قسمت ششم
دیگر رمق راه رفتن هم نداشت... اهسته گام برمیداشت... پاهای برهنه اش از سرما میسوخت و گونه هایش از شدت سوز زمستانی تیر میکشید...اشکهایش پیوسته تا مسیرچانه پیوسته در گذر بودند.... از سرما از بی کسی از درد پاهایی که تا مچ در برف فرو رفته بودند... اه کشید... بلند بالا اه کشید و به بخاری که از دهانش بیرون زد نگاه کرد...
به زور لبخندی به لب اورد...سرش همچنان پایین بود...
اقای امجد:از کارت راضی هستی؟
سورن لبخندی زد و گفت:بله....
اقای امجد:با باقری مشکلی پیدا نکردی؟
سورن:اون اوایل فقط.... بعدش نه...
اقای امجد چینی به ابرویش انداخت و گفت:چه مشکلی؟
سورن لبخندی زد و گفت:شرایط من... تجردم و باقی قضایا... من شرایطشو نداشتم....ولی... و ادامه ی حرفش را خورد.
اقای امجد لبخندی زد و گفت:اهان...
سورن ادامه داد:مدیرشون اصلا قبول نمیکرد... اقای باقری صد بار اسم شما و ضمانت شما رو وسط کشید تا راضی شدند...
سپس با لحنی سپاس گزارانه افزود:ممنونم....
اقای امجد لبخندی زد و گفت: سورن...کاری نکردم...
مدتی سکوت بینشان برقرار بود.
اقا امجد پرسید:دیگه چه خبر؟
سورن سرش را بالا گرفت و به ارامی گفت:خبری نیست...
اقای امجد فنجان مقابل سورن را از چای داغ پر کرد و پرسید:درسها خوب پیش میره؟
سورن: ترم قبل ممتاز شدم... اقای امجد لبخندی به لب اورد و یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:عالیه... پس این ترم هم باید ممتاز بشی....سورن لبخندی زد و چیزی نگفت.
اقای امجد پس از بیست دقیقه سکوت گفت:دیگه چه خبر؟
سورن سرش را بالا گرفت.... نگاهی به فنجان چای دست نخورده شان انداخت و پرسید:شما چه خبر؟ فرح جون خوبن؟
اقای امجد لبخندی زد و گفت: اره... خوبه... این روزها خیلی سرش شلوغه...
سورن لبخندی زد ...
اقای امجد پس از لختی سکوت گفت: دیگه وقت رفتنه...
سورن متحیر سرش را بالا گرفت و به چشمهای اقای امجد خیره شد...
اقای امجد با مهربانی او را نگاه میکرد.
سورن با چشمهای طوفانی اش به میز نگاه میکرد به سختی بغضش را فرو خورد و گفت:به سلامتی... اما دو قطره ی سمج و کوچک از میان پلکهایش به روی میز چکید.
اقای امجد با ارامش گفت: تو دیگه بزرگ شدی سورن... این کارا چیه...
سورن با پشت دست رد اشکش را پاک کرد و گفت:بله... متاسفم...
اقای امجد باز لبخندی زد و سورن پرسید:چقدر میمونید....
اقای امجد اهی کشید و گفت:دیگه برنمیگردیم سورن....
سورن ماتش برد... برای چند لحظه حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرد... این بار چانه و لبهایش اشکارا میلرزیدند... و چشمهای ابی و دریایی اش در موجی از اشک غوطه ور بودند.
اقای امجد دسش را روی دستهای سورن که در هم قلاب شده بودند گذاشت و گفت:سورن... تو دیگه...
سورن سری تکان داد و با صدای لرزانی گفت:بله... میدونم...
اقای امجد چیزی نگفت... جعبه ی نقره ای از جیبش در اورد وسیگاری از ان بیرون کشید و ان را روشن کرد...چند پک محکم و پشت سر هم از سیگار برگش گرفت.....
سورن حالا ارام تر شده بود... اما صدایش رعشه داشت.. اهسته پرسید: خونه رو فروختین.... کلمه ی اخر را با لوکنت ادا کرد.
اقای امجد گفت: بله... همه چیزو...
سورن زیر لب زمزمه کرد:پس برای همیشه...
اقای امجد سیگارش را خاموش کرد... سورن لبخند تلخی زد و گفت:میتونم بیام فرودگاه؟
اقای امجد لبخندی زد و گفت:البته....
سورن:چه روزی و... بغضش را فرو خورد و گفت: چه ساعتی؟
اقای امجد: امشب... ساعت ده و نیم...
سورن باز حیران ماند... توقع این یکی را نداشت.... اما بغض و اشکش را کنترل کرد. اهی کشید واب دهانش را قورت داد و بغض سختی که در گلویش چمبره زده بود را فرو خورد وگفت:چقدر زود....
اقای امجد هم اهی کشید و گفت: شب منتظرتم...
سورن سری تکان داد...
اقای امجد ایستاد.... سورن هم...
اقای امجد دستش را به سمت سورن گرفت... سورن به گرمی دست اقای امجد را فشرد...
از پشت میز بیرون امد و با خداحافظی ارامی دست سورن را رها کرد... و از کافی شاپ خارج شد...
سورن هنوز ایستاده بود....نگاهش به جعبه ی نقره ای سیگار اقای امجد افتاد... ان را برداشت و به سمت در دوید...
اقای امجد هنوز کنار ماشین ایستاده بود ... سورن :اقای امجد؟!
اقای امجد سرش را به سوی او چرخاند... سورن جعبه ی سیگار را به سمتش گرفت و اقای امجد با لبخندی گفت:اه... سورن...ممنونم....
سورن لبخندی زد...خواست حرفی بزند....اما منصرف شد....
اقای امجد گفت:بگو...
سورن با لبخند و لحنی مرتعش گفت:میخواستم... میخواستم... میشه... جعبه سیگارتونو... من...فقط.... میخواستم یادگار ی داشته... باشمش...
اقای امجد گفت:البته سورن.... و جعبه را به سمت او گرفت...
سورن لبخندی زد و اقای امجد با اخم گفت:ولی توشو چی پر میکنی؟سیگار؟؟؟
سورن لبخندی زد و گفت:هرگز...
اقای امجد هم با رضایت نگاهش را به چشمان ابی او دوخت...
سورن در ییک حرکت ناگهانی خم شد و دست اقای امجد را چندین بار پیاپی بوسید...
اقای امجد متاثر شد و شانه های سورن را گرفت و او را بالا کشید و محکم به اغوش گرفت....
سورن اشکارا گریه میکرد... شانه هایش میلرزیدند...
اقای امجد حس کرد پلکهایش خیس شده اند....
سورن در میا هق هق بی صدایش گفت: هیچ وقت فراموشتون نمیکنم... هیچ وقت.... بخاطر همه چیز ممنونم.... هرچی هستم....هرچی که امروز هستم بخاطر زحمات شماست...تا اخر عمر مدیون زحمات شمام...
اقای امجد صورت خیس اشکش را در میان دستهاش گرفت و گفت:سورن ما از تو ممنونیم... تو به زندگی من و فرح جون دوباره ای بخشیدی... من به تو مدیونم... پیشانی اش را بوسید و خداحافظی کرد و سوار اتومبیلش شد و به سرعت از انجا دور شد...
سورن جعبه ی نقره ای را در دستش میفشرد... باز تنها شده بود... این تنها سهمش از زندگی بود.
ساعت از یازده گذشته بود و سورن هنوز به خانه بازنگشته بود....فرزین نگران به این سو و ان سو میرفت...
امین با لحن ارامی گفت: فرزین نگران نباش....
فرزین با حرص گفت:موبایش خاموشه... سابقه نداشت اینقدر دیر برگرده....
شهاب با لحن بیخیالی در حینی که سیب گاز میزد گفت:لابد با سمانه است؟؟؟
فرزین با اخم و صدای بلندی گفت:همه مثل تو نیستن...
شهاب اهمیتی نداد و در جواب امین که پرسیده بود : مگه اشتی کردند... گفت:اره... پسره خره...با دست پس میزنه...با پا پیش میکشه.... چهار روز بهش فحش میده... دو روز قربون صدقه اش میره... دیوانه است...
فرزین با حرص گفت:دهنتو ببند...
شهاب چپ چپ نگاهش کرد و گفت:خفه....
داشت بحث بالا میگرفت که صدای چرخش کلید و سپس قامت سورن در چهار چوب در پدیدار شد.
فرزین فس راحتی کشید و پرسید:هیچ معلومه کجایی؟
سورن سرش پایین بود... کفشش را کمک پاهایش از پا در اورد و گفت:کجا میخواستی باشم...؟
شهاب:پیش سمانه...
سورن مستقیم به چشمان شهاب خیره شد.
چشمهایش سرخ و پف کرده بود و رگه های قرمزی که دور چشمهای ابی اش را احاطه کرده بود... با ان نگاه پر از خشم و حرص موجب شد تا شهاب سکوت کند.... فرزین که خیالش راحت شده بود پرسید:شام خوردی؟
سورن نگاهش را با بیزاری از شهاب برگداند و رو به فرزین گفت:اره... و به سمت اتاق مشترک خودش و فرزین رفت.
امین : این چش بود؟
فرزین شانه ای بالا انداخت و شهاب هم موبایلش زنگ خورد به اتاق رفت تا راحت تر صحبت کند.
سورن طاق باز روی تخت دراز کشیده بود و به سقف زل زده بود.
فرزین در را باز کرد... چراغ را روشن کرد.
فرزین:چرا لباسهاتو عوض نکردی؟؟؟
سورن : ولش کن...
فرزین:طوری شده؟ باز با سمانه بهم زدین؟؟؟
سورن:نه...
فرزین که با یک سینی محتوی یک بشقاب سوپ جو و نان و اب و یک کاسه ماست وارد شده بود... سینی را کنار میز تخت گذاشت و گفت:میدونم شام نخوردی.... ناهارم که نبودی....
سورن نگاهش کرد... مثل یک پدر.. یک مادر مراقب سورن بود.... به وقتش برادر بود... به وقتش دوست بود... لبخندی به روی فرزین پاشید... اگر او را نداشت چه میکرد... تمام این سه سال و خرده ای.... اما فرزین هم روزی او را تنها خواهد گذاشت... لبخندش جای خود را به اخم داد و صورتش در هم رفت.
فرزین:سرد شد سورن...
سورن با لحنی لجوجانه گفت: گر سنه نیستم...
فرزین باز با لحنی مصرانه گفت: یعنی چی گرسنه نیستم.... پاشو ببینم... سوپ جو که عاشقش بودی... ماستم حاج خانم فرستاده... چکیده و گوسفندی... شهاب نصفشو ظهر خورد....
سورن ساکت به سقف خیره شده بود... تمام فکرش در گریه های بی تابانه ی فرح همسر اقای امجد بود... وقتی او را در اغوش گرفته بود و بوسیده بود... مادرانه برای اولین بار نصیحت شنیده بود... چقدر نصیحت شنیدن.... خوب و بد شنیدن از زبان کسی که دوستش داری... مادرانه دوستش داری شیرین است... چشمهایش پر از اشک شد...
فرزین اهسته گفت:سورن طوری شده؟
سورن چشمهایش را بست دلش نمیخواست اشکش را فرزین ببیند.... در نظر فرزین او مقتدر بود... پس باید مقتدر و محکم هم میماند....
سورن فرزین را تحت حمایت خود داشت... سه سال از او کوچکتر بود..اما به نوعی سرپرستی او را بر عهده داشت... پس نمیتوانست جلوی او از خود ضعف نشان دهد... میدانست فرزین دست بردار نیست...
با رخوت نیم خیز شد...فرزین لبخند پیروزمندانه ای زد و سورن چند قاشق به زور فرو داد... از شدت سنگینی بغض در حال خفگی بود... دستپخت فرزین حرف نداشت.... اما بیشتر از همان چند قاشق نتوانست...
فرزین متعجب پرسید:خوب نشده؟
سورن با لحن ارام همیشگی اما ظاهری گفت: چرا فرزین..مثل همیشه...
فرزین خواست بپرسد پس چرا کم خوردی....که سورن سرش را در میا دتایش گرفت... شقیقه هایش تیر میکشیدند... اهسته به فرزین گفت:برام یه قرص میاری؟
فرزین بدون حرف از جایش بلند شد.میخواست بیشتر اصرار کند....مطمئن بود سورن از ظهر هیچ چیز نخورده است... اما میدانست بی فایده است و همان را هم سورن بخاطر اینکه روی فرزین را زمین نیاندازد خورده است.
وقتی به اتاق بازگشت سورن به نظرخواب بود... اهسته از اتاق خارج شد... سورن چشمهایش را به ارامی باز کرد و از گوشه ی چشمش اشکی پایین چکید
شمیم اهی کشید و گفت:ترانه؟!ترانه:هوووم...سحر:گرفتی خوابیدی؟؟؟ترانه حرفی نزد و پریناز پقی زد زیر خنده.... و رو به سحر و شمیم با لحنی شیطنت بار گفت:میخواست تا ا ا ا ا ا ا ا ا خود صبح بیدار بشینه... ترانه روی تخت نشست.... موهای اشفته اش دور چهره اش را فراگرفته بود....چشمهایش از بی خوابی خمار بود .... به زور گفت:ساعت سه صبحه....سحر:خوب باشه.... هانیه که روی تخت خواب رو به رو دراز کشیده بود گفت:مگه اصلا اومدین بخوابین؟؟؟فاطمه که روی تخت بالای سر سحر خوابیده بود سرش را از لای نرده ی فلزی بالای تخت بیرون اورد و گفت:پس چیکار کنیم؟؟؟ساعت سه ها....ترانه بالشش را در اغو ش گرفت و گفت:میخوای چیکار کنیم...؟؟؟ ولحظه ای بعد صدای خرناسش بلند شد...سحر و شمیم و پریناز و چند نفر دیگر با صدای بلند خندیدند...ترانه پرید:چی شده؟صبح شده؟کیمیا لبه ی تخت ترانه نشست و با خنده گفت:چه فرتی خوابت میبره....ترانه خمیازه ای کشید و گفت:بمیرید...همتون...اه....سحر اهی کشید و گفت:بچه ها حوصلم سررفته...شمیم:منم...ترانه با غیظ گفت:بگیرید مثل بچه های خوب خونه ی ننه هاتون بخوابید...خبرمرگتون بیاد...و خودش دراز کشید و پتو را روی سرش کشید.سحر چشمکی به شمیم زد و پریناز بالبخندی به فاطمه علامت داد...کیمیا با یک جهش خودش را روی ترانه انداخت ...ترانه از شدت مشت و لگد هایی که نثارش میشد... جیغ میکشید و قلقلکهایی که دستپخت سحر و پریناز بود صدای قهقهه اش بلند بود و فحش بود که نثارشان میکرد...بقیه ه میخندیدند... انقدر که خواب از سرهمه شان پرید...ساعت نزدیک چهار صبح بود... ترانه حالا به دخترها که خواب الود شده بودند نگاهی انداخت و گفت:چتونه؟مواد بهتون نرسیده؟؟؟سحر به بالشش تکیه داده بود...ترانه بالش را به سوی سحر پرتاب کرد و سحر هم جوابش را داد اما بالش به صورت شمیم برخورد و او از چرت پرید...پریناز با خنده رو به ترانه گفت:قربون دوگوله ات برم که همیشه کار میکنه.... با صدای فریاد مانند و پر از انرژی گفت: بچه ها بیاین بالش بازی.... و انگار نه انگار تا لحظاتی پیش همه خواب الود در خود فرو رفته بودند و چرت میزدند....با انرژی زاید و الوصف و چهره هایی بشاش و پر از لبخند فارغ از هر چیزی به جز خوشی در حد فاصل تخت ها سنگر گرفته بودند و بالشها بودند که به سوی هم شلیک میشدند....صدای جیغ و خنده شان کل ساختمان را برداشته بود....در باز شد....خانم دلفان با چادر گل دار ابی و روسری کج و کوله ای که روی سرش بود با صدای فریاد مانند ی گفت:مگه شماها خواب ندارین.... ساعت پنج صبحه.... بگیرین بخوابین....نفری دو نمره از انضباط همتون کم میکنم....دخترها با چهره هایی باز و لبخندهایی ملیح ارام به سمت تختهایشان حرکت کردند.خانم دلفان زیر لب غرغرکنان از اتاق خارج شد...*********************-ما زودتر اومدیم...پسر بلند قامتی گفت: ببین من نمیخوام باهاتون بحث کنم....خودتون مثل بچه های خوب برید....ما میخوایم فوتبال بازی کنیم...پریناز : خوب این همه فضای خالی...فرشاد همان پسربلند قامت گفت: قربون دهنت ...... این همه فضای خالی شماها برین اون ور...ترانه:نمیشه...فرشاد با اخم گفت: چرا؟ و زمزمه وار اداه داد:لعنتی ظهر شد.... ترانه:خوب چرا بحث میکنید....ما زودتر از شما اومدیم.... ما اینجا بازی میکنیم...شما برید اون ور...فرشاد:اینجا تنها زمین خط کشی شده برای فوتباله.... و ادامه داد:برای والیبالتون برید اون ور... احتیاج به خط کشی ندارین....ترانه:کریس رونالدو...واسه ی فوتبالم زمین خط کشی نمیخواد...چاره اش چهار تا پاره اجره واسه ی دروازه...و پس از مکثی گفت:اصلا کی گفته ما قراره والیبال بازی کنیم؟؟؟سپهر که کنار فرشاد ایستاده بود گفت:برای خاله بازی هم احتیاج به زمین خط کشی نیست.... چهار تا اجر بردارین میشه خونتون... برو عمو جون.... برو بازیتو بکن....پسرها خندیدند.ترانه به سمتش یورش برد وبالحنی پر خشونت پرسید:چی گفتی؟؟؟؟سپهر که از حرکت ناگهانی او جا خورده بود گفت:هیچی... فرشاد جون بیا ما بریم اون ور ...چرا با این خانمهای محترم لج میکنی...ترانه دماغش را بالا کشید وفرشاد رو به ترانه گفت:شما چرا نمیرین... والیبال که دیگه اصلا زمین نمیخواد....ترانه:اخه اصلا کی میخواد والیبال بازی کنه؟؟؟؟سپهر:تو دهات ما توپ زرد و سفید و ابی مال والیباله... ترانه نگاهی به توپشان انداخت.... ضایع بود بگوید هیچکدام قصد والیبال بازی کردن را ندارند و تنها توپشان همین است و قرار است با همین هم فوتبال بازی کنند....ترانه گفت:ما هم میخوایم فوتبال بازی کنیم...فرشاد با چشمهای گرد شده پرسید: جدا؟؟؟ترانه:اوهوم...پریناز که تا ان لحظه ساکت بود گفت:چرا دو تا تیم نشیم؟؟؟سپهر:عالیه....فرشاد چشمهایش را ریز کرد و گفت: پیشنهاد به جایی بود لِیدی... چشمکی به پریناز زد و به سمت دوستانش رفت.ترانه سرخ شده بود و با حرص گفت:پریناز تو اگه حرف نزنی کسی نمیگه لالی....پریناز:چقدر این پسره خوشگله....ترانه دست به کمر ایستاده بود نالان گفت:سحر اینو جمعش کن......حامد و چند نفر دیگر به سمت فرشاد امدند....حامد:هی ترانه...ترانه به سمتش چرخید و گفت:سلام.... خوبی؟؟؟دیروز تو حیاط نبودین؟؟؟ترانه:مدیرمون اجازه نداد....حسین که نگاهش به سحر بود پرسید:پس حالا اجازه داده؟پریناز به جا سحر پاسخ داد:نه....ما یواشکی زدیم بیرون...شمیم ادامه ی حرف را گرفت و گفت:یواشکی یواشکی هم نه... فقط یه کم ناز ونوز و التماس...کارمونو راه انداخت....فرشاد:نشستین به حرف؟؟؟و رو به حامد گفت:میشناسیشون؟؟؟حامد تعظیمی رو به ترانه کرد و گفت:دیروز افتخار اشنایی نصیبمون شد...ترانه از لحن حامد خنده اش گرفت و شمیم گفت:شروع کنیم دیگه....فرشاد: خوبه تعدادمون زیاده...ولی ما دو نفر کم داریم...ترانه توپ را از دست فرشاد کشید و گفت: ده به هشتیم....شماها پسرین...ماها دختریم.... باید بهمون اوانس بدین....تازشم... ما بازی و شروع میکنیم....فرشاد سری تکان داد و اهی کشید و گفت:زن سالاری دیگه...باشه....جهنم و ضرر....و سحر رو به ترانه گفت:من بازی نمیکنم...ترانه اخلاق سحر را میداست لبخندی زد و گفت:تو داور و تماشاچی....سحر لبخندی زد و قبول کرد.حسین هم خواست بگوید نمیخواهد بازی کند اما اخم سحر او را وادار به سکوت کرد.فرشاد رو به سحر گفت:قربونت نگهبانی هم بده کسی نیاد...ما هم یواشکی جیم زدیم...و بازی شروع شد.تمام مدت پسرها تیکه می انداختند و به بازیشان ایراد میگرفتند...بیشتر جنبه ی شوخی و تفریح داشت...و در اخر بعد از نیم ساعت بازی دوستانه بدون اخراج و بدون اخطار با یک اوری کاملا عادلانه که به نفع دخترها بود... تیم پسرها یازده بر چهار بردند... البته نا گفته نماند یکی از گلها را ترانه به خودی زد...بعد از فوتبال پسرها روی زمین ولو شدند و فرشاد گفت:بازیتون بد نبودا.....شمیم به ترانه که متفکر به یک نقطه خیره شده بود گفت:کجایی؟ترانه یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:بریم برف بازی؟؟؟حامد : من پایم.... و ناگهانی یک گلوله ی برف به ترانه شلیک کرد .باز هم دو تیم شدند.... پسرها در مقابل دخترها...با جیغ و خنده به هم گلوله های برفی پرتاب میکردند...حتی به خودشان و هم تیمی شان رحم نمیکردند... صدای خنده های سرشار از انرژیشان فضارا پر کرده بود.ترانه جیغ زدکبه صورت گلوله نزنین.. صورتمان میسوزه از سرما... و یکی درست به دماغش برخورد...ترانه:اخ... میگم نزنین... و یکی دیگر به گونه ی چپش...ترانه:بابا میگم به صورت.. اخ.... دیگری به چانه اش برخورد کهکمی برف هم داخل دهانش رفت...برف را تف کرد و باز جیغ زد:به صورت نزنین... و نفهمید چه کسی یک گلوله به پیشانی اش زد...موهایش خیس شده بود... اخرش هم گفت:به درک...بزنین... لحظه ای ایستاد...هیچکس به صورتش برف پرتاب نکرد....تا ظهر بازیشان به طول انجامید....غذا راس ساعت یک پخش میشد...تا ان موقع یک ساعت فرصت داشتند...خسته از بازی روی زمین یخ زده نشستند...پریناز با ناله گفت:وای.....موهام گند زده شد بهش....شمیم با خنده گفت:تو کفشم برفه....سحر هم لبخندی زد و گفت:چقدر سرده... سرما رو خوردیم رفت....هانیه :باز احساس مادرانه ات گل کرد...ترانه اهی کشید و گفت: چقدر زود تموم شد........ فردا بعد از ظهر برمیگردیم...فرشاد:بچه ها...همه نگاهش کردند.فرشاد:موافق ادم برفی هستید؟؟؟ترانه زودتر از جا بلند شد و گفت:صد در صد....انگار خستگی برای هیچکدامشان معنا نداشت...باز هم دو گروه شدند... درست مثل دو گروه که با هم همکار بودند...با هم مشغول شدند.با لبخند وشوخی و هیجان ... خیلی بچه نبودند .... اما کودک درونشان بر انها چیره شده بود... ادم برفی میساختند... و با هم شعر میخواندند...فرشاد:این شعره اصلا قشنگ نیست.... یه چیز دیگه بخونیم....ترانه:زیارت خوبه؟حامد:خوشم میاد همه جواد... اینا چین....فرشاد با خنده گفت: جلال همتی هم گوش میدین؟ترانه:اون که عاشقشم.....لوبیا پلو رو بخونیم....؟؟؟فرشاد سری تکان داد و حامد به سمت سطل مکانیزه ای رفت و روی دیواره اش ضرب گرفت و بچه ها مشغول خواندن و درست کردن ادم برفی شدند.تیرم تیرم....آخ جون
می خوام برم ...وای جون
بیا جلو....آخ جون
توباغ نو....آخ جون
عدس پلو....آخ جون
بخور و برو....آخ جون
داش داش.. داش داش.. داش داش، داشم من
نئشه خشخاشم من
تو چمن آبپاشم من
عاشق تنبکم من
صیاد اردکم من
وای وای وای
مامانم حالت چطوره
حال و احوالت چطوره
جون من حالت چطوره
حال امسالت چطوره
تو که همچنین نبودی
مامان چرا دیر اومدی
تو که غمگین نبودی
از عمر خود سیر نبودی
وای وای وای
----
تیرم تیرم....آخ جون
می خوام برم ...وای جون
بیا جلو....آخ جون
توباغ نو....آخ جون
عدس پلو....آخ جون
بخور و برو....آخ جون
داش داش.. داش داش.. داش داش، داشم من
نئشه خشخاشم من
تو چمن آبپاشم من
عاشق تنبکم من
صیادم اردکم من
وای وای وای
مامانم حالت چطوره
حال و احوالت چطوره
جون من حالت چطوره
حال امسالت چطوره
تو که همچنین نبودی
مامان چرا دیر اومدی
تو که غمگین نبودی
از عمر خو سیر نبودی
وای وای وای
-----
تیرم تیرم....آخ جون
می خوام برم ...وای جون
بیا جلو....آخ جون
نرو نرو....آخ جون
تو پنج دری ....آخ جون
قرکمری....آخ جون
شراب می خواهم ، یالا
کباب می خواهم ، یالا
شراب می خواهم ، یالا
کباب می خواهم ، یالا
عجب دنیای وانفسای وای
آدم چی چی بگه ، نمی دونه والله
آدم چی چی بگه ، نمی دونه والله...با خنده و بی دغدغه ادم برفی هایشان را ساختند.سحر از یک درخت چهار شاخه کند و شمیم با سنگ ریزه لبی خندان بر گردی برفی که روی تنه ی ادمشان بود مینشاند.فرشاد پشت درختی رفت و استین کوتاهی که زیر کتش پوشیده بود را دراورد و تن ادم برفی شان کرد...ترانه شالش را دراورد و مثل یک روسری دور سر ان بست.... بقیه هم یک قلب برفی میان ان دو ادمک درست کردند... فقط مانده بود چشم و بینی...حامد دو در نوشابه ی نارنجی پیدا کرد و به جای دماغ گذاشت.... سحر هم با دو سنگ درشت و سیاه بازگشت...کار قلبی که میان دو ادمک بود هم تمام شد.... پسرها نگاه میکردند و دخترها مشغول ظریف کاری و صاف کردن بودند.فرشاد:عجب چیزی شد....ترانه:عکس بگیریم؟؟؟همه قبول کردند...حامد:کاش کنار هم میساختیمشون نه...رو به روی هم....حسین:خوب بلندش میکنیم میبریمش اون ور... نمیشه...فرشاد :میشه... فقط باید اول سرشو جدا کنیم....بعد تنه اش و ببریم... و پسرها دست به کار شدند....
ساعت از دو گذشته بود...یک جماعت دنبالشان میگشتند....