهایش گرفت و گفت:هیچی...
سورن حرفی نزد ... فرزین هم در فکر بود... شاید باید بیشتر تلاش میکرد.
فرزین گفت:سورن؟!
سورن:هاااان...
فرزین:تو نمیخوای ازدواج کنی؟
سورن خندید و گفت:کی به من زن میده....
فرزین نگاهش کرد و گفت:مگه چی کم داری؟
سورن با صدای بلند تری خندید و گفت:یه جو عقل...
فرزین هم خنده اش گرفت...کمی بعد رو به سورن گفت: سورن؟
سورن که هنوز اثار خنده در چهره اش بود گفت:هاان؟
فرزین: هیچی...
سورن :چی میخواستی بگی...
فرزین با تته پته گفت:هنوزم... هنوزم نمیخوای بگی... بگی پدر و مادرت کجان؟
سورن حرفی نزد.از جایش بلند شد و حین خارج شدن از اتاق گفت: فوت شدن..........سپس با لحنی ناله مانند افزود:پاشو بیا ناهارو اماده کن... من گشنمه....و از اتاق خارج شد.